بله، من و همسرم همین طور که از عنوان این پست مشخصه دعوا کردیم. همه چی از اونجایی شروع شد که ما رفتیم خونه مامان من برای شام. وقتی که شاممون رو خوردیم، ایشون تشریف بردن و روی مبل ولو شدند و مشغول تماشای تلویزیون. من میز رو جمع کردم، ضرفها رو شستم و اشپزخونه رو مرتب کردم. چونکه از این مدل غذاها ما خودمون درست نمی کنیم و این نوع غذا، غذای مورد علاقه ایشونه و از غذا هم خیلی زیاد مونده بود، همسرم از مامانم پرسید ایا می شه که بقیه اش رو ببریم خونه که فردا شب بخوریمش. مامان هم باقی مونده غذا رو ریخت تو ظرفی و برای ما گذاشت کنار. تا به اینجا همه چی اوکی بود و هنوز دعوایی رخ نداده بود و ما شاد و خندان بودیم. وقتی که به خونه خودمون رسیدیم، من تازه یادم افتاد که غذا رو تو خونه مامان جا گذاشتیم. از این لحظه دعوای ما شروع شد. ایشون من رو مسئول فراموش کردن غذا می دونست در صورتی که من اصلا علاقه ای به اوردن غذا به خونه نداشتم و ایشون خودش پیشنهاد اوردنش رو به خونه داده بود. اقلا می خواست خودش هم یادش بمونه که بیاردش خونه. در هر صورت من به نظر خودم مقصر نبوده و نیستم ولی از اونجایی که همسرم نمی تونه ماجرا رو از دید خودش اینجا بنویسه من هم بیشتر از این توضیح نمی دم که خدای ناکرده یک طرفه به قاضی نرم.
دو ساعت سر هم داد می کشیدیم و هم دیگه رو به خنگی و هزارتا چیز دیگه متهم می کردیم. دیگه خیلی دیروقت شده بود و هردو با عصبانیت رفتیم که بخوابیم. ایشون عین جنازه به محض این که می ره تو تخت می افته و می خوابه، بدون اینکه بعد جر و بحثمون یک کلمه حرف بزنه یا معذرت خواهی کنه. در عرض هفت ثانیه خوابش می بره. در صورتی که من سه ساعت تمام تو تخت هی از این ور به اونور غلت می زدم و اعصابم هم خورد و خاکشیره که چرا ایشون من رو مسئول فراموش کردن غذا می دونه! بیشتر از همه هم اعصابم سر این خرد بود که چه طور ایشون اینقدر راحت و بی خیال گرفته خوابیده با وجود همه فریادهایی که سر من بی گناه کشید!
در اون سه ساعتی که من خوابم نمی برد کارهای زیر رو انجام می دادم
* بلند بلند از ته دل آه می کشیدم
* انچان با سر و صدا غلت می زدم که شاید ایشون هم از خواب بیدار شه و بد خواب شه
* طولانی و کشدار سرفه میکردم به امید بیدارشدنش از خواب
* با خودم فکر می کردم که چه جوری خودم رو از شرش خلاص کنم. یکی از نقشه هام این بود که پا شم برم خونه مامانم، غذا رو بیارم خونه خودمون، بذارمش تو یخچال و رو یگ تکه کاغذ کوچک بنویسم که من غذای فردا شبت رو اوردم، تو یخچاله، نوش جونت! و در ضمن، من می خواهم ازت جدا شم!!! و این نوشته رو بچسبونم به در یخچال.
* تصمیم گرفتم که بالش رو بذارم رو دهنش تا صدای خر و پفش قطع شه. بعد فکر کردم که بهتره اصلا با همون بالش خفه اش کنم. بعدا دیدم که نه اینجوری اگه به دست من کشته شه، مردم دیگه قضاوت نا عادلانه ای راجع به من و اینکه حق در این دعوا با کی بوده می کنند.
* بقیه وقت باقی مونده رو من کارهای بالا رو به ترتیب از بالا به پایین، با شدت وعصبانیت بیشتری انجام می دادم.
