سلام، پست جدید می نویسم، فقط به خاطر دوستانی که نگران من بودن و فکر کردند، بلایی سر من اومده. مرسی از همتون، حالا به این زودیها، از دست اراجیفی که من می نویسم، راحت نخواهید شد.
این روزها در سوئد خصوصا در مرکز شهر ، کامیونهای رو باز، ماشینهای اشغالی، ماشینهای کانورتیبل زیادی، حامل دختر و پسرهایی که دیپلم دبیرستانشون رو گرفتن دیده می شود. بچه هایی که از شادی جیغ می کشند و با مردم توی خیابان بای بای می کنند.
این رسم قدیمی سوئدی ها هست که بچه هایی که از دبیرستان فارغ التحصیل می شوند، جشنی بزرگ برگذار می کنند.از دو ماه قبل از دیپلم گرفتن، به جای اینکه بشینند و برای کنکور درس بخونند، این جوانان، هر شب در یک دیسکو پلاس هستند. هر کلاسی در هر دبیرستانی موظف هست که یک شب در یک دیسکو معروف شهر، یک جشنی برپا کنه، با توجه به اینکه، اینجا بیش از ۳۰ رشته مختلف در هر دبیرستانی تدریس می شه، دو ماه اخر سال تحصیلی بچه ها به رفتن به این دیسکو ها اختصاص پیدا می کنه.
عروسی گرفتن یا جشن فارغ التحصیلی از دانشگاه اینقدر مهم نیست، که این جشن فارغ التحصیلی از دبیرستان براشون مهم هست. این مردمان، شاید برای جشن عروسی شون یا برای بچه دار شدنشون، فامیلاشون رو دعوت نکنند ولی برای روز دیپلم گرفتنشون از دبیرستان، همه فامیلاشون از اقصی نقاط سوئد، به دبیرستانی که در اون تحصیل می کنند، دعوت می کنند.
صبح روزی که این بچه ها، قراره که فارغ التحصیل بشن، شش صبح شروع به جشن گرفتن می کنند. دخترها، لباسی سفید، مانند عروسان و پسرها کت وشلوار و کراوات می پوشند و همه کلاهی سفید که نماد فارغ التحصیلی از دبیرستان هست رو بر سر می ذارن . و بچه های هر کلاسی، دسته جمعی، به خونه همه همکلاسی هاشون سر می زنند و در هر خونه ای براشون صبحانه مخصوص اون روز، که به صبحانه شامپاینی مشهوره سرو می شه. این صبحانه شامل، پن کیک، خامه، توت فرنگی ، شامپاین و مخلفات هست. حالا شما تصور کن که این بچه ها، باید، حد اقل اون روز، خونه ۲۰ تا از همکلاسی هاشون برن و از این صبحانه ۲۰ بار نوش جان کنند، در نتیجه همه شون مست هستن وقتی که به دبیرستانشون می رن تا دیپلمشون رو بگیرن. وقتی که به سر کلاساشون می رسند، درهای مدرسه رو قفل می کنند، در حالت عادی در مدرسه همیشه باز هست. بعد از اون، بچه ها نمرات و لوح تقدیری رو از معلمشون دریافت می کنند و همگی پشت در ورودی مدرسه که قفل هست انتظار می کشند، تا در براشون باز شه. وقتی که در براشون باز می شه، بچه ها مثل دیوانه ها ، فریاد کشان، به بیرون، مدرسه می دوند و هر کسی سعی می کنه که خوانواده خودش رو پیدا کنه. خوانواده ها هم، از قبل ، پلاکارتی رو اماده کردن، که روش یک عکس از کودکی های فرزندشون دیده می شه. و خوانواده ها و دوستانی که در حیاط مدرسه، منتظر یکی از این بچه ها هستند، وقتی که بچه شون رو پیدا می کنند، به گردن بچه شون، گل، مشروب، اسباب بازی و کلی چیزهای دیگه اویزون می کنند و بعدش هم، بچه های هر کلاسی، سوار ماشینی که با بادکنک و گل تزئین شده، واز قبل هر کلاسی، یک ماشین اجاره کرده، می شن و چند ساعتی توی خیابونها می چرخند و اواز مخصوص اون روز رو می خونند و کلی شادی می کنند. شب هم هر کسی می ره سراغ خوانواده خودش، تا در جشنی که براش تدارک دیدن شرکت کنه. بعضی ها این جشن رو در خونشون برگذار می کنند، و عده ای در رستوران یا سالن جشنی که از قبل توسط خوانواده رزو شده. بقیه شب هم مثل یک جشن عروسی برگذار می شه، یعنی شام و رقص و موزیک و کیک و کادو. کادو هم یا طلا و یا پول هستش.
