تبليغاتX
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
......
سلام،  صبح به خیر، اینجا تهران نیست!
نصف شب هم نیست. من هم که خوابم!
چیزه... خانوم، این صبحانه ما کو؟؟؟
سلام به خودم که تبدیل شدم به چوب خشک افقی، از بس پشت این لپ تاپ نشستم.
خوب، اینهم فایل حاضر و اماده اخرین پروژه، طبق درخواست حضرت رئیس.
اینقدر تو متن ریپورت پروژه به رئیسم ایراد گرفتم و فحش دادم که فکر کنم بیاد خونم رو بمب گذاری کنه (خودش هم بترکه بد نیست!)
من امروز یک مرض عجیبی گرفتم، فکر کنم مال ژاپنی خوندنه، گوشهام یکی در میون می پره(به همکار ژاپنیم اکی ربط داره؟)
مایکی(همکار امریکاییم)، الهی که کباب شی ته بگیری!
مایکل، می بینم که دو ساعته جواب ایمیل من رو ندادی، فکر کنم اینقدر بهت تعارف کردم که برو بخواب، بقیه کار رو من انجام می دم ، که جدی جدی رفتی و خوابیدی...
من نون سنگگ می خوام با اون جیگری که بهت داده بودم!
اینها رو هم نوشتم که بخونم در حال کور کردن رئیس جانم، البته اینها مال وقتیه که پول پروژه رو بهمون دادن!
اه، باز این گوش من پرید!
من برم دنبالش...
| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 8:10 |
ما یک سر رفتیم امریکای جنوبی و برگشتیم. دفعه اولم نبود و باز هم اگه عمری باقی باشه، تا سه ماه دیگه می رم اونور به این دلیل هم زیاد توریست بازی در نیاوردیم. من بلد نیستم سفرنامه بنویسم، ولی فعلا یک سری از چیزهایی که یادم میاد از سفر رو می نویسم که دوستان عزیزی که اینجا رو می خونند بدونند که من در این مدتی که به بلاگ کسی، به دلیل نداشتن وقت، سر نمی زدم، کجا بودم.

ما اول رفتیم ارژانتین، بعدش هم اروگوی و اخرش هم سر از برزیل در اوردیم.

در ارژانتین ما در بوئنوس آیرس بودیم. شهری که به پاریس امریکای جنوبی معروفه و مردم خوش اخلاق و خوش لباسی داره. یکی از همسفرهامون ارژانتینی بود و خیلی جاهای مختلف مارو برد از جمله خونه اقوامش که مهمون نوازی و تعارف کردنشون، من رو یاد اخلاق ایرانی ها انداخت. در بوئنوس آیرس زیبا، ما یک شب،  به یک سالن اپرا به اسم تئاتر کلون رفتیم (یکی از مشهورترین و بزرگترین اپراهای جهان)، جای شما خالی، خوش گذشت. یک شب هم رفتیم یک کاباره خیلی معروف که در اونجا رقص تانگو، که زادگاهش ارژانتین هست اجرا می شد، البته من اصلا اهل رفتن به اینجور جاها نیستم ولی نمی شد اون ادمی که مارو دعوت کرده بود رو بهش نه گفت!  در بوئنوس آیرس بناهای تاریخی و موزه های زیادی هست که ما به چند تاشون سر زدیم.  بوئنوس آیرس شهر بسیار زیبایی هست، شهری با شبهایی زنده که مردمانش، شامشون رو خیلی دیر وقت می خورند و غذاهاشون بسیار خوشمزه هست. شهر فرهنگی و تاریخی ... پس نتیجه می گیریم گه به من بی فرهنگ اصلا خوش نگذشت.

ما در اروگوی در مونته ویدئو بودیم. شهر بندری با خیابانهای زیبا، موزه های متعدد و غذاهای فوق العاده خوشمزه ای مثل  گوشت باربکیو شده (اسادو) که من خیلی دوست دارم. اگر روزی روزگاری، من رفتم و در امریکای جنوبی زندگی کردم بدانید و اگاه باشید که فقط برای غذاهای خوشمزه و چای ماته یا به گویش دیگری میت (چای مخصوصی که در کشورهای امریکای جنوبی مصرف می شه و نوشیدنش وسایل و مراسم خاصی داره) اون کشورهاست و نه چیز دیگه ای. هرچند عاشق نویسندگان بزرگ این کشورها، خصوصا، خورخه لوئیز بورگز، ارنستو ساباتو، خوزه انریکه رودو و فلیسبرتو هرناندز هستم ولی کلا بیشتر ادم شکم پرستی هستم تا با فرهنگ!

