سلام
این روزها ، دید و باز دید های کریسمس باعث شده که مقداری دیر تر آپ کنم ... از کشور عزیزم دوستی من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کردند، بازیی که مربوط به دنیایIT است و اسمش " آرزوهای گیکی" ..... این بازی میگه که چند آرزو درباره ی دنیای اطلاعات بکنید ، و بعد هم از پنج نفر بخواهید دروبلاگ خودشان در یک پست آنها هم پنج آزرو بکنند ...
من را زهرا جون عزیزم (پیوند های وبلاگم..) به این بازی دعوت کردند ، و من هم به خواسته اش احترام گذاشتم و این آرزو ها ( از نوع گیکیش..) را می نویسم... :
اول : من دوست داشتم که دیگر برای ارتباط داشتن مردم با هم دیگر احتیاجی به وسایل الکترونیکی نباشد و مردم با قدرت ذهن با هم صحبت کنند ، شاید اسم شبکه ی شعور کیهانی را شنیده باشید..از طریق همان ... این جوری دیگه هرگز هیچ کس تنها نبود و و دل هیچ کس برای کسی تنگ نمی شد...
دوم .: دوست داشتم که وسایل ارتباطی مثل تلفن و کامپیوتر به این شکلهای عجیب و غریب نباشن که وقتی توی خونه می گذاریشون احساس غریبی کنی و نشه ازشون یه نقاشی مینیاتوری کشید!! .. مثلا کامپیوتر مثل یه چرخ خیاطی بزرگ که مادربزرگ ها پشتش می نشستند و یا تلفن رو میزی مثل یک سماور زغالی .. و یا مویایل مثل یه لنگ کفش ، اصلا چه عیبی داره که کفش آدم موبایلش هم باشه ، فقط نباید بو بده ...!!!!
سوم : باید می شد با تلویزیون به اینترنت وصل شد و هر کسی می تونست از هر جایی به اون وصل شد ، با هر تلویزیونی فقط با یک آنتن ..( این هم برای فراگیر شدن اینترنت..!!! تازه معقولش..)
چهارم : کاش یه روزی دیگه هیچ کس جز برای تفریح از خونه خازج نشه و همیشه همه ی مردم توانایی کار کردن با اینترنت رو داشته باشن ، فکر کن!!! .. دیگه در زندگی شب نشینی به هیچ معنایی وجود نداره ، اون جوری میشد مردم شبی یک ساعت جلو کامپیوتراشون بشینن و ویدئو کنفرانس راه بیندازن .. هر کسی از هر جایی ، مثلا اونی که تو یه روستا و زیر کرسیش نشسته و با همه در ارتباط باشه ... خلاصه ، باید کامپیوتر در خدمت احیا سنتها در بیاد تا دیگه فاصله ها برداشته بشه.....
پنج : کاش یه تلفن همراه کوچیک درست می شد که از یه سیم کارت هم کوچکتر بود ، و باید گوشی رو می گذاشتی روی سیمکارت نه سیم کارت روی گوشی ...البته این ارزو براورده شده، یعنی یه تلفن همراه کوچیک به صورت یک ساعت مچی.
پ.ن۱ : ارزوهای سوم، پنجم تا حد زیادی اینجایی که من زندگی می کنم، براورده شده، ارزو چهارم هم که دیگه شیوه کار کردن و زندگی کردن منه.
پ.ن۲ : خیلی مرسی از دوست عزیزم که این نوشته رو برام تایپ کرد به فارسی، اسمش هم بنا به دلایل امنیتی نمی تونم فاش کنم.
پ.ن ۳ : منم ناصر، عمو نوید جونم، اسیه، محسن، نهال عزیزم و لاغر مردنی رو به این بازی دعوت می کنم.
پ.ن۴ : بازم مرسی از زهرای عزیزم برای دعوتش.
این روزها ، دید و باز دید های کریسمس باعث شده که مقداری دیر تر آپ کنم ... از کشور عزیزم دوستی من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کردند، بازیی که مربوط به دنیایIT است و اسمش " آرزوهای گیکی" ..... این بازی میگه که چند آرزو درباره ی دنیای اطلاعات بکنید ، و بعد هم از پنج نفر بخواهید دروبلاگ خودشان در یک پست آنها هم پنج آزرو بکنند ...
من را زهرا جون عزیزم (پیوند های وبلاگم..) به این بازی دعوت کردند ، و من هم به خواسته اش احترام گذاشتم و این آرزو ها ( از نوع گیکیش..) را می نویسم... :
اول : من دوست داشتم که دیگر برای ارتباط داشتن مردم با هم دیگر احتیاجی به وسایل الکترونیکی نباشد و مردم با قدرت ذهن با هم صحبت کنند ، شاید اسم شبکه ی شعور کیهانی را شنیده باشید..از طریق همان ... این جوری دیگه هرگز هیچ کس تنها نبود و و دل هیچ کس برای کسی تنگ نمی شد...
دوم .: دوست داشتم که وسایل ارتباطی مثل تلفن و کامپیوتر به این شکلهای عجیب و غریب نباشن که وقتی توی خونه می گذاریشون احساس غریبی کنی و نشه ازشون یه نقاشی مینیاتوری کشید!! .. مثلا کامپیوتر مثل یه چرخ خیاطی بزرگ که مادربزرگ ها پشتش می نشستند و یا تلفن رو میزی مثل یک سماور زغالی .. و یا مویایل مثل یه لنگ کفش ، اصلا چه عیبی داره که کفش آدم موبایلش هم باشه ، فقط نباید بو بده ...!!!!
سوم : باید می شد با تلویزیون به اینترنت وصل شد و هر کسی می تونست از هر جایی به اون وصل شد ، با هر تلویزیونی فقط با یک آنتن ..( این هم برای فراگیر شدن اینترنت..!!! تازه معقولش..)
چهارم : کاش یه روزی دیگه هیچ کس جز برای تفریح از خونه خازج نشه و همیشه همه ی مردم توانایی کار کردن با اینترنت رو داشته باشن ، فکر کن!!! .. دیگه در زندگی شب نشینی به هیچ معنایی وجود نداره ، اون جوری میشد مردم شبی یک ساعت جلو کامپیوتراشون بشینن و ویدئو کنفرانس راه بیندازن .. هر کسی از هر جایی ، مثلا اونی که تو یه روستا و زیر کرسیش نشسته و با همه در ارتباط باشه ... خلاصه ، باید کامپیوتر در خدمت احیا سنتها در بیاد تا دیگه فاصله ها برداشته بشه.....
پنج : کاش یه تلفن همراه کوچیک درست می شد که از یه سیم کارت هم کوچکتر بود ، و باید گوشی رو می گذاشتی روی سیمکارت نه سیم کارت روی گوشی ...البته این ارزو براورده شده، یعنی یه تلفن همراه کوچیک به صورت یک ساعت مچی.
پ.ن۱ : ارزوهای سوم، پنجم تا حد زیادی اینجایی که من زندگی می کنم، براورده شده، ارزو چهارم هم که دیگه شیوه کار کردن و زندگی کردن منه.
پ.ن۲ : خیلی مرسی از دوست عزیزم که این نوشته رو برام تایپ کرد به فارسی، اسمش هم بنا به دلایل امنیتی نمی تونم فاش کنم.
پ.ن ۳ : منم ناصر، عمو نوید جونم، اسیه، محسن، نهال عزیزم و لاغر مردنی رو به این بازی دعوت می کنم.
پ.ن۴ : بازم مرسی از زهرای عزیزم برای دعوتش.
| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 3:35 |

