از وقتی که یادم میاد، من و مامانم دو نفری با هم زندگی می کردیم. البته چند سال اول عمرم خواهرم هم با ما زندگی می کرد، که بخاطر تفاوت سنی زیادی که با من داره،( ۱۶ سال)، اون چند سال اولی رو که اون هم با ما زندگی می کرد رو یادم نمیاد.
بعد هم خواهرم دانشگاه شهر دیگری قبول شد و از پیش ما برای همیشه رفت. اونجا هم با یک هم دانشگاهیش ازدواج کرد، و دیگه من و مامانم تنها شدیم.
امروز تولد مامانم بود، بزنم به تخته، اینقدر که من باهوشم، همیشه تولد مامانم رو فراموش می کنم.
بر عکس خواهرم که همیشه برای خودشیرینی هم که شده ۱ هفته زودتر کادو مامان رو براش پست می کند. و با توجه به اینکه من خیلی خیلی باهوشم ، با این حال بازم تاریخ رو یادم میره. نکنه اینا از علایم پیری زود رس باشه? نه بابا، اخه ۱۷ سال که سنی نیست!
امسال من خودم رو هلاک کردم، که این تاریخ تولد مامان رو فراموش نکنم، و۲ هفته پیش
کادوش رو براش گرفتم. و چونکه کادوش رو باید سفارش می دادم از یک جای دور، این اداره پست لعنتی هنوز جعبه را به من نداده، با وجود اینکه قرار بود با پست سفارشی بیاد.
خلاصه مامان عزیزم، کادوت رو میدم بهت، البته با کلی تاخیر. تورا بخدا به جوانیم رحم کن و منو نکش. اگر حتا به من رحم نمی کنی، به خواندگان این وبلاگ رحم کن که به این زودی بی فریناز نشوند.
امین
بعد هم خواهرم دانشگاه شهر دیگری قبول شد و از پیش ما برای همیشه رفت. اونجا هم با یک هم دانشگاهیش ازدواج کرد، و دیگه من و مامانم تنها شدیم.
امروز تولد مامانم بود، بزنم به تخته، اینقدر که من باهوشم، همیشه تولد مامانم رو فراموش می کنم.
بر عکس خواهرم که همیشه برای خودشیرینی هم که شده ۱ هفته زودتر کادو مامان رو براش پست می کند. و با توجه به اینکه من خیلی خیلی باهوشم ، با این حال بازم تاریخ رو یادم میره. نکنه اینا از علایم پیری زود رس باشه? نه بابا، اخه ۱۷ سال که سنی نیست!
امسال من خودم رو هلاک کردم، که این تاریخ تولد مامان رو فراموش نکنم، و۲ هفته پیش
کادوش رو براش گرفتم. و چونکه کادوش رو باید سفارش می دادم از یک جای دور، این اداره پست لعنتی هنوز جعبه را به من نداده، با وجود اینکه قرار بود با پست سفارشی بیاد.
خلاصه مامان عزیزم، کادوت رو میدم بهت، البته با کلی تاخیر. تورا بخدا به جوانیم رحم کن و منو نکش. اگر حتا به من رحم نمی کنی، به خواندگان این وبلاگ رحم کن که به این زودی بی فریناز نشوند.
امین
| + | نوشته شده توسط فریناز در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 21:15 |
سلام به همه دوستان عزیزی که هنوز که من هیجی ننوشتم، کلی نظر پر از مهربونی برام نوشتتد.
البته حدس میزنم که ناصر مجبورتون کرده باشه، خودت اعتراف کن ناصر جان، اینا که دیر یا زود میان لو میدنت.
غلطهای دیکتامو به بزرگی خودتون ببخشید، از ادمی که تحصیلاتش در حد سیکل هست نباید انتظار بیشتری داشت که؟
پی نوشت: ناصر جون دستت درد نکنه برای این کار زیبات، خصوصا این اسم زیبای که برای این وبلاگ انتخاب کردی، که
در اینده راجع بهش می نویسم مطلب
تشکر ویژه از همه افرادی که اینجا نظر دادند!!
البته حدس میزنم که ناصر مجبورتون کرده باشه، خودت اعتراف کن ناصر جان، اینا که دیر یا زود میان لو میدنت.
غلطهای دیکتامو به بزرگی خودتون ببخشید، از ادمی که تحصیلاتش در حد سیکل هست نباید انتظار بیشتری داشت که؟
پی نوشت: ناصر جون دستت درد نکنه برای این کار زیبات، خصوصا این اسم زیبای که برای این وبلاگ انتخاب کردی، که
در اینده راجع بهش می نویسم مطلب
تشکر ویژه از همه افرادی که اینجا نظر دادند!!
| + | نوشته شده توسط فریناز در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 6:7 |
سلام
این وبلاگ هدیه ی کوچکیه از من (ناصر و دوستان وبلاگیم ) به دوست عزیزمان فریناز جان تا مثل من و همه ی بچه های وبلاگستان لحظه های تنهایش رو با بقیه قسمت کنه ......
![]()
![]()
| + | نوشته شده توسط فریناز در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 1:36 |