در برزیل هم در شهر زیبا و بزرگ ریودوژانیرو بودیم. شهر خوش اب و رنگ و ارزونی بود. مردمش هم مهربان به نظر می رسیدند. ما اینبار وقت نکردیم که به سواحل زیباش سر بزنیم. چونکه من مریض شده بودم و در حال مرگ بودم. فکر می کنم یک وصیعت نامه هم همانجا نوشتم. ولی الان پیداش نمی کنم، حالا نه که خیلی ثروتمندم، و اگر بمیرم خیلیها سر تقسیم ارث و میراثم با هم می جنگند!!! یک روز هم به کوه کورکووادو رفتیم تا بزرگترین مجسمه دنیا رو ببینیم. این مجسمه ۳۸ متری اسمش مسیح نجات دهنده هست و یکی ازعجایب هفتگانه عصر حاضر هست.

در ارژانتین، دفعه قبلی که من اونجا بودم، منطقه ای رو که ما در اون اقامت داشتیم  (منطقه بالای شهرشون هم بود) دو روز کامل هی پلیس می اومد و می رفت، ما هم که خنگ، فکر کردیم که پلیسش خیلی فعاله یا خیلی بیکاره! بعد از مدتی متوجه شدیم که رفت و امد زیاد پلیس دلیلش این بوده که، مافیا به سرنشینان یک تاکسی شلیک کرده بود و مردم هم گویا این واقعه یک چیز عادی براشون به حساب می اومد و اصلا براشون مهم نبود. فقط ما بودیم که برامون این حادثه عجیب بود و بلافاصله اون منطقه رو ترک کردیم. در ساحل کُپاکاپانا ( در ریو ) هم چند سال قبل، وسط روز، بین کلی ادم ، یک مرد جوانی رو بهش شلیک کردند که خیلی دیدنش برای من دلخراش بود. خلاصه جرم وجنایت تو این کشورها زیاده و گویا عادی برای مردمش. پلیس هاشون هم که معروف هستند به گرفتن رشوه، برخلاف نیروهای انتظامی ایران!!!

جای همه شما رو اونجا خالی کردم، خصوصا اون یکی دو باری که کامنتهام رو چک کردم و پیام های زیبای شما رو خوندم. فعلا هیچ چیز جالبی یادم نمیاد که بنویسم، تایپ فارسی هم برام خیلی سخت شده...نمی دونم چرا؟

عکس اول: اسادو گوشت و چوریزوس (یک نوع سوسیس)
عکس دوم : Asado de tira
عکس سوم :  بوئنوس آیرس در شب
عکس چهارم : رقص تانگو در پارک
عکس پنجم : مجسمه عیسی مسیح، نماد ریودوژانیرو, Cristo Redentor










| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 3:5 |
یک ادم خیلی جدی و خشک، ادمی که هرگز تسلیم مشکلات نمی شه. ادمی که خیلی کم حرف می زنه ولی هرگز دروغ نمی گه، حتا اگر همه باهاش دشمن بشند. ادمی که می شه بهش اطمینان کرد که در شادی و غم کنار ادم می مونه. صادق و مهربون هست، هرچندمهربون بودنش رو با زیرکی از همه مخفی می کنه و همیشه هم از خداحافظی کردن متنفره. ادمی که به سختی به ادمهای دیگه اطمینان می کنه و به همین دلیل هم دوستان اندکی داره. ادمی که بیشتر اوقات با سکوتش اعصاب اطرافیانش رو خرد می کنه. ادمی که خیلی از روزهای من رو با کارهاش و نقشه هایی که من باهاشون مخالف بودم رو تبدیل به جهنم کرده. ادمی که سلامتی، سرمایه، وقت و اعتبارش برای پیش برد اهداف من، هزینه کرده. ادمی که نزدیکان من هم ازش دل خوشی ندارند و بارها من رو بخاطر او سرزنش کردند. ادمی که بعد از ماهها انتظار، با من امروز تماس گرفت و اون خبر خوشی رو که برای شنیدنش روز شماری می کردم رو بهم داد. می دونستم که این خبر امروز به دستم می رسه. نمی دونم از کجا و چه طور می دونستم. فقط می دونم که می دونستم...

