تبليغاتX
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
......
امروز از در خونه مامانم داشتم می اومدم بیرون، که همسایه مامانم رو تو کوچه دیدم. کلی خرید کرده بود کله صحری، و با سختی داشت حملشون می کرد. منو که دید ایستاد و شروع کرد به احوال پرسی و ازم پرسید که مامانم رو خیلی وقته  که ندیده و حال مامان چطوره. منم براش تعریف کردم که مامان مسافرته و به زودی بر می گرده.

ازش پرسیدم که کمک می خواهد برای حمل خریداش و اون هم با کمال میل قبول کرد. البته من هروقت که تو خیابون ببینمش، برای حمل خریداش بهش کمک می کنم.

این خانوم و شوهرش همسایه دست راستی ما بودن از وقتی که من ۱۰ ساله بودم. زن و شوهر هردو دندان پزشک بودن و از وقتی که من یادم میاد بازنشسته بودن.

وقتی که با خریداش به دم در خونه اش رسیدیم، کلی به من اصرار کرد برم تو  خونه اش تا برام قهوه درست کنه، منم عجله داشتم برم دنباله کارو زندگی خودم، که بهش گفتم نه، من یک دفعه دیگه میام، که برگشت بهم گفت، که نه، حتما امروز باید بیای، چونکه من امروز تولد ۹۰ سالگیم هست و خیلی روز مهمی هست برام. شبش هم گفت که قراره بچه هاش شام ببرنش بیرون  و وقت نمی شه.

دختر و پسرش حدودا نزدیگای ۷۰ سال ، شاید هم یه خورده بیشترن.
بچهاش فقط تولد و کریستمس به پدر و مادرشون سر میزنند. خلاصه قرار شد که من از ساعت ۳ الی ۵ برم خونه ایشون، تولد بازی و از این حرفا. و این همسایه عزیز به من گفتند، که کیک تولد ندارن خونه، چونکه فرزندان عزیزشون سفارش کیک تولد رو به رستورانی دادن، که قراره شام برن اونجا.

خلاصه منم یک کیک پنیر، که عکسشو اینجا می زارم، براش خریدم با یک هدیه کوچولو، و ساعت ۳ رفتم خونشون. خانم ۹۰ ساله عاشق توت فرنگیها ی کیک شده بود و کلی از  هدیه اش تشکر کرد. منم نزدیکه ساعت پنج اومدم خونه خودم، و کلی تحسین کردم این همسایه نود ساله رو که بدون هیچ کمکی، خودش همیشه خونه اش را تمیز میکنه جوری که خونه از تمیزی برق می زنه، و اینکه در این سن و سال اینقدر شاداب و خوشحاله و اینکه مثل یک بچه ۵ ساله ذوق داره برای تولدش...
| + | نوشته شده توسط فریناز در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 22:30 |
| + | نوشته شده توسط فریناز در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 1:7 |
هفته پیش رفته بودم یک اداره دولتی برای انجام یک کار اداری و بلافاصله بعد از اون هم بایستی میرفتم به یک اداره دیگه. برای انجام تمام این کارها هم فقط ۱ ساعت وقت داشتم. قبلش هم کلی پول از بانک گرفته بودم برای خرج و مخارج این کارها ، البته پولها مال مامانم بود, من شخصا اه در بساط ندارم.

شب قبلش هم اصلا خوابم نبرده بود و خیلی گیج بودم. سرما هم خورده بودم و اصلا حالم خوب نبود. وارد اداره اول شدم، اونجا پرنده هم پر نمی زد، چه برسه به ادمیزاد، کلی خوشحال شدم که کارم سریع انجام می شه و به اداره دوم هم می رسم.

خلاصه کارم رو سریع برام انجام دادن و من پولش رو پرداخت کردم و از باجه اومدم بیرون. و از اونجایی که گیج هستم یک مقداری، بیرون باجه به کنترل کردن مدارکم مشغول شدم تا نکنه چیزی رو فراموش کرده باشم، همه مدارک درست بود و من اومدم که برم به طرف اداره بعدی. همون موقع یک ارباب رجوع دیگه ای وارد باجه ای که من قبلن توش بودم شد.

این اداره در طبقه هفتم این ساختمون بود و من اومدم سوار اسانسور بشم که دیدم  اسانسور در طبقه زیرزمینه و کلی طول می کشه که به طبقه هفتم برسه، با اینکه سرم گیج میرفت، ترجیح دادم که از پله برم پایین، تا شاید سریعتر به کار بعدیم برسم. از پله ها اومدم پایین که شنیدم یکی پشت سرم فریاد می کشه که وایستا، کار دارم باهات. من با خودم فکر کردم که منظورش من نیستم، ولی از اونجایی که هیچکی دیگه اونجا نبود، خصوصان تو  پله ها، راه افتام از پله ها بالا، و در کمال ناباوری ارباب رجوع قبلی رو دیدم که داشت به طرف من می اومد. دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت که فکر کنم این مال تو هست، تو باجه جا گزاشته بودیش. تو دستش کیفه پولم بود، گفت که کیفم را باز کرده و عکسم رو از رو تصدیق رانندگیم  دیده وگرنه می خواسته بدش به مسول باجه.

جالب این بود که  مسول  باجه اصلان اونجا نبود، و اسکناسها کیفه پولم رو قلمبه کرده کرده بود واین اقا به راحتی می تونست کیف رو برای خودش نگه داره، ولی اون کیف رو به من داد، اگر کیفم رو گم می کردم، به غیر از گم کردن حقوق ۱ ماه مامان، بایستی کلی دوندگی می کردم، برای کارتها و مدارک دیگه ای که داخل کیفم بود. در ضمن اینجا معمولا مردم از پول نقد استفاده نمی کنند  از کارت اعتبار ی استفاده می کنند.

این اقای عزیز مردی بود سیاه پوست، که معمولا از این نژاد همیشه در این کشور به بدی یاد می شود. امیدوارم که این اقا شریف به هرچی که می خواهد برسه، انجا  فهمیدم که هنوز نسل انسانهای شریف وپاک منقرض نشده.
| + | نوشته شده توسط فریناز در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 20:9 |



من از بچگی همیشه یک جک و جونوری رو تو خونمون داشتم. اولیش یک گربه بود به اسم لوسی، که عکسش رو اینجا می
ذارم. خدا می دونه که این گربه سرنوشتش چی شد. فقط از مامانم اینا شنیدم که لوسی جونم بعد از یک مدتی از خونه ما فرار کرده. البته از عکسایی که من و این گربه با هم داریم ، کاملا مشخصه که نه من دمش رو می کشیدم، نه گازش می گرفتم، نه توپ پرت می کردم رو سرش.

بعد از اون هم از سگ و گربه و مارو موش و لاکپشت و افتاب پرست و طوطی و ماهی و غیره داشتم. ولی نمی دونم چرا همشون جوان مرگ شدن. خدا شاهده که من همشون رو دوست داشتم و خیلی هم خوب ازشون مراقبت می کردم. منم چون دیگه طاقت عزاداری برای گم شدن یا مرگ جونورامو ندارم، هاپوی نازم را بخشیدم به خواهرم و بچهاش هفته پیش و 
الان فقط یک ماهی دارم.

پ.ن ۱ ; داداش ناصر حالا اگر با خوندن این نوشته، جرات داشتی، نیوشا جون رو برام پست کن. در ضمن اگر من اگر هروز اپ کنم، یعنی که حالم خرابه. خواهش می کنم یه کاری بکن برام، هرچه سریعتر پلیز.
| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 19:55 |
| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 10:53 |