سلام سلام سلام، از اينجاي دور ِ دنيا كه منم، تا اون دورها كه شما هستيد يه سلام ِنزديك، يه سلام بلند، سلامِ فرياد، سلام ِگرم...
اول ِاول از همتون به اندازهي يه دنيا ممنونم كه اين همه به من لطف داريد، اين همه مهر، اين همه انرژيمثبت و آرزوي خوب، و من در قبال اين همه خوبي، واقعاً نميتونم با كلمات ازتون تشكر كنم، كلمهها خيلي كم هستند براي رسوندن احساس قلبي من در مقابل اين همه محبت شما...
و اين گلها رو با تمام ِ احساس تقديم ميكنم به شما دوستاي خوبم:
![]() |
|
|
|
|
|
|
|
|
دوم عذرخواهي از غيبت طولانيم و ننوشتنم و نگران كردن شما...
و سوم علت نبودنم: يه گرفتاري برام پيش اومده و اميدوارم به زودي برطرف بشه، اتفاق خوبي نيست، ولي گفتنش فكر نكنم مشكلي رو حل كنه، پس برام آرزو كنيد حل بشه، به بهترين شكل ممكن.
اين شعر رو هم با خودم زمزمه ميكنم تا به زودي به روزهاي خوب برگردم:
میزنم کبریت بر تنهاییام
تا بسوزد ریشهي بیتابیام
ميروم تا هر چه غم پارو کنم
خانهام را باز هم جارو کنم
ميروم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
ميروم تا پردههارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
شادیام را رنگ آبی ميزنم
بوسه بر طعم گلابی ميزنم
ميدوم خندان به سوی آینه
باز ميخندم؛ به روی آینه
ميزنم یک شاخه گل بر موی خود
مينشینم باز بر زانوی خود
مينشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب
آری! آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست
اميدوارم خيلي زود بتونم برگردم و باز هم بنويسم، جايي كه هستم دسترسي به بلاگ و فونت فارسي ندارم، با بهترين آرزوها تا به زودي خداحافظ. ![]()
پ.ن:
خوب شايد شماهايي كه با نوشتههاي "فريناز" عزيزمون آشنا هستيد، اين سبك نوشتار براتون غريبه باشه، من "دلي" هستم كه طي صحبتي كه با فريناز داشتم،قرار شد از طرف اون نوشتهاي با اين مضمون توي بلاگش بگذارم كه دوستاني كه نگران بودند درجريان قرار بگيرند.
من (دلي) هم به نوبهي خودم عذر ميخوام اگر اين نوشته با قلم ناقص من باب ِطبع دوستان ِ عزيز فريناز نبوده.
شاد باشيد.
برای خواهرم و همسرش، یک سفر ناگهانی پیش اومد چند روز پیش و رفتند سفر. بچه بزرگشون که دبیرستان میره رو گذاشتن پیش من و این بچه چند روز دیگه مسابقه راگبی داره و هر روز باید بره تمرین. من می برمش و بعدش هم برش می گردونم خونه. اولین روز که می خواستیم بریم سر تمرین، متوجه شد که به جای کفش راگبی، کفش فوتبالش رو اشتباهی اورده! از من خواست که اول بریم یک سر خونه شون و کفشهای راگبیش رو برداریم. به دلیل اینکه هم خونه شون خیلی از مسیر ما دور هست و هم دیر به سر تمرین می رسید، ازش خواستم که فعلا با همین کفش سر کنه تا بعدا که بریم و کفشش رو براش بیاریم. قبول کرد و رفتیم. دومین روز که اومد کفشها رو بپوشه قبل از تمرین، متوجه شد که هر دو کفش مال پای راستش هست! یک کمی که فکر کرد به این نتیجه رسید که دیروز تو رختکن، کفشش با یک بازیکن دیگه اون هم از قرار معلوم با کفش فوتبال تمرین می کرده( دلیلش رو نمی دونم) و دقیقا عین کفش این بچه رو داره قاطی شده. در هر صورت سر تمرین کفش خودش رو پیدا کرده بود. بعد از تمرین رفتیم به سمت خونه شون برای تعویض کفشش که تو خونه متوجه شدیم که باز هر دو کفش، متعلق به پای راستشه! برای بار دوم اون هم در دو روز متوالی کفشش رو اشتباهی اورده خونه! فکر می کنم که از امروز باید خودم هر روز بعد از تمرین برم تو رختکن و مواظب باشم که کفش اشتباهی نیاره خونه!