می دونم اینجا رو می خونی و می دونی که با دادن این خبربه من، کل زندگیم رو برای همیشه تغییر دادی. از شادی بیش از حد، احساس گیجی و منگی می کنم. می دونی که نتونستم ازت تشکر کنم. امشب هم که وقت نمی شه. خودت خوب می دونی که من اصلا تشکر کردن بلد نیستم. حالا که اینجور شد تو باید بیای و از من تشکر کنی. اصلا وظیفه ات بود!!!

پ.ن.۱ : خیلی خیلی ممنون از دوستان عزیزی که این چند روز اخیر، تبریک گفتند به من و خانواده. خیلی خوشحالم کردید. دوستتون دارم روی ماه تک تک تون رو هم از راه دور می بوسم، خصوصا عمو نوید گلم رو که ارادت خاصی دارم نسبت بهشون.

پ.ن ۲ : فردا صبح زود، عازم سفر هستم. هرچند با خبری که امروز به دستم رسید بایستی سفرم رو کنسل می کردم ولی مجبورم که برم. سر می زنم بهتون ولی احتمالا کمتر. دلم هم تنگ می شه براتون!


| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 17:22 |
برادرم امروز بعد از مدتها امده خونه من. دیروز بعد از ساعتها پرواز رسیده اینجا. دیروز رو خونه خواهرم بوده. بعد از خوردن غذا و حرفای معمولی بهش می گم که چمدانش رو تو کدوم اتاق بذاره. شروع می کنه به تعریف که یک خانمی رو تو یکی از سفرهاش ملاقات کرده و اون خانم نزدیکه من زندگی می کنه. حالا هم می خواد بره و ایشون رو ملاقات کنه. این برادر یکی یکدونم که نزدیکه چهل سالشه و هرگز هم راجع به روابطش با جنس مخالف با ما صحبت نکرده بر گشته و به من می گه:

-می تونم ماشینت رو قرض بگیرم؟
- اره، ولی برای چی؟ تو تازه اومدی، من خوب ندیدمت هنوز، خیابونهای اینجا رو هم که خب نمی شناسی. می ترسم گم شی. جایی می خوای بری من خودم می رسونمت.

چپ چپ نگاهم می کنه. من هم در کمال پرویی ادامه می دم.

- شب برگرد و بیا اینجا بخواب. دلم تنگ شده برات. می خواهم یک مقداری بیشتر راجع به این خانم و اینکه شرکتت چه جوری پیش می ره بدونم.
-من چهل سالمه، هیچ توضیحی هم بهت نمی دم راجع به زندگیم. خصوصا راجع به اون خانم!!!

می بینم که عصبانی شده ولی من برای اینکه شب برگرده اینجا و یک مقداری فضولی کنم با بی تفاوتی بهش می گم:

- من برای صبحانه فردا، نون، شیر و قهوه نخریدم (دروغ گفتم بهش) سر راه وقتی که داشتی برمی گشتی اینا رو بخر. فروشگاه مواد غذایی ساعت یازده شب می بنده.
- باشه، می خرم. باید برم، دیرم شده

من هم خوشحالم که حداقل شب اونجا نمی مونه و برمی گرده اینجا. برادرم خداحافظی می کنه و می ره.
ولی بعد از بیست دقیقه برمی گرده. با خریدهای که بهش گفته بودم سر راه انجام بده. می گه:

- بیا اینم اون چیزایی که می خواستی. من شب بر نمی گردم. در ضمن فکر می کنم که من به زودی با این خانم ازدواج می کنم.

خوب رودست خوردم ازش. مامانم برادرم رو سپرده بود دست من. منم چه خوب با این زیرکی خدادادیم امشب فرستادمش خونه بخت. چرا اینجوری نگاهم می کنید؟ خوب می ترسم دختره اغفالش کنه! مگه خودتون برادر ندارین؟؟؟

پ.ن.
این پست هم مثل پست قبلی طنزه. من نه ادم منفی هستم و نه فضول! هر چیزی هم که می نویسم اونقدر جدی نیست که فکر می کنید!!!
| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 18:30 |