تبليغاتX
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
......

خواهرم با بچه هاش امروز برای سه هفته رفتند مسافرت. احساس می کنم یک تیکه وجود من رو هم با خودشون بردن. دلم تنگ میشه برای بچه های خواهرم و برای اینکه هرشب زنگ می زد بهم تا چک کنه که روزم رو چطور گذوروندم و برای اینکه همش دلش برام شور بزنه که نکنه ناراحت و بی حوصله باشم. عکسارو خواهرم گرفته، تو یکیش هم عکس ارتینا، دخترش و درختشون هست. امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشن، و سارا خواهر خوبم، سوغاتیهایی که سفارش دادم برام بخری رو لطفا فراموش نکن، که کلید خونه تون دست منه و اگه چیزی از سوغاتیهامو از قلم بندازی، باید تو کوچه بخوابین.











| + | نوشته شده توسط فریناز در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 22:0 |
دیشب با چند تا از همکارای شرکتی که من توش به شغل شریف حمالی مشغولم رفتیم بیرون. البته به خرج شرکت. هفت تا اقا و دو تا خانوم، که یکی از این خانوما، خانوم منشی بودند، یکیشون هم بنده حقیر. اینم بگم که همه ما روی یک پروژه مشترک کار می کنیم و به این دلیل فقط با تیم خودمون رفتیم بیرون. اول که رفتیم شام خوردیم، منم همش جای ناصر رو خالی می کردم، چونکه اولا غذاش خیلی عالی بود، دوما نصف غذامو نخوردم از بس که زیاد بود. سوما چونکه می دونم ناصر عاشق اینجور غذاهاست.

بعدش رفتیم به یک بار که همون نزدیکای رستورانه بود. دم در بار پالتوهامون رو تحویل دادیم، پولش رو هم خانوم منشی پرداخت کردن، چونکه ایشون مسوول خرج و برج بودند، و چند تا کارت به ازاش دریافت کردن، که با نشون دادن اون کارتها می تونستیم پالتوهامون رو پس بگیریم.

این همکارام که دیگه تا می تونستند از پول شرکت نوشیدن. من مشروب الکل دار نخوردم، البته نه که در عمرم نخورده باشم، ولی دیشب بنا به دلایلی نخوردم. خانوم منشی از بس نوشیده بود، حالش تقریبا وخیم بود. دیگه بار داشت می بست و منم می خواستم برم خونه و از خانوم منشی خواستم که کارت پالتومو بده که من برم لباسمو تنم کنم و برم خونه. ایشون هرچی گشتن نتونستن کارتهای هیچ کدوممونو پیدا کنند. حتا تمامی محتویات کیفشو ریخت رو صندلی کناریش ولی چیزی پیدا نکرد. اون مکان هم البته بسیار تاریک بود. خلاصه رفتیم دم مکان تحویل  پالتوهامون و گفتیم که ما از بس باهوشیم کارتهامون رو گم کردیم. دختری هم که اونجا کار می کرد گفت که خانوم منشی اصلان یادش رفته کارتها رو از پیشخون برداره. نگو این خانوم منشی از شراب سر شام مست تشریف داشتن.

 پالتوهامون رو پوشیدیم و سوار ۲ تا تاکسی شدیم که بریم خونه. من و خانوم منشی و یک همکار مردمون تو ۱ تاکسی بودیم، بقیاشون تو یک  تاکسی دیگه.

نزدیک خونه خانوم منشی که شدیم ، ایشون هرچی داخل کیف و جیبشونو گشتن کلید خونه اش رو پیدا نکرد که نکرد. حالش هم طفلکی اصلان خوب نبود. به این نتیجه رسیدیم که ایشون توی بار، وقتی که تمامی محتویات کیفشو ریخت رو صندلی کناریش، کلیدشو همونجا گم کرده. بار هم که دیگه بسته بود و نمی تونستیم برگردیم اونجا و چک کنیم. در این گیر و دار، خانم منشی از من خواهش کرد که اگه امکانش هست ،بیاد خونه من بخوابه چونکه واقعا در حال غش کردن بود. منم بهش گفتم، اوکی. وقتی که رسیدیم خونه، بردمش توی اتاق اضافه ای که تو خونهمون هست و تخت یک نفره اتاق رو بهش نشون دادم و گفتم که اینجا می تونه بخوابه. دخترک هم با کفش و لباسای بیرونیش رو تخت ولو شد و همون لحظه هم خوابش برد. ساعت دوازده ظهر هم از خواب بیدار شد و یک صبحانه مختصری هم خورد و کلی هم تشکر کرد از من و رفت سراغ پیدا کردن کلیدش. اینم از اخر هفته ما. من که دیگه با اینا نمیرم بیرون، چونکه می ترسم خدای نکرده منم گم وگور کنه.