تولدت مبارک عمو نوید عزیزم! نیم قرن زندگی کردی، اما اینجا میگن که زندگی از چهل سالگی شروع میشه. پس با این حساب شما الان ده ساله هستی! منم که اصلا هنوز متولد نشدم! کار درست اینه که فکر کنی ده ساله هستی چون اگه به سن حقیقیت فکر کنی به فکر پنجاه سال دیگه که در پیش رو داری میوفتی. پنجاه سال اینده هم که در این صورت همش میشه نگرانی اینکه هی هروز چاقتر میشی، دندون هات هروز خراب تر میشه، سلامتیت هروز کمتر میشه، پوستت چروک میشه، موهات کمتر و سپیدتر میشه و کلی چیزهای بد دیگه که نمی نویسم که روحیه ات رو از دست ندی و جدی جدی مریض شی بیوفتی رو دست من! هرچی باشه تنها عموم هستی و خدانکرده چیزیت بشه من از نظر مکانی بهت نزدیکترم و باید بیارمت پیش خودم و ازت نگهداری کنم. در هر صورت من این مسئله رو هرگز فراموش نمی کنم که من کلی چیزهای مختلف ازت یاد گرفتم و به قول خودتون تعلیم و تربیت من رو دوش شما بوده! اگه بخوام از کمالات شما بنویسم که باید تا شب بشینم و فقط بنویسم که این کار رو سال اینده انجام خواهم داد، الان وقت نمیشه! فقط خواستم بگم که پنجاه سالگیتون مبارک و ارزومند صد سالگیتون! دوستتون دارم عمو، همین!

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، طبق عادت هر روزم رفتم پشت در بالکن ایستادم. یکمی از پرده رو زدم کنار و خواستم که ببینم هوا چطوریه. معمولا اون وقت صبح ادمیزادی اطراف خونه ما دیده نمیشه! ولی امروز با کمال تعجب دیدم یک پیرزن خموده که خوب هم نمی تونست راه بره و یک عصا دستش بود، داره از پشت خونه ما رد میشه. البته خیلی نزدیک خونه ما نبود. در همین حال یک پسر جوان در حالی که می دوید از کنار پیرزن رد شد و کیف پیرزن رو از رو دستش خیلی وحشیانه کشید و با خودش برد!
من با دیدن این صحنه کیف قاپی، با خودم فکر کردم که الان من باید سریع عکس العملی نشون بدم. خودم رو پرت کردم رو تلفن و به پلیس زنگ زدم.
خانومی اون ور خط، جواب داد و من ماجرا را خیلی سریع براش تعریف کردم. خانومه گفت که باشه من سریع یک ماشین می فرستم. من هم خوش و خرم برگشتم سمت بالکن و دیدم که پیرزن به همون حالت قبل داره راه میره و کیفش هم دستشه! درست همون موقع، همون پسر جوان در حالی که می دوید از کنار پیرزن رد شد و کیف پیرزن رو از دستش کشید. اون صحنه ای که من قبلا دیدم دوباره داشت تکرار می شد!
من یکم گیج شدم. به خودم گفتم یک چیزی اینجا اشتباهست! پرده رو کاملا زدم کنار. دیدم دوربین فیلمبرداری وگروه فیلمبرداری کمی اون طرف تر خونه من هستند، چیزی که من قبلا ندیدم!



