خواهرم با بچه هاش امروز برای سه هفته رفتند مسافرت. احساس می کنم یک تیکه وجود من رو هم با خودشون بردن. دلم تنگ میشه برای بچه های خواهرم و برای اینکه هرشب زنگ می زد بهم تا چک کنه که روزم رو چطور گذوروندم و برای اینکه همش دلش برام شور بزنه که نکنه ناراحت و بی حوصله باشم. عکسارو خواهرم گرفته، تو یکیش هم عکس ارتینا، دخترش و درختشون هست. امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشن، و سارا خواهر خوبم، سوغاتیهایی که سفارش دادم برام بخری رو لطفا فراموش نکن، که کلید خونه تون دست منه و اگه چیزی از سوغاتیهامو از قلم بندازی، باید تو کوچه بخوابین.





| + | نوشته شده توسط فریناز در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 22:0 |
دیشب با چند تا از همکارای شرکتی که من توش به شغل شریف حمالی مشغولم رفتیم بیرون. البته به خرج شرکت. هفت تا اقا و دو تا خانوم، که یکی از این خانوما، خانوم منشی بودند، یکیشون هم بنده حقیر. اینم بگم که همه ما روی یک پروژه مشترک کار می کنیم و به این دلیل فقط با تیم خودمون رفتیم بیرون. اول که رفتیم شام خوردیم، منم همش جای ناصر رو خالی می کردم، چونکه اولا غذاش خیلی عالی بود، دوما نصف غذامو نخوردم از بس که زیاد بود. سوما چونکه می دونم ناصر عاشق اینجور غذاهاست.
بعدش رفتیم به یک بار که همون نزدیکای رستورانه بود. دم در بار پالتوهامون رو تحویل دادیم، پولش رو هم خانوم منشی پرداخت کردن، چونکه ایشون مسوول خرج و برج بودند، و چند تا کارت به ازاش دریافت کردن، که با نشون دادن اون کارتها می تونستیم پالتوهامون رو پس بگیریم.
این همکارام که دیگه تا می تونستند از پول شرکت نوشیدن. من مشروب الکل دار نخوردم، البته نه که در عمرم نخورده باشم، ولی دیشب بنا به دلایلی نخوردم. خانوم منشی از بس نوشیده بود، حالش تقریبا وخیم بود. دیگه بار داشت می بست و منم می خواستم برم خونه و از خانوم منشی خواستم که کارت پالتومو بده که من برم لباسمو تنم کنم و برم خونه. ایشون هرچی گشتن نتونستن کارتهای هیچ کدوممونو پیدا کنند. حتا تمامی محتویات کیفشو ریخت رو صندلی کناریش ولی چیزی پیدا نکرد. اون مکان هم البته بسیار تاریک بود. خلاصه رفتیم دم مکان تحویل پالتوهامون و گفتیم که ما از بس باهوشیم کارتهامون رو گم کردیم. دختری هم که اونجا کار می کرد گفت که خانوم منشی اصلان یادش رفته کارتها رو از پیشخون برداره. نگو این خانوم منشی از شراب سر شام مست تشریف داشتن.
پالتوهامون رو پوشیدیم و سوار ۲ تا تاکسی شدیم که بریم خونه. من و خانوم منشی و یک همکار مردمون تو ۱ تاکسی بودیم، بقیاشون تو یک تاکسی دیگه.
نزدیک خونه خانوم منشی که شدیم ، ایشون هرچی داخل کیف و جیبشونو گشتن کلید خونه اش رو پیدا نکرد که نکرد. حالش هم طفلکی اصلان خوب نبود. به این نتیجه رسیدیم که ایشون توی بار، وقتی که تمامی محتویات کیفشو ریخت رو صندلی کناریش، کلیدشو همونجا گم کرده. بار هم که دیگه بسته بود و نمی تونستیم برگردیم اونجا و چک کنیم. در این گیر و دار، خانم منشی از من خواهش کرد که اگه امکانش هست ،بیاد خونه من بخوابه چونکه واقعا در حال غش کردن بود. منم بهش گفتم، اوکی. وقتی که رسیدیم خونه، بردمش توی اتاق اضافه ای که تو خونهمون هست و تخت یک نفره اتاق رو بهش نشون دادم و گفتم که اینجا می تونه بخوابه. دخترک هم با کفش و لباسای بیرونیش رو تخت ولو شد و همون لحظه هم خوابش برد. ساعت دوازده ظهر هم از خواب بیدار شد و یک صبحانه مختصری هم خورد و کلی هم تشکر کرد از من و رفت سراغ پیدا کردن کلیدش. اینم از اخر هفته ما. من که دیگه با اینا نمیرم بیرون، چونکه می ترسم خدای نکرده منم گم وگور کنه.
پ.ن. تشکر ویژه از محسن عزیز، که قالب این وبلاگ رو خودش بدون اینکه من ازش بخوام، طراحی کرد و برام فرستاد. محسن جان، دستت واقعا درد نکنه، خیلی خوشگله این قالب جدید. خیلی خیلی مرسی. امیدوارم بتونم این محبتت رو جبران کنم.