این هفته، ما تو دو از این جشنها شرکت کردیم، ولی اون قدری که به اون بچه هایی که دیپلم گرفته بودن خوش گذشت، به ما نگذشت.
این جشن فارغ التحصیلی از دبیرستان، تقریبا ۱۵۰ ساله که به این صورت برگذار می شه و یکی از انگیزه های برگذاری چنین جشنی، تشویق جوانان به گرفتن مدرکی از دبیرستان بوده، که قدیما مثل اینکه دیپلم خیلی ارزش داشته. ولی امروزه این جشن به عنوان یک رسم یا سنت برگذار می شه.
جشن فارغ التحصیلی من، خیلی خوش گذشت ولی از بعدش بگم.
شخصا، پنج روز تمام تو تخت افتادم بودم، از شدت استخوان درد، به خاطر اینکه از بس اون روز جشن ما سرد بود و توی اون کامیونی که ما رو توشهر می چرخوند، باد داشت ما رو با خودش می برد. یک هفته هم صدای من مثل صدای اقا خروسه شده بود، از بس جیغ و فریاد زده بودم از فرط خوشحالی. همکلاسی هام ، حال وروزشون بهتر از من نبود.
اسیه عزیز ازم سوال کرده که من چرا پلاکارت عکس کودکیم دستم نیست. این سوال چند تا جواب داره، من هرگز کودک نبودم که از اون دوران عکسی داشته باشم، از اولش همین سن بودم. یا اینکه من اینقدر سنم زیاده، که در دوران کودکی من دوربین عکاسی هنوز اختراع نشده بوده. ولی جواب واقعی این سوال این هست که من یک ده کیلو به گردنم اویزون بود، دیگه نمی تونستم پنج کیلو بار هم دستم بگیرم. در عکسا پلاکارت خودم رو پیدا نمی کنم، فقط برای اسیه جون یک عکس می ذارم، ببخش که کیفیت نداره. رنگ زرد و ابی که در بادکنکها و نخهایی که از گردن مردم در عکسها اویزونه، رنگ پرچم سوئد هست.
پ.ن : عکسایی که کیفیت خوبی ندارند، عکسایی هست که من الان از رو عکسای چاپ شده، ازشون عکس گرفتم، شرمنده






این روزها در سوئد خصوصا در مرکز شهر ، کامیونهای رو باز، ماشینهای اشغالی، ماشینهای کانورتیبل زیادی، حامل دختر و پسرهایی که دیپلم دبیرستانشون رو گرفتن دیده می شود. بچه هایی که از شادی جیغ می کشند و با مردم توی خیابان بای بای می کنند.
این رسم قدیمی سوئدی ها هست که بچه هایی که از دبیرستان فارغ التحصیل می شوند، جشنی بزرگ برگذار می کنند.از دو ماه قبل از دیپلم گرفتن، به جای اینکه بشینند و برای کنکور درس بخونند، این جوانان، هر شب در یک دیسکو پلاس هستند. هر کلاسی در هر دبیرستانی موظف هست که یک شب در یک دیسکو معروف شهر، یک جشنی برپا کنه، با توجه به اینکه، اینجا بیش از ۳۰ رشته مختلف در هر دبیرستانی تدریس می شه، دو ماه اخر سال تحصیلی بچه ها به رفتن به این دیسکو ها اختصاص پیدا می کنه.
عروسی گرفتن یا جشن فارغ التحصیلی از دانشگاه اینقدر مهم نیست، که این جشن فارغ التحصیلی از دبیرستان براشون مهم هست. این مردمان، شاید برای جشن عروسی شون یا برای بچه دار شدنشون، فامیلاشون رو دعوت نکنند ولی برای روز دیپلم گرفتنشون از دبیرستان، همه فامیلاشون از اقصی نقاط سوئد، به دبیرستانی که در اون تحصیل می کنند، دعوت می کنند.
