مکان: پرده فروشی بزرگی در خلوت ترین جای شهر
یک زوج حدودا سی و پنج ساله در حال انتخاب پارچه پرده ای هستند...
زن: این پارچه برای پرده اشپزخونه خوبه، نه؟ زمینه پارچه سفیده و با این گلهای درشت سبز رنگ به رنگ سبز اشپزخونه می خوره. تو نظرت چیه؟
مرد: رنگ سبز؟ رنگ سبز به چی اشپزخونه ما میاد اخه؟
زن: دیوارهای اشپزخونه هم همین رنگ سبز رو داره؟ ۴ سال پیش خودت دیوارها رو سبز رنگ کردی! یادت نمیاد؟
مرد در حالی که سرش رو انداخته پایین و کاملا ساکته، پارچه رو بر می داره و به سمت صندوق دار میره تا پول پرده رو پرداخت کنه
| + | نوشته شده توسط فریناز در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 21:39 |
می دونم اسمش تناسبی با شکل و قیافه اش نداره! نه رنگش سپیده مثل برف و نه گرد و تپلیه مثل یک گوله...



| + | نوشته شده توسط فریناز در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 18:38 |
همین چند ساعت پیش برای من اتفاق عجیبی افتاد. درکل زندگیم اینقدر از چیزی نترسیده بودم که از این ماجرا ترسیدم. جلوی کامپیوترم نشسته بودم که صدایی از سمت در ورودی نظر من رو به خودش جلب کرد. انگار که کسی سعی در باز کردن در ورودی رو داشت ولی موفق نمی شد. رفتم از پشت در نگاه کردم کسی نبود. به کارم مشغول شدم که دوباره اون صدای مشکوک رو با شدت بیشتری شنیدم. این دفعه رفتم و پشت در ایستادم و دیدم که دستگیره در رو کسی از پشت تکون می ده. از چشمی در نگاه کردم و دو مرد غریبه رو با سر و وضعی عجیب دیدم. نمی دونستم که باید چه کار کنم! با خودم فکر کردم که من که نمی تونم از خونه خارج شم و فرار کنم. پس بهتره خودم رو جایی مخفی کنم. مونده بودم که برم تو بالکن زیر میز قایم شم یا زیر ماشین رختشویی توی انباری. نهایتا تصمیم گرفتم که برم و تو حمام خودم رو مخفی کنم. تلفن همراهم رو با عجله پیدا کردم و به سمت حمام دویدم. همش با خودم فکر می کردم که اینها الان میاند تو خونه و بعدش من رو هم پیدا می کنند و یک بلایی سرم میارند. در حمام رو قفل کردم و به پلیس زنگ زدم و جریان رو بهشون گفتم در حالی که از ترس اینکه هر لحظه توسط اون دو مرد کشف بشم میلرزیدم. بعد از ده دقیقه که بر من به اندازه ده سال گذشت، دو پلیس به خونه ما رسیدن و به من که کف زمین حمام ولو شده بودم زنگ زدند و گفتند که دور و بر خونه رو داریم می گردیم، لطفا بیا و در رو باز کن. من هم در رو براشون باز کردم و اونها داخل خونه هم یک چرخی زدند و و ازم پرسیدند که ایا امکانش هست که من دشمنی چیزی داشته باشم که بخواد بیاد و بلایی سرم بیاره، من هم گفتم که نه! خانومها می دونند که من یک دشمن دارم که علاقه وافری داره که سر من رو کنه زیر اب، ولی ترسیدم اگر به پلیس این رو بگم برداره و برامون پرونده جنایی هم درست کنه! در هر صورت پلیس به من گفت که نگران نباشم و امکان این هست که اون افرادی که من پشت در دیدم خونه من رو با خونه خودشون اشتباهی گرفتند و به همین دلیل سعی داشتند که در رو باز کنند!!! و تاکید کرد که اگر دوباره این ماجرا برام اتفاق افتاد سریعا باهاشون تماس بگیرم و بعد هم راهشون رو کشیدند و رفتند. من در حالی که داشتم از شدت ترس غش میکردم دوباره تنها شدم. پلیسهای اینجا معروفند به تنبلی و اینکه اول حسابی صبر می کنند تا قتلی، جرمی جنایتی رخ بده و بعد خودشون رو قاطی جریان می کنند. البته اخر جریان هم معمولا مجرم رو پیدا نمی کنند.