بعدش رفتیم به یک بار که همون نزدیکای رستورانه بود. دم در بار پالتوهامون رو تحویل دادیم، پولش رو هم خانوم منشی پرداخت کردن، چونکه ایشون مسوول خرج و برج بودند، و چند تا کارت به ازاش دریافت کردن، که با نشون دادن اون کارتها می تونستیم پالتوهامون رو پس بگیریم.
این همکارام که دیگه تا می تونستند از پول شرکت نوشیدن. من مشروب الکل دار نخوردم، البته نه که در عمرم نخورده باشم، ولی دیشب بنا به دلایلی نخوردم. خانوم منشی از بس نوشیده بود، حالش تقریبا وخیم بود. دیگه بار داشت می بست و منم می خواستم برم خونه و از خانوم منشی خواستم که کارت پالتومو بده که من برم لباسمو تنم کنم و برم خونه. ایشون هرچی گشتن نتونستن کارتهای هیچ کدوممونو پیدا کنند. حتا تمامی محتویات کیفشو ریخت رو صندلی کناریش ولی چیزی پیدا نکرد. اون مکان هم البته بسیار تاریک بود. خلاصه رفتیم دم مکان تحویل پالتوهامون و گفتیم که ما از بس باهوشیم کارتهامون رو گم کردیم. دختری هم که اونجا کار می کرد گفت که خانوم منشی اصلان یادش رفته کارتها رو از پیشخون برداره. نگو این خانوم منشی از شراب سر شام مست تشریف داشتن.
پالتوهامون رو پوشیدیم و سوار ۲ تا تاکسی شدیم که بریم خونه. من و خانوم منشی و یک همکار مردمون تو ۱ تاکسی بودیم، بقیاشون تو یک تاکسی دیگه.
نزدیک خونه خانوم منشی که شدیم ، ایشون هرچی داخل کیف و جیبشونو گشتن کلید خونه اش رو پیدا نکرد که نکرد. حالش هم طفلکی اصلان خوب نبود. به این نتیجه رسیدیم که ایشون توی بار، وقتی که تمامی محتویات کیفشو ریخت رو صندلی کناریش، کلیدشو همونجا گم کرده. بار هم که دیگه بسته بود و نمی تونستیم برگردیم اونجا و چک کنیم. در این گیر و دار، خانم منشی از من خواهش کرد که اگه امکانش هست ،بیاد خونه من بخوابه چونکه واقعا در حال غش کردن بود. منم بهش گفتم، اوکی. وقتی که رسیدیم خونه، بردمش توی اتاق اضافه ای که تو خونهمون هست و تخت یک نفره اتاق رو بهش نشون دادم و گفتم که اینجا می تونه بخوابه. دخترک هم با کفش و لباسای بیرونیش رو تخت ولو شد و همون لحظه هم خوابش برد. ساعت دوازده ظهر هم از خواب بیدار شد و یک صبحانه مختصری هم خورد و کلی هم تشکر کرد از من و رفت سراغ پیدا کردن کلیدش. اینم از اخر هفته ما. من که دیگه با اینا نمیرم بیرون، چونکه می ترسم خدای نکرده منم گم وگور کنه.
پ.ن. تشکر ویژه از محسن عزیز، که قالب این وبلاگ رو خودش بدون اینکه من ازش بخوام، طراحی کرد و برام فرستاد. محسن جان، دستت واقعا درد نکنه، خیلی خوشگله این قالب جدید. خیلی خیلی مرسی. امیدوارم بتونم این محبتت رو جبران کنم.

| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 18:51 |
یکی دیگه از مراسمی که باهاش به پیشواز عیدشون می رند، و در روز سیزده دسامبر جشن گرفته می شه، مراسم اوازخوانی لوسیا هست.
به این صورت، که صبح خیلی زود، دختری که به عنوان لوسیا انتخاب شده، لباس سپیدی می پوشه و یک تاجی رو روی سرش می ذاره که روش پر از شمعهای روشن شده هست و شروع به خواندن اوازهای خاص این مراسم می کنه و یک سری دختر دیگه به دنبال او با شمعی در دست ،او را در اواز خواندن همراهی می کنند. گاهی اوقات چند تا پسر که لباسی قرمز شبیه لباس پاپا نوئل بر تن دارند، نیز اطراف این دخترها اواز می خونند. این مراسم در مهدکودکها، مدارس، دانشگاها، ادارات دولتی، مراکز خرید و بیشتر جاها انجام می شه. هر سال هم یک لوسیا در کل کشور انتخاب می شه که مراسمی رو که انجام می ده، در تلوزیون نشون می دن. بعد از پایان مراسم هم، مردم شروع می کنند به جشن و شادی و خوردن شیرینیها و نوشیدنیهای مخصوص این جشن.
این جشن پایه اش بر این مبنا هست که قدیسه ای به اسم لوسیا در ایتالیا در سال ۲۸۳ میلادی زندگی می کرده و بخاطر عقاید مسیحیش به دستور پادشاه اون زمان به شهادت می رسه. این خانوم وقتی که به زندان افتاده بوده و در انتظار اعدام بوده، چند عدد شمعهای روشن شده روی سرش می زاشته و سعی می کرده، با این کارش هم در اون زندان تاریک، بوسیله شمعها به زندانیهای دیگه امید، نور و روشنایی رو هدیه بده و هم اینکه بتونه از هر دو دستاش برای پرستاری و غذا دادن به زندانیهای دیگه استفاده کنه.
به امید اینکه همه ما انسانها، همیشه روشنایی و امید رو در زندگیمون داشته باشیم، حتا در تاریکترین و بدترین شرایط
پ.ن.۱: در واقع جشن لوسیا، برای جوانان از شب قبل سیزده دسامبر شروع می شه، و این جوانان تا صبح به دیسکو و پارتی می رن و تا خود صبح به سلامتی خودشون و لوسیا می نوشند
http://www.youtube.com/watch?v=Mk0FyZqNp5Q

| + | نوشته شده توسط فریناز در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 11:36 |
