!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
......

 برای خواهرم و همسرش، یک سفر ناگهانی پیش اومد چند روز پیش و رفتند سفر. بچه بزرگشون که دبیرستان میره رو گذاشتن پیش من و این بچه چند روز دیگه مسابقه راگبی داره و هر روز باید بره تمرین. من می برمش و بعدش هم برش می گردونم خونه. اولین روز که می خواستیم بریم سر تمرین، متوجه شد که به جای کفش راگبی، کفش فوتبالش رو اشتباهی اورده! از من خواست که اول بریم یک سر خونه شون و کفشهای راگبیش رو برداریم. به دلیل اینکه هم خونه شون خیلی از مسیر ما دور هست و هم دیر به سر تمرین می رسید، ازش خواستم که فعلا با همین کفش سر کنه تا بعدا که بریم و کفشش رو براش بیاریم. قبول کرد و رفتیم. دومین روز که اومد کفشها رو بپوشه قبل از تمرین، متوجه شد که هر دو کفش مال پای راستش هست! یک کمی که فکر کرد به این نتیجه رسید که دیروز تو رختکن، کفشش با یک بازیکن دیگه اون هم از قرار معلوم با کفش فوتبال تمرین می کرده( دلیلش رو نمی دونم) و دقیقا عین کفش این بچه رو داره قاطی شده. در هر صورت سر تمرین کفش خودش رو پیدا کرده بود. بعد از تمرین رفتیم به سمت خونه شون برای تعویض کفشش که تو خونه متوجه شدیم که باز هر دو کفش، متعلق به پای راستشه! برای بار دوم اون هم در دو روز متوالی کفشش رو اشتباهی اورده خونه! فکر می کنم که از امروز باید خودم هر روز بعد از تمرین برم تو رختکن و مواظب باشم که کفش اشتباهی نیاره خونه!


| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 10:55 |

تولدت مبارک عمو نوید عزیزم! نیم قرن زندگی کردی، اما اینجا میگن که زندگی از چهل سالگی شروع میشه. پس با این حساب شما الان ده ساله هستی! منم که اصلا هنوز متولد نشدم! کار درست اینه که فکر کنی ده ساله هستی چون اگه به سن حقیقیت فکر کنی به فکر پنجاه سال دیگه که در پیش رو داری میوفتی. پنجاه سال اینده هم که در این صورت همش میشه نگرانی اینکه هی هروز چاقتر میشی، دندون هات هروز خراب تر میشه، سلامتیت هروز کمتر میشه، پوستت چروک میشه، موهات کمتر و سپیدتر میشه و کلی چیزهای بد دیگه که نمی نویسم که روحیه ات رو از دست ندی و جدی جدی مریض شی بیوفتی رو دست من! هرچی باشه تنها عموم هستی و خدانکرده چیزیت بشه من از نظر مکانی بهت نزدیکترم و باید بیارمت پیش خودم و ازت نگهداری کنم. در هر صورت من این مسئله رو هرگز فراموش نمی کنم که من کلی چیزهای مختلف ازت یاد گرفتم و به قول خودتون تعلیم و تربیت من رو دوش شما بوده! اگه بخوام از کمالات شما بنویسم که باید تا شب بشینم و فقط بنویسم که این کار رو سال اینده انجام خواهم داد، الان وقت نمیشه! فقط خواستم بگم که پنجاه سالگیتون مبارک و ارزومند صد سالگیتون! دوستتون دارم عمو، همین!

| + | نوشته شده توسط فریناز در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 10:36 |

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، طبق عادت هر روزم رفتم پشت در بالکن ایستادم. یکمی از پرده رو زدم کنار و خواستم که ببینم هوا چطوریه. معمولا اون وقت صبح ادمیزادی اطراف خونه ما دیده نمیشه! ولی امروز با کمال تعجب دیدم یک پیرزن خموده که خوب هم نمی تونست راه بره و یک عصا دستش بود، داره از پشت خونه ما رد میشه. البته خیلی نزدیک خونه ما نبود. در همین حال یک پسر جوان در حالی که می دوید از کنار پیرزن رد شد و کیف پیرزن رو از رو دستش خیلی وحشیانه کشید و با خودش برد!

من با دیدن این صحنه کیف قاپی، با خودم فکر کردم که الان من باید سریع عکس العملی نشون بدم. خودم رو پرت کردم رو تلفن و به پلیس زنگ زدم.

خانومی اون ور خط، جواب داد و من ماجرا را خیلی سریع براش تعریف کردم. خانومه گفت که باشه من سریع یک ماشین می فرستم. من هم خوش و خرم برگشتم سمت بالکن و دیدم که پیرزن به همون حالت قبل داره راه میره و کیفش هم دستشه! درست همون موقع، همون پسر جوان در حالی که می دوید از کنار پیرزن رد شد و کیف پیرزن رو از دستش کشید. اون صحنه ای که من قبلا دیدم دوباره داشت تکرار می شد!

من یکم گیج شدم. به خودم گفتم یک چیزی اینجا اشتباهست! پرده رو کاملا زدم کنار. دیدم دوربین فیلمبرداری وگروه فیلمبرداری کمی اون طرف تر خونه من هستند، چیزی که من قبلا ندیدم!


| + | نوشته شده توسط فریناز در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 10:50 |

مکان: پارک.
سه پسربچه شش-هفت ساله، همراه مردی که معلمشون هست در پارک راه می روند. بچه ها راجع به دخترها حرف می زنند.

معلم: ببینم بچه ها، شماها دوست دختر هم دارید؟

پسر شماره یک: اره، من دو تا دوست دختر دارم!

پسر شماره دو: و من سه تا دوست دختر دارم!

پسر شماره سه: من چهار تا داشتم قبلا ولی همشون من رو ول کردن رفتن...

معلم: من دلیل این کارشون رو کاملا می فهمم.


پ.ن: من یک چند روزی سفر بودم، بعد هم مریض شده بودم. این چند روز اخیر هم مشغله کاری داشتم. ممنون از دوستانی که جویای احوالم بودند.

| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 18:4 |