پ.ن: من ادم ترسویی نیستم و سالها هم تنها زندگی کردم ولی اخیرا در این پایتختی که من توش زندگی می کنم، افرادی وارد خونه های ویلایی می شن و دزدی می کنند. براشون هم اصلا مهم نیست که صاحبخونه، در خونه هست یا نیست! چند تا از صاحبخونه هایی هم که تا به حال ازشون دزدی شده به قتل رسیدند در جریان این دزدی ها. خوب حق داشتم که بترسم دیگه! حالا اگر از من دیگه خبری نشد بدونید که تقصیر این دزدها بوده...
| + | نوشته شده توسط فریناز در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 9:32 |
واقعا که تو محشری! اینقدر عقل داری که هروز ادم رو خوشحال تر می کنی، یک روز با ماشین میپری رو درخت و خودت رو شل و پل می کنی، حالا هم ادامه اش... هرچی قرص تو خونه داشتی خوردی... می گی خوشمزه بود، باشه نوش جونت...می گفتی مدتهاست که دیگه دکترت برات قرص نمی نویسه...مگه دکترت بهت نگفته بود که دیگه اون طرفها پیدات نشه! چون دیگه قرص بی قرص؟ اگر این دفعه هم خودکشی ناموفق داشته باشی، من برات کوچکترین قدمی بر نمی دارم!
دیشب سه ساعت برای عمه ام روضه خوندم و قول گرفتم که مراقب حال خودت باشی، اره؟؟؟ این کارهای تو تمومی نداره؟ بهت گفتم که، از این به بعد، من هم هرکاری که دلم بخواد انجام می دم، هر کاری که بخواهم!!! هر موقعی که بخوام و بعدش برات تعریف می کنم که باهم جشن بگیریم و بخندیم به حماقتهام. ولی یادت باشه که بعد از اینکه کاری رو انجام دادم همه چی رو برات تعریف می کنم. عادلانه هست، نه؟؟؟ البته اگر هنوز تا اون موقع زنده مونده باشی...
| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 8:50 |
نمی دونم خوابی یا بیداری اما می دونم که به حرفای امشب فکر می کنی، نمی دونم که خوشحالت می کنه یا ناراحت، اما حدس می زنم که تصمیم می گیری که یک کاری بکنی، یک جور دیگه رفتار کنی، یک چیزهایی رو نگی یا بگی! دوباره مجبور میشی که همه چیز رو تحت کنترل خودت در بیاری، اشکالی نداره از نظر من!
شاید نمی خوای بخش دیگه ی زندگیت رو با من سهیم بشی، به هر دلیل، چون فکر می کنی چیزی نمی فهمم، شاید هم این دقیقا همون چیزی هست که جاش خالی بوده تا به حال، شاید هم به همین دلیل به هم نزدیک شدیم و هم دیگه رو می شناختیم چون هر دو تامون ادمای خاصی بودیم و هستیم، حداقل برای هم و می تونیم هم دیگرو بفهمیم.
اره...همش شاید هست، شاید تو زندگیت رو طبقه بندی می کنی و سهم خودت جداست، شاید هم حق داری این کاررو بکنی، شاید من هم باید همین کار رو بکنم! نه اینکه من دل مرده و ناراحت باشم که تو من رو نمی فهمی و از من دوری و رابطمون صرفا دنیایی و مادی هست، مثل بیشتر ادمهای دیگه، یک کم بهتر و یک کم بدتر....شاید از خودمون، فردیت مون دورتر شدیم، دور شدیم از چیزی که در تنهاییمون بیشتر داشتیم و به هم نزدیکتر هم نشدیم.