صبح روزی که این بچه ها، قراره که فارغ التحصیل بشن، شش صبح شروع به جشن گرفتن می کنند. دخترها، لباسی سفید، مانند عروسان و پسرها کت وشلوار و کراوات می پوشند و همه کلاهی سفید که نماد فارغ التحصیلی از دبیرستان هست رو بر سر می ذارن . و بچه های هر کلاسی، دسته جمعی، به خونه همه همکلاسی هاشون سر می زنند و در هر خونه ای براشون صبحانه مخصوص اون روز، که به صبحانه شامپاینی مشهوره سرو می شه. این صبحانه شامل، پن کیک، خامه، توت فرنگی ، شامپاین و مخلفات هست. حالا شما تصور کن که این بچه ها، باید، حد اقل اون روز، خونه ۲۰ تا از همکلاسی هاشون برن و از این صبحانه ۲۰ بار نوش جان کنند، در نتیجه همه شون مست هستن وقتی که به دبیرستانشون می رن تا دیپلمشون رو بگیرن. وقتی که به سر کلاساشون می رسند، درهای مدرسه رو قفل می کنند، در حالت عادی در مدرسه همیشه باز هست. بعد از اون، بچه ها نمرات و لوح تقدیری رو از معلمشون دریافت می کنند و همگی پشت در ورودی مدرسه که قفل هست انتظار می کشند، تا در براشون باز شه. وقتی که در براشون باز می شه، بچه ها مثل دیوانه ها ، فریاد کشان، به بیرون، مدرسه می دوند و هر کسی سعی می کنه که خوانواده خودش رو پیدا کنه. خوانواده ها هم، از قبل ، پلاکارتی رو اماده کردن، که روش یک عکس از کودکی های فرزندشون دیده می شه. و خوانواده ها و دوستانی که در حیاط مدرسه، منتظر یکی از این بچه ها هستند، وقتی که بچه شون رو پیدا می کنند، به گردن بچه شون، گل، مشروب، اسباب بازی و کلی چیزهای دیگه اویزون می کنند و بعدش هم، بچه های هر کلاسی، سوار ماشینی که با بادکنک و گل تزئین شده، واز قبل هر کلاسی، یک ماشین اجاره کرده، می شن و چند ساعتی توی خیابونها می چرخند و اواز مخصوص اون روز رو می خونند و کلی شادی می کنند. شب هم هر کسی می ره سراغ خوانواده خودش، تا در جشنی که براش تدارک دیدن شرکت کنه. بعضی ها این جشن رو در خونشون برگذار می کنند، و عده ای در رستوران یا سالن جشنی که از قبل توسط خوانواده رزو شده. بقیه شب هم مثل یک جشن عروسی برگذار می شه، یعنی شام و رقص و موزیک و کیک و کادو. کادو هم یا طلا و یا پول هستش.
این هفته، ما تو دو از این جشنها شرکت کردیم، ولی اون قدری که به اون بچه هایی که دیپلم گرفته بودن خوش گذشت، به ما نگذشت.
این جشن فارغ التحصیلی از دبیرستان، تقریبا ۱۵۰ ساله که به این صورت برگذار می شه و یکی از انگیزه های برگذاری چنین جشنی، تشویق جوانان به گرفتن مدرکی از دبیرستان بوده، که قدیما مثل اینکه دیپلم خیلی ارزش داشته. ولی امروزه این جشن به عنوان یک رسم یا سنت برگذار می شه.
جشن فارغ التحصیلی من، خیلی خوش گذشت ولی از بعدش بگم.
شخصا، پنج روز تمام تو تخت افتادم بودم، از شدت استخوان درد، به خاطر اینکه از بس اون روز جشن ما سرد بود و توی اون کامیونی که ما رو توشهر می چرخوند، باد داشت ما رو با خودش می برد. یک هفته هم صدای من مثل صدای اقا خروسه شده بود، از بس جیغ و فریاد زده بودم از فرط خوشحالی. همکلاسی هام ، حال وروزشون بهتر از من نبود.
اسیه عزیز ازم سوال کرده که من چرا پلاکارت عکس کودکیم دستم نیست. این سوال چند تا جواب داره، من هرگز کودک نبودم که از اون دوران عکسی داشته باشم، از اولش همین سن بودم. یا اینکه من اینقدر سنم زیاده، که در دوران کودکی من دوربین عکاسی هنوز اختراع نشده بوده. ولی جواب واقعی این سوال این هست که من یک ده کیلو به گردنم اویزون بود، دیگه نمی تونستم پنج کیلو بار هم دستم بگیرم. در عکسا پلاکارت خودم رو پیدا نمی کنم، فقط برای اسیه جون یک عکس می ذارم، ببخش که کیفیت نداره. رنگ زرد و ابی که در بادکنکها و نخهایی که از گردن مردم در عکسها اویزونه، رنگ پرچم سوئد هست.