پ.ن. تشکر ویژه از محسن عزیز، که قالب این وبلاگ رو خودش بدون اینکه من ازش بخوام، طراحی کرد و برام فرستاد. محسن جان، دستت واقعا درد نکنه، خیلی خوشگله این قالب جدید. خیلی خیلی مرسی. امیدوارم بتونم این محبتت رو جبران کنم.


| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 18:51 |

یکی دیگه از مراسمی که باهاش به پیشواز عیدشون می رند، و در روز سیزده دسامبر جشن گرفته می شه، مراسم اوازخوانی لوسیا هست.
به این صورت، که صبح خیلی زود، دختری که به عنوان لوسیا انتخاب شده، لباس سپیدی می پوشه و یک تاجی رو روی سرش می ذاره که روش پر از شمعهای روشن شده هست و شروع به خواندن اوازهای خاص این مراسم می کنه و یک سری دختر دیگه به دنبال او با شمعی در دست ،او را در اواز خواندن همراهی می کنند. گاهی اوقات چند تا پسر که لباسی قرمز شبیه لباس پاپا نوئل بر تن دارند، نیز اطراف این دخترها اواز می خونند. این مراسم در مهدکودکها، مدارس، دانشگاها، ادارات دولتی، مراکز خرید و بیشتر جاها انجام می شه. هر سال هم یک لوسیا در کل کشور انتخاب می شه که مراسمی رو که انجام می ده، در تلوزیون نشون می دن. بعد از پایان مراسم هم، مردم شروع می کنند به جشن و شادی و خوردن شیرینیها و نوشیدنیهای مخصوص این جشن.

این جشن پایه اش بر این مبنا هست که قدیسه ای به اسم لوسیا در ایتالیا در سال ۲۸۳ میلادی زندگی می کرده و بخاطر عقاید مسیحیش به دستور پادشاه اون زمان به شهادت می رسه. این خانوم وقتی که به زندان افتاده بوده و در انتظار اعدام بوده، چند عدد شمعهای روشن شده روی سرش می زاشته و سعی می کرده، با این کارش هم در اون زندان تاریک، بوسیله شمعها به زندانیهای دیگه امید، نور و روشنایی رو هدیه بده و هم اینکه بتونه از هر دو دستاش برای پرستاری و غذا دادن به زندانیهای دیگه استفاده کنه.

به امید اینکه همه ما انسانها، همیشه روشنایی و امید رو در زندگیمون داشته باشیم، حتا در تاریکترین و بدترین شرایط

پ.ن.۱: در واقع جشن لوسیا، برای جوانان از شب قبل سیزده دسامبر شروع می شه، و این جوانان تا صبح به دیسکو و پارتی می رن و تا خود صبح به سلامتی خودشون و لوسیا می نوشند

http://www.youtube.com/watch?v=Mk0FyZqNp5Q

| + | نوشته شده توسط فریناز در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 11:36 |
Je ne te quitte jamais
même quand te me detest plus que jamais
car dans les plus profonde parties de mon coeur,....je t'aime , plus que jamais


پ.ن. این گلهای رز تقدیم به همتون، خصوصا به عمو نوید جونم که دیروز سردرد گرفته بود. باور کن عمو نوید جونم که، اگه نزدیکه شما زندگی می کردم، حتما می اومدم عیادتون، خوب چه کار کنم دیگه، یک عمو که بیشتر ندارم تو کل دنیا.


| + | نوشته شده توسط فریناز در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 11:13 |
در کشوری که من توش بزرگ شدم، رسم دارن که ۴ هفته قبل از میلاد عیسی مسیح، که عیدشان حساب می شه، به پیشواز این عید برن.

مثلا یکی از رسماشون اینه که، یک شمعدان مخصوص دارن، که ۴ تا شمع توش جا می گیره. ۴ هفته قبل از میلاد عیسی مسیح، در روز یکشنبه یک شمع در این  شمعدان مخصوص رو روشن می کنند و می زارن این یک شمع تا اخرش بسوزه. این کارو ۴ بار انجام می دن، یعنی هر یکشنبه یک شمع روشن می کنند تا این ۴ تا شمع بسوزه، و دیگه اون موقعی که این دیگه شمعی باقی نبود، یعنی که دیگه عید شده.

در واقع، این رسم ۴ تا یکشنبه، هر  یکشنبه  یک شمع  رو روشن کردن به جایی بر می گرده، که اینا ۴  هفته قبل از میلاد عیسی مسیح، شروع می کردن به روزه گرفتن و اتمام روزهاشون تولد عیسی مسیح بود. واز طریق شمردن شمعها می دونستند که چه مدت دیگه ای مونده گه از زجر روزه گرفتن خلاص بشن.