فردیت و ازادی پرواز رو از دست دادیم و به چیزهای اشتباهی چنگ انداختیم و حرفهای اشتباه به هم زدیم. شاید همه چیز یک دروغ بزرگه، شاید همه چی فقط ظاهری هست، شاید همون طوری که تو گفتی همه چیز وانمود کردن و تظاهره، تو که همیشه علم غیب داری و من رو هم ادم شکاک و دیر باوری کردی و شاید اینجوری درهای اینکه هم دیگه رو بشناسیم رو می بندیم. ولی شاید این چیزهایی هست که فقط من می خوام و نه تو!
تو من رو نمی شناسی، منم تورو نمی شناسم، شاید تو ته قلبمون می دونیم اما تو روزامون نه! باور کردن یا نکردن همه این چیزها سخته...نمی دونم کجایی، نمی دونم کی هستی و چی می خوای، تو هم نمی دونی، اما یک حسی هست، که من نمی دونم که باید باهاش چه کار کنم! احتمالا این حرف ها رو هم اشتباه معنی می کنی الان، یک موقع هایی فکر می کنم ما به دو زبان مختلف حرف می زنیم که معنی هر چیزی اونی که به زبان میاد نیست. شاید باید صبر کرد، شاید...همین!
| + | نوشته شده توسط فریناز در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 12:48 |
می خواهیم بریم بیرون مقداری خرید کنیم. در پایین اتفاقاتی که تا رفتن به مرکز خرید رخ می دهد نوشته می شه.
* نیم ساعت دنبال کیف پول من می گردیم (شاید دلم نمی خواست پیداش کنم، با اینکه می دونستم کجاست خودم رو زدم به ندونستن!)
* کیف من پیدا می شه در کمال تاسف (چرا اون کیف پولش رو نمیاره که از جیب اون خرج کنیم؟)
* دنبال کلیدهای من می گردیم، ایشون کلیدش رو سر کار جا گذاشته! بدون قفل کردن در که نمی شه از خونه بیرون رفت که!
* کلیدها پیدا می شن بعد از یک ربع
* از در خارج می شویم و هنوز صد متر هم از خونه دور نشدیم که من متوجه می شم که کیفم تو خونه جا مونده
* بر می گردیم خونه و کیفم رو میارم با خودم بیرون
* هنوز بیش از پانصد متر از خونه دور نشدیم که ایشون یادشون میاد که قهوه جوش رو خاموش نکردند
* من دیگه حوصله برگشتن ندارم همونجا منتظر می مونم تا ایشون برگردند
* ایشون قهوه جوش رو خاموش کرده و برگشته، با کلید خونه که ظاهرا من در حال قفل کردن در، تو قفل جا گذاشته بودمشون وقتی که رفته بودم کیفم رو بیارم!
تازه این اتفاقات در یک روز پاییزی بسیار ارام و تعطیل رخ داده، روزهایی که باید به سر کار بریم داستان دیگری دارد که نوشتنش فقط بداموزی دارد و نه چیز دیگر!