پ.ن : عکسایی که کیفیت خوبی ندارند، عکسایی هست که من الان از رو عکسای چاپ شده، ازشون عکس گرفتم، شرمنده






| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 5:12 |
سلام
یک مقداری راجع به ژاپن توضیح خواسته بودید. راستش رو بخواین، من فقط چند بار به توکیو سفر کردم، و مسافرت های من هرگز توریستی نبوده، هرچند دوستان ژاپنی اونقدر به ما لطف داشتند که تا جای ممکن، سعی کردند ما رو با فرهنگ بسیار غنی شون اشنا کنند.
توکیو شهری بسیار شلوغ، با خصوصیات شهرهای بزرگ بود. اون قشری از ژاپنی ها که من باهاشون سر وکار داشتم، انسانهایی بسیار سخت کوش و مودب بودند. چیزهایی رو هم که من از فرهنگشون یاد گرفتم، از اونا یاد گرفتم، حالا اگه اینجا چیزی رو اشتباه می نویسم، یا من خنگ بودم واشتباه یاد گرفتم یا اونا اطلاعات غلط بهم دادند، که اگه مورد دوم صحت داشته باشه، صبر می کنم تا بیان اینجا، تا تلافی کنم.
اونجوری که من فهمیدم، اکثر جوانان ژاپنی ، در خانه والدینشون زندگی می کنند تا وقتی که ازدواج کنند.
رسم ورسومشون خیلی براشون مهمه، به عنوان مثال چوبهایی رو که ازش برای غذا خوردن استفاده می کنند (هاشی) را ادم هرگز نباید، مستقیم، فرو کنه تو کاسه برنجی که جلوشه، مثل اینکه اینکار رو فقط برای شادی روح امواتشون می کنند. یا اینکه وقتی که از ظرفی مشترک چند نفر استفاده می کنند، چونکه معمولا ما چند مدل غذا سفارش می دادیم، ادم هر بار که از ظرفی مشترک می خواد غذا برداره، بایستی دیگه اون قسمتی از هاشی رو که دردهانش گذاشته بود رو وارد ظرفی مشترک نکنه و چوب غذاخوری رو برگردونه.
والا، اینا مارو یک رستورانی بردن پارسال، البته ما رو به زور شمشیر بردن، ظاهرا جای بسیار گرون و با کلاسی بود. که سوشی روی بدن عریان یک ادم که روی زمین خوابیده بود، سرو می کردنند. این سوشی خوردن، ساعتها به طول انجامید. و طفلی این ادم بدبخت، تا ما غذامون تموم نشد، کوچکترین حرکتی نکرد. بدنش هم بدون مو و بسیار تمیز بود. به زنایی که ازشون به عنوان، سفره یا ظرف غذا استفاده می شه، نیوتایموری و به مردا، نانتایموری گفته می شه.
ازسوغاتی های ژاپن می شه، ماشینهای ژاپنی، وسایل الکترونیکی مثلا از مارک سونی، کیمونوی ژاپنی، وسایل تزئینی ژاپنی، ساکی و عطر و لباسایی از مارک معروف ایسی مییاکی* رو نام برد.
یک بار هم ما رو بردند یک رستورانی که یک ماهی خیلی بدمزه سرو می کرد، البته این ماهی از نظر سمی بودن برای خوردن، بعد از یک نوع قورباغه، سمی ترین حیوان برای انسان محسوب می شه. و اشپزهایی که این نوع ماهی رو پاک می کنند، اصولا سه تا چهار سال درس می خونند و طرز پاک کردن نقاط سمی این ماهی رو یاد می گیرند و انقدر امتحانی که می دن بعد چهار سال درس خوندن، سخته، که فقط سی درصدشون قبول می شن. این ماهی به قدری سمی هستش، حتا بعد از پختن اگر درست پاک نشده باشه، که در عرض چند ثانیه ادم رو می کشه. در ظمن غذای بسیار لوکس وگرونشون هم هست.
این پست بیشتر راجع به غذا شد، تقصیر من هم نیست، از اول گفتم که، من توریستی به اونجا سفر نکردم.
پ.ن.۱ سوشی بر خلاف اونچه که خیلی ها فکر می کنند، ماهی خام و مخلفات نیست، بلکه شامل ماهی پخته هم می شه.