پی نوشت: این عکس شمعدانی رو که مشاهده می کنید رو من در  یکشنبه هفته پیش گرفتم و اولین شمع  رو در اون روز فقط بایستی روشن کرد. امروز نوبت دومین شمع  هست که باید روشن بشه.



| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 2:41 |
این زوج مرغابی رو که تو عکس مشاهده می کنید، از دوستای صمیمی من هستند. این زوج توی دریاچه ای زندگی می کنند که فقط چند متر با خونه مامانم فاصله داره.

با اینکه من خونه مامانم ۶ ساله که زندگی نمی کنم، این  زوج هرچند از گاهی که من به خونه مامانم سر می زنم، سر و کلشون پیدا می شه و میرن پشت پنجره اتاق من منتظر می مونند تا من براشون نون بریزم.
فقط و فقط هم از دست من نون می خورن ، اگر مامانم  بهشون نون بده، لب به نونا نمی زنند. همیشه زیر پشت پنجره من منتظر من هستند، با اینکه خونه مامانم بیشتر از ۱۵تا  پنجره داره ولی اینا همیشه منتظر من هستند و فقط وای میستن پشت پنجره اتاق من .

راستشو بخواین اینو نوشتم که بگم که بعضی از حیوونا قدر شناسی و حس وفاداریشون از بعضیا که اسمشون رو انسان می زارن خیلی بیشتره.
منظورم هم کسانی هستن که اصلان هم اینجا رو نمی خونند و اسم انسان رو خودشون می ذارن واین اسم  رو الوده و خراب می کنند. من تا جایی که یادم میاد از انسانها، خصوصا اونایی که بهشون خوبی کردم، بد دیدم، ولی هرگز از حیوونا بدی ندیدم، شاید به خاطره اینه که اینقدر حیوونا رو دوست دارم.





| + | نوشته شده توسط فریناز در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 22:17 |
امروز از در خونه مامانم داشتم می اومدم بیرون، که همسایه مامانم رو تو کوچه دیدم. کلی خرید کرده بود کله صحری، و با سختی داشت حملشون می کرد. منو که دید ایستاد و شروع کرد به احوال پرسی و ازم پرسید که مامانم رو خیلی وقته  که ندیده و حال مامان چطوره. منم براش تعریف کردم که مامان مسافرته و به زودی بر می گرده.

ازش پرسیدم که کمک می خواهد برای حمل خریداش و اون هم با کمال میل قبول کرد. البته من هروقت که تو خیابون ببینمش، برای حمل خریداش بهش کمک می کنم.

این خانوم و شوهرش همسایه دست راستی ما بودن از وقتی که من ۱۰ ساله بودم. زن و شوهر هردو دندان پزشک بودن و از وقتی که من یادم میاد بازنشسته بودن.

وقتی که با خریداش به دم در خونه اش رسیدیم، کلی به من اصرار کرد برم تو  خونه اش تا برام قهوه درست کنه، منم عجله داشتم برم دنباله کارو زندگی خودم، که بهش گفتم نه، من یک دفعه دیگه میام، که برگشت بهم گفت، که نه، حتما امروز باید بیای، چونکه من امروز تولد ۹۰ سالگیم هست و خیلی روز مهمی هست برام. شبش هم گفت که قراره بچه هاش شام ببرنش بیرون  و وقت نمی شه.

دختر و پسرش حدودا نزدیگای ۷۰ سال ، شاید هم یه خورده بیشترن.
بچهاش فقط تولد و کریستمس به پدر و مادرشون سر میزنند. خلاصه قرار شد که من از ساعت ۳ الی ۵ برم خونه ایشون، تولد بازی و از این حرفا. و این همسایه عزیز به من گفتند، که کیک تولد ندارن خونه، چونکه فرزندان عزیزشون سفارش کیک تولد رو به رستورانی دادن، که قراره شام برن اونجا.

خلاصه منم یک کیک پنیر، که عکسشو اینجا می زارم، براش خریدم با یک هدیه کوچولو، و ساعت ۳ رفتم خونشون. خانم ۹۰ ساله عاشق توت فرنگیها ی کیک شده بود و کلی از  هدیه اش تشکر کرد. منم نزدیکه ساعت پنج اومدم خونه خودم، و کلی تحسین کردم این همسایه نود ساله رو که بدون هیچ کمکی، خودش همیشه خونه اش را تمیز میکنه جوری که خونه از تمیزی برق می زنه، و اینکه در این سن و سال اینقدر شاداب و خوشحاله و اینکه مثل یک بچه ۵ ساله ذوق داره برای تولدش...
| + | نوشته شده توسط فریناز در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 22:30 |
| + | نوشته شده توسط فریناز در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 1:7 |
هفته پیش رفته بودم یک اداره دولتی برای انجام یک کار اداری و بلافاصله بعد از اون هم بایستی میرفتم به یک اداره دیگه. برای انجام تمام این کارها هم فقط ۱ ساعت وقت داشتم. قبلش هم کلی پول از بانک گرفته بودم برای خرج و مخارج این کارها ، البته پولها مال مامانم بود, من شخصا اه در بساط ندارم.