| + | نوشته شده توسط فریناز در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 22:9 |
دیروز عصر، بعد از اینکه از سر کار به خونه اومدم، همکارم که همکلاسی دوران دانشگاهم هم بوده و رابطه دوستانه ای با هم داریم به من زنگ زد. برام عجیب بود که این دوست و همکارم که همین یک ساعت پیش من رو دیده، چه کارم می تونه داشته باشه! ازش پرسیدم که کجایی؟ مگه نرفتی خونه بعد از کار؟ اون هم شروع کرد به اه و ناله که ای وای تو نمی دونی من چه بدبختم از دست زنم! هروز بعد از کار میام یک رستوران دو ساعتی می شینم و غذایی به تنهایی می خورم که از دست غرغرهای زنم در امان باشم. بعدش می رم خونه و به کارهای شرکت می رسم و نیمه شب هم می خوابم. زنم هم همش بهم غر می زنه که باید کارت رو کم کنی و بیشتر به من توجه کنی. ولی تو که می دونی من شنبه و یکشنبه هام مال زنم هست و حتا با دوستان نزدیکم و فامیلهایم هم خیلی وقت که رفت و امد ندارم. فقط کارهایی که زنم می خواد رو روزهای تعطیل انجام می دم ولی الان می خواد که از عصری که میام خونه بشینم کنارش و باهاش حرف بزنم. در صورتی که بعد از کار من بازهم تو خونه باید کارهای دیگه رو انجام بدم، از قبیل کمک کردن به زنم در کارهای خونه و بعدش هم بعضی از کارهای شرکت. (ما کارمون جوریه که تو خونه هم بیشتر شبها بایستی یکی دو ساعتی کار کنیم، گاهی اوقات هم نصف شبها به ساعت کشورهای دیگه مثل ژاپن و امریکا). زنم از روز اول می دونست که شرایط و ساعات کاری من اینجوریه. می دونست که برای کارم باید زیاد برم سفر ولی الان منکر همه چی شده و تازه با این دعواهایی ما داریم بچه هم می خواد! منم دیگه حوصله بحث باهاش رو ندارم و از خونه و زنم فراری هستم.
یک عالمه شکوه و شکایت دیگه هم این دوستم راجع به ازدواجش به من کرد که من دلم به حالش کباب شد( به ندرت اتفاق میوفته که من دلم به حال فردی بسوزه). من هم چون می خواستم برم به کارام برسم یک غلطتی کردم وبهش گفتم که مدتهاست که این مشکل رو با زنت داری و خیلی وقته که خودت رو ایزوله کردی به خاطر همسرت در صورتی که خودت هم راضی نیستی، پس بهتره باهاش حرف بزنی و مشکلتون رو یک جوری حل کنی. فرار کردن از خونه کمکی بهتون نمی کنه. از مشکلاتت فرار نکن، حلش کن. و دوستم هم از این که باهاش نیم ساعت با وجود اینکه دیروز فشار کاری زیاد بود، حرف زده بودم ازم تشکر کرد و مارو اخر دو هفته دیگه دعوت کرد به یک رستوران . من هم ازش تشکر کردم و گوشی رو گذاشتم.
ساعت نزدیک هشت شب بود و ما داشتیم شام می خوردیم که تلفن زنگ زد و همخونه گوشی رو برداشت. گوشی رو داد به من و گفت که همون دوستم که اون بالا ذکر خیرش بود هستش. گوشی رو گرفتم و به همکارم می گم که چه خبر؟ (مقداری عجیب بود که اون ساعت به من زنگ بزنه) به من می گه که خیلی خوشحالم که حرفت رو گوش کردم و با مشکلاتم رو در رو شدم. با زنم دعوای شدیدی کردم ومتوجه شدم که دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم و حرف حساب هم تو کله اش نمی ره و فقط به فکر خودشه و بچه دار شدنش! من تصمیم دارم ازش جدا شم.(در اینجا کلی از من برای نابود کردن زندگیش تشکر کرد! باور کنید، جدی می گم) از من پرسید که ایا می تونه شب تو خونه ما بخوابه؟ چونکه زنش از خونه بیرونش کرده و حالش هم زیاد خوب نیست، دلش هم برای ما تنگ شده! من هم چونکه از شرایط مالیشون اگاه هستم و می دونم که خونه مال اقای خونه هست و خانمش از نظر قانونی تو این شرایط طلاق و طلاق کشی فعلا نمی تونه اقا رو از خونه بیرون کنه به دوستم گفتم که برگرد خونه ات تا تکلیف زندگیتون مشخص شه. خانمت از لحاظ قانونی نمی تونه بیرونت کنه. شاید هم خانمت از رفتارش پشیمون شده باشه و با هم اشتی کنید. دوستم هم گفت که نه من می خوام جدا شم و هرگز باهاش اشتی نمی کنم حتا اگر اون تبدیل به یک فرشته بشه. گفتم اوکی، تشریف بیارید