نهایتا خوابم برد!
ساعت هشت صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. از بی خوابی و خستگی چشمهام باز نمی شد. از اتاق خواب بیرون رفتم. هنوز هم از جریان دیشب عصبانی بودم. ایشون هم از خواب بیدار شدند. شروع کردم به جمع کردن یک ساک کوچک. همسرم هم دنبال من اومد و با تعجعب به من نگام می کرد. ازم پرسید که برای چی دارم ساکم رو می بندم، مگه قرار بوده که برم سفر. منم براش توضیح دادم که دیگه کاری ندارم بهش و می خوام برم و ازش دور باشم. با تعجب می پرسه که اخه چرا؟؟؟ مگه اتفاقی افتاده؟؟؟ چیزی شده که ناراحت شی؟؟؟ منم کاملا براش توضیح دادم که دیشب با من دعوا کرده و من رو مقصر در چیزی دونسته که من اصلا فکرش رو هم نمی کردم، و اینکه دیشب هم تا الان با هم قهر بودیم. ایشون هم می خنده و من متوجه می شم که ایشون اصلا متوجه نشده که ما دیشب با هم دعوا کردیم والان هم میانه مون شکرابه! من عصبانی تر از قبل شدم. ما شرایط رو به دو صورت مختلف می دیدم، از دو زاویه کاملا متفاوت. ایشون می گفت که فقط با من بحث کرده دیشب و دعوا هم نکرده. پس من بیچاره بی دلیل دیشب رو با فلاکت سپری کرده بودم.
من هم رفتم دوش گرفتم و از خونه زدم بیرون. یک روز جدید، پر از موقعیتهای جدید، نباید از دست می دادمشون...تصمیم داشتم که شب که برمی گردم خونه نشونش بدم که شب من رو خراب کردن یعنی چی!!!
پ.ن:
سی شهریور ماه، سالروز تولد پدرام علیزاده عزيزه. دوست عزيزم، اين روز را با بهترين آرزوها بهت تبريك مي گم.
| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 18:30 |
اب نبات ترد من،
اگه قلب تو یخ زده بود، قلب من گر گرفته و ترق ترق تیکه های اتیش توش جرقه زد، نامه ات رو که خوندم، اینقدر صورت بامزه ات رو جلوی چشمم دیدم که فقط دلم می خواد گازت بگیرم الان! یاده اون پله ها افتادم که همش با هم ازشون می رفتیم پایین...
نخوابیدم و یک کم گیجم، دنیای من تشکیل شده از تو، با یکمی خرده ریزای روزمره که میان و میرن. توی طول روز، یک موقع دلم می جوشه مثل دریای طوفان زده تاریک، یک وقت غمگینه مثل غروب مرغابی های کنار کلیسا، یک وقت خوشحالم مثل وقتی که برام کیف پول خریده بودی. اما دستاتو کم دارم، صداتو کم دارم.
اره، حرف دلتنگی انگار شده تنها نت ساز صدای من، می دونم که من غرغرو کار دیگه ای ندارم بجز اینکه درد دل غبار گرفته ام رو بیارم پیش تو، با طراوت ترین روح دنیا!
بعدا روز میاد و کاغذ و حرف و فرمول و کفش و اب و بارون، روز میاد و ادمها و حساب و پول و ماه و روز، حرف، حرف، حرف، یک موقع هوس می کنه ادم خلاص شه از همه این زنجیرها، ازاد شه، می شه ادم ازاد شه؟؟؟ روحم غر دوری تو رو به من می زنه و فکرم شکوه بدی ها رو می کنه.
تند می رم فکر می کنم، تند می رم واقع بینیم کور می شه می ره هوا، ضعف...وانگهی اهمیتی نداره، دنیا سینما نیست، دنیا اونیه که ما تصوریش کردیم، درست اونیه که ما بازی کردیم، شبیه هیچ کس دیگه هم که نباشه، خط زندگی ماست، مال خودمونه، مال ما.
برفها هم اب می شن، روزها می گذرن، همه چی مثل خواب می گذره، کی قراره بیدار بشیم، نمی دونم. شیرینی همیشه، مثل مربا!