شب قبلش هم اصلا خوابم نبرده بود و خیلی گیج بودم. سرما هم خورده بودم و اصلا حالم خوب نبود. وارد اداره اول شدم، اونجا پرنده هم پر نمی زد، چه برسه به ادمیزاد، کلی خوشحال شدم که کارم سریع انجام می شه و به اداره دوم هم می رسم.

خلاصه کارم رو سریع برام انجام دادن و من پولش رو پرداخت کردم و از باجه اومدم بیرون. و از اونجایی که گیج هستم یک مقداری، بیرون باجه به کنترل کردن مدارکم مشغول شدم تا نکنه چیزی رو فراموش کرده باشم، همه مدارک درست بود و من اومدم که برم به طرف اداره بعدی. همون موقع یک ارباب رجوع دیگه ای وارد باجه ای که من قبلن توش بودم شد.

این اداره در طبقه هفتم این ساختمون بود و من اومدم سوار اسانسور بشم که دیدم  اسانسور در طبقه زیرزمینه و کلی طول می کشه که به طبقه هفتم برسه، با اینکه سرم گیج میرفت، ترجیح دادم که از پله برم پایین، تا شاید سریعتر به کار بعدیم برسم. از پله ها اومدم پایین که شنیدم یکی پشت سرم فریاد می کشه که وایستا، کار دارم باهات. من با خودم فکر کردم که منظورش من نیستم، ولی از اونجایی که هیچکی دیگه اونجا نبود، خصوصان تو  پله ها، راه افتام از پله ها بالا، و در کمال ناباوری ارباب رجوع قبلی رو دیدم که داشت به طرف من می اومد. دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت که فکر کنم این مال تو هست، تو باجه جا گزاشته بودیش. تو دستش کیفه پولم بود، گفت که کیفم را باز کرده و عکسم رو از رو تصدیق رانندگیم  دیده وگرنه می خواسته بدش به مسول باجه.

جالب این بود که  مسول  باجه اصلان اونجا نبود، و اسکناسها کیفه پولم رو قلمبه کرده کرده بود واین اقا به راحتی می تونست کیف رو برای خودش نگه داره، ولی اون کیف رو به من داد، اگر کیفم رو گم می کردم، به غیر از گم کردن حقوق ۱ ماه مامان، بایستی کلی دوندگی می کردم، برای کارتها و مدارک دیگه ای که داخل کیفم بود. در ضمن اینجا معمولا مردم از پول نقد استفاده نمی کنند  از کارت اعتبار ی استفاده می کنند.

این اقای عزیز مردی بود سیاه پوست، که معمولا از این نژاد همیشه در این کشور به بدی یاد می شود. امیدوارم که این اقا شریف به هرچی که می خواهد برسه، انجا  فهمیدم که هنوز نسل انسانهای شریف وپاک منقرض نشده.
| + | نوشته شده توسط فریناز در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 20:9 |



من از بچگی همیشه یک جک و جونوری رو تو خونمون داشتم. اولیش یک گربه بود به اسم لوسی، که عکسش رو اینجا می
ذارم. خدا می دونه که این گربه سرنوشتش چی شد. فقط از مامانم اینا شنیدم که لوسی جونم بعد از یک مدتی از خونه ما فرار کرده. البته از عکسایی که من و این گربه با هم داریم ، کاملا مشخصه که نه من دمش رو می کشیدم، نه گازش می گرفتم، نه توپ پرت می کردم رو سرش.

بعد از اون هم از سگ و گربه و مارو موش و لاکپشت و افتاب پرست و طوطی و ماهی و غیره داشتم. ولی نمی دونم چرا همشون جوان مرگ شدن. خدا شاهده که من همشون رو دوست داشتم و خیلی هم خوب ازشون مراقبت می کردم. منم چون دیگه طاقت عزاداری برای گم شدن یا مرگ جونورامو ندارم، هاپوی نازم را بخشیدم به خواهرم و بچهاش هفته پیش و 
الان فقط یک ماهی دارم.

پ.ن ۱ ; داداش ناصر حالا اگر با خوندن این نوشته، جرات داشتی، نیوشا جون رو برام پست کن. در ضمن اگر من اگر هروز اپ کنم، یعنی که حالم خرابه. خواهش می کنم یه کاری بکن برام، هرچه سریعتر پلیز.
| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 19:55 |