پ.ن۲: ساکی، عرق یا ابجویی بسیار قوی که از برنج درست می شه.
* Issey Miyake



یک مقداری راجع به ژاپن توضیح خواسته بودید. راستش رو بخواین، من فقط چند بار به توکیو سفر کردم، و مسافرت های من هرگز توریستی نبوده، هرچند دوستان ژاپنی اونقدر به ما لطف داشتند که تا جای ممکن، سعی کردند ما رو با فرهنگ بسیار غنی شون اشنا کنند.
توکیو شهری بسیار شلوغ، با خصوصیات شهرهای بزرگ بود. اون قشری از ژاپنی ها که من باهاشون سر وکار داشتم، انسانهایی بسیار سخت کوش و مودب بودند. چیزهایی رو هم که من از فرهنگشون یاد گرفتم، از اونا یاد گرفتم، حالا اگه اینجا چیزی رو اشتباه می نویسم، یا من خنگ بودم واشتباه یاد گرفتم یا اونا اطلاعات غلط بهم دادند، که اگه مورد دوم صحت داشته باشه، صبر می کنم تا بیان اینجا، تا تلافی کنم.
اونجوری که من فهمیدم، اکثر جوانان ژاپنی ، در خانه والدینشون زندگی می کنند تا وقتی که ازدواج کنند.
رسم ورسومشون خیلی براشون مهمه، به عنوان مثال چوبهایی رو که ازش برای غذا خوردن استفاده می کنند (هاشی) را ادم هرگز نباید، مستقیم، فرو کنه تو کاسه برنجی که جلوشه، مثل اینکه اینکار رو فقط برای شادی روح امواتشون می کنند. یا اینکه وقتی که از ظرفی مشترک چند نفر استفاده می کنند، چونکه معمولا ما چند مدل غذا سفارش می دادیم، ادم هر بار که از ظرفی مشترک می خواد غذا برداره، بایستی دیگه اون قسمتی از هاشی رو که دردهانش گذاشته بود رو وارد ظرفی مشترک نکنه و چوب غذاخوری رو برگردونه.
والا، اینا مارو یک رستورانی بردن پارسال، البته ما رو به زور شمشیر بردن، ظاهرا جای بسیار گرون و با کلاسی بود. که سوشی روی بدن عریان یک ادم که روی زمین خوابیده بود، سرو می کردنند. این سوشی خوردن، ساعتها به طول انجامید. و طفلی این ادم بدبخت، تا ما غذامون تموم نشد، کوچکترین حرکتی نکرد. بدنش هم بدون مو و بسیار تمیز بود. به زنایی که ازشون به عنوان، سفره یا ظرف غذا استفاده می شه، نیوتایموری و به مردا، نانتایموری گفته می شه.
ازسوغاتی های ژاپن می شه، ماشینهای ژاپنی، وسایل الکترونیکی مثلا از مارک سونی، کیمونوی ژاپنی، وسایل تزئینی ژاپنی، ساکی و عطر و لباسایی از مارک معروف ایسی مییاکی* رو نام برد.
یک بار هم ما رو بردند یک رستورانی که یک ماهی خیلی بدمزه سرو می کرد، البته این ماهی از نظر سمی بودن برای خوردن، بعد از یک نوع قورباغه، سمی ترین حیوان برای انسان محسوب می شه. و اشپزهایی که این نوع ماهی رو پاک می کنند، اصولا سه تا چهار سال درس می خونند و طرز پاک کردن نقاط سمی این ماهی رو یاد می گیرند و انقدر امتحانی که می دن بعد چهار سال درس خوندن، سخته، که فقط سی درصدشون قبول می شن. این ماهی به قدری سمی هستش، حتا بعد از پختن اگر درست پاک نشده باشه، که در عرض چند ثانیه ادم رو می کشه. در ظمن غذای بسیار لوکس وگرونشون هم هست.
این پست بیشتر راجع به غذا شد، تقصیر من هم نیست، از اول گفتم که، من توریستی به اونجا سفر نکردم.
پ.ن.۱ سوشی بر خلاف اونچه که خیلی ها فکر می کنند، ماهی خام و مخلفات نیست، بلکه شامل ماهی پخته هم می شه.
پ.ن۲: ساکی، عرق یا ابجویی بسیار قوی که از برنج درست می شه.
* Issey Miyake



| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 5:1 |