پ.ن: این نوشته مخاطب خاص ندارد!
| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 11:16 |
سه شنبه صبح، یک روز جدید، یک صدای عجیب.
یک خیابان باریک، یک ماشین و صدای یک فریاد...
امبولانسی که با سرعت از کنارم رد می شه.
پیرزن هشتاد ساله ای که می ترسه از اینور خیابان بره اونور، کنار خیابان ایستاده و منتظر هست که شاید کسی کمکش کنه که از خیابان رد شه.
کسی جلو نمی ره تا کمکش کنه.
همه گرفتارند و عجله دارن به سمت جایی که نمی دونم کجاست.
دو تا ماشین با هم تصادف می کنند.
پیرزن هشتاد ساله در حالی که به وسط خیابان رسیده، از تصادف این دو ماشین با هم به سختی اسیب دیده. احتمالا ایشون باعث و بانی تصادف بوده.
یک نفر جان خودش رو از دست می ده و دو نفر شدیدا مجروح می شوند.
شخصی که فوت کرد، دختر بیست ساله ای، راننده یکی از ماشینها بود. دختر جوانی که کلی کار انجام نشده در این دنیا داشت.
دو مجروح، دو نفر ادم مسن هستند و اونها هم هنوز کلی کار انجام نشده در این دنیا دارند.
زندگی همین لحظه ای هست که ما داریم نفس می کشیم.
می دونیم فردا چه اتفاقی برامون می افته؟ نمی دونیم!
مهم اینه که در همین لحظه حواسمون به خودمون و کارهامون و دیگران باشه.
ای کاش از کمکهای هرچند کوچک به دیگران دریغ نکنیم.
فردا اغاز یک روز جدید هست ولی معلوم نیست که ما فردا زنده باشیم.
به فردا فکر کن ولی نه به اینکه فردا هم یک روز دیگه است مثل روزهای دیگر. فردا یک روز جدید هست با کلی شانسهای مختلف که بهمون داده می شه که کارهای جدیدی رو انجام بدیم.
پ. ن. : مرسی هزارتا مرسی احسان عزیز برای پست اخرت. تو محشری دوست عزیز!
| + | نوشته شده توسط فریناز در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 22:41 |
نامه زن به شوهر
شوهر عزیزم,
من با این نوشتن این نامه، می خواهم بهت بگم که برای همیشه ترکت می کنم. من فکر می کنم که در این هفت سالی که با هم ازدواج کردیم، همسر خوبی برایت بوده ام ولی هرگز هیچ تشکری در ازای فداکاری هایم دریافت نکردم.
این هفته های اخر زندگی مشترکمان را برای من تبدیل به جهنم کردی!
امروز که رئیست از سر کار زنگ زد و به من گفت که امروز از کارت استفا دادی، دیگر طاقتم طاق شد. این اواخر در خونه یک جوری رفتار می کردی که مثل اینکه من اصلا وجود خارجی ندارم.
من دیروز به ارایشگاه رفته بودم و موهام رو کوتاه کرده بودم و حتا ناخنم رو بعد از سالها لاک زدم. غذای مورد علاقه ات رو پخته بودم و حتا یک لباس خواب زیبا و جدید رو هم پوشیده بودم. ولی تو امدی خونه، غذا رو خیلی بی علاقه خوردی ، تلویزیون نگاه کردی و رفتی و به تنهایی خوابیدی.
تو خیلی وقته که دیگه به من ابراز علاقه نمی کنی. نه من رو در اغوش می گیری و نه من رو می بوسی! من حدس می زنم یا اینکه به من داری خیانت می کنی و یا اینکه دیگه من رو دوست نداری. در هر صورت دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست. چون که من امروز از زندگیت می رم بیرون.
سعی نکن که برای اشتی بیای سراغ من!
من فعلا برای مدتی می رم خونه برادرت و اونجا زندگی می کنم تا یک خونه پیدا کنم. امیدوارم زندگی خوبی رو در پیش رو داشته باشی.
امضا
همسر سابقت
----------------------------------------------------------------------------------------
نامه مرد به همسری که ترکش کرده
همسر سابق عزیزم،
هیچ چیزی تا کنون من رو به اندازه نامه تو خوشحال نکرده بود.
درسته که ما هفت ساله که با هم زندگی کردیم ولی یک زن خوب می تونه هر کسی باشه به جز تو!
من همش تو خونه تلویزیون نگاه می کنم که غرغرهای تورو نشنوم، هرچند که تلویزیون هم در این مورد چندان چاره ساز نیست...
من متوجه شدم که موهاتو کوتاه کردی و اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که مثل پسر بچه ها شده قیافت! لاک ناخنت هم خیلی بدرنگ بود... مادرم من رو جوری تربیت کرده که اگر کسی چیزی برای تعریف کردن نداشته باشه، تعریف الکی ازش نکنم.
تو غذای مورد علاقه من رو با غذای مورد علاقه برادرم قاطی کردی. من از گوشت خوک خوشم نمی یاد ولی برادرم عاشق گوشت خوکه!
وقتی که اون لباس خواب جدیدت رو پوشیدی، یادت رفته بود که قیمتش رو از پشت یقه ات جدا کنی. من قیمتش رو دیدم، ۴۹۹ کرون!
من یک دفعه حالم بد شد، چونکه برادرم، پریروز از من ۵۰۰ کرون قرض گرفت. من احمق فکر می کردم که الکی به روابط تو و برادرم مشکوکم و هر دفعه که برادرم از من پول قرض می گیره و دقیقا تو روز بعدش یک لباس نو به همون قیمتی قرض برادرم می خری. ولی مثل اینکه اشتباه نمی کردم.
با همه این تفاسیر من تو رو دوست داشتم و فکر می کردم که همه این مسائل گذراست و زندگی زناشویی ما ادامه پیدا خواهد کرد.
من دیروز در لاتری برنده شدم و دیروز ۷۰ میلیون کرون پول رفت تو حسابم. به همین دلیل دیروز صبح از کارم استفا دادم و بعدش رفتم و دو تا بلیط سفر دور دونیا رو برای خودم و تو خریدم. ولی شب که اومدم خونه دیدم که تو وسائلت رو جمع کردی و یک نامه رو میز اشپزخونه ازت پیدا کردم... لابد هر اتفاقی یک دلیل خوبی داره و شاید این جوری برای من خیلی بهتر هم شده!
من فقط امیدوارم که با برادرم زندگی خوبی رو داشته باشی!
من با وکیلم صحبت کردم و چون تو من رو با نوشتن اون نامه ترک کردی و به من خیانت هم کردی، از لحاظ قانونی حتا یک کرون هم از پولهای لاتری من به تو تعلق نمی گیره. پس واقعا برات از صمیم قلبم ارزوی خوشبختی دارم!
ارادتمند شما
شوهر سابق پولدار و ازاد
پی نوشت: من هرگز این مسئله رو برات تعریف نکردم که اون برادرم که تو الان باهاش زندگی می کنی، قبل از تغییر جنسیت اسمش کریستینا بوده و ده ساله که اسمش رو به کریستیان تغییر داده! هرچند فکر نمی کنم که این مسیله خیلی ازارت بده که با مردی زندگی می کنی که سی سال اول زندگیشو زن بوده! بهر حال مدت طولانی باهاش رابطه داشتی و حتما از این نظر با هم مشکلی ندارین!
| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 6:46 |
بعد از افتضاح کاروان ایران در مراسم افتتاحیه المپیک با آن چهرهای عبوس و غم گرفته ، در مراسم اختتامیه هم یک افتضاح دیگر به بار آمد و آن نبودن حتی یک ورزشکار ایرانی بود. در این مراسم که هزاران ورزشکار حضور داشتند حتی یک ورزشکار ایرانی در این مراسم نبود که حداقل پرچم ایران را حمل نماید . بیچاره ورزشکاران ایرانی، فکر می کنم بعد از انجام مسابقه از درب همان سالن با لباس ورزشی سوار ماشین می شدند و سریع به ایران بر می گشتند .
چين سرزمين باستاني...قدرت و چهره واقعي اش را در اين مسابقات به معرض نمايش گذاشت، افتتاحيه بي نظير كه بدون هيچ شعار و گزافي گويي به بهترين نحو ممكن با آخرين تكنولوژي جهان برگزار شد. شايد كمتر بيننده اي از ديدن اين مراسم حتي براي لحظه اي كوچك نيز احساس بي حوصلگي كرد. زلزله اخير و حتي مشكلات بيشتر از اين نيز كوچكترين آسيبي به اين همايش جهاني بزرگ نداشت، برگزاري با تمام امكانات و پوشش عالي لحظه به لحظه و صحنه به صحنه مسابقات با مجرب ترين و بي نقض ترين كادر ممكن.
بله اينبار چين بود كه شاهد گردهمايي بزرگ المپيك بود. المپيك شاد و زنده اي كه شايد سهم ما از آن جز سرافكندگي چيزي نبود. صحنه هاي زنده و شادي كه ما ايراني نه تنها نبايد در آن حضور داشته باشيم حتي ديدن آن نيز از پشت محفظه اي بنام تلويزيون نيز برايمان حرام است...!!
ايران؟ سرزمين باستاني ... (اما اين كجا و آن كجا)
عظمتي كه بر باد رفت. ايراني كه شد تافته جدا بافته، از غرب و شرق و شمال و جنوب و ثروتمند و فقير و ... هر كدام از اين ميدان سهمي داشتند اما سهم ما چه بود؟ اعصاب خورد شدن در حين پخش مسابقات زنده به دليل سانسور، گويا ما حتي نبايد چشم داشته باشيم، آنچه را كه صلاح است ميتوانيم ببينيم اما آنچه را كه به نظر آقايون تحريك آميز باشد!!! ما چون استثناء هستيم نبايد ببينيم. كل جهان در اشتباه است و ما اند معرفت و كمالاتيم؟؟؟
ما، ايراني، مايي كه اجازه ديدن هيچ چيز را به صورت زنده نداريم، يا پخش با تاخير طبق ميل آقايون و يا پخش چند ثانيه اي براي پر كردن فرجه هاي مورد دار!!!
فكرش رو بكنيد؟ مثلا ما چند سال بعد ميتونيم يه همچين مراسمي در ايران داشته باشيم!!! شايد واقعا چيزي كه گفتم خنده دار بود! ماها كه فقط ميتونيم مراسم عزاداري رو به نحو احسن برگزار كنيم. اصلا سالهاست كه در كشور ما چيزي به اسم جشن معني نداره؟ در مراسم هم كه ... با سخنراني هاي حاج آقا شروع ميكنيم و با صلوات ختم ميكنيم. كشوري كه حتي خنده اي كه به نظر آقايون اگر از قصد و غرض باشه جرمه، چه انتظاري داريد. اينكه ساعي بياد و اونجا با شلوارك بين جمعيتشون دست تكون بده! شما اگر يك كشور خارجي بوديد چه فكري در مورد ايران ميكرديد!! كشوري كه نه سياستش معلومه نه ورزشش و نه حرفش. همه جا سخنان ضد و نقيض و همه جا بوي ...
شخصا كه از ديدن اين مراسم ها فقط نارحت ميشم و حسرت ميخورم، و ...
اينجاست كه ياد يك شعار ميفتم: انرژي هسته اي حق مسلم ماست.
و هميشه گفتند: از ماست كه برماست.
| + | نوشته شده توسط فریناز در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 9:17 |
از بین راه های خاک گرفته زندگی، دروغ ها، دورنگی ها و حقارت های بشری، می جویمت.
شبها، صبح ها، در خوشی، نگرانی و قدرت سقوط...
اون وقت تو می گی میوو میوو؟؟؟
اوکی، میووو...
پ.ن: یکی نیست بگه چی اختصاصا برای تو نیست؟

| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 23:59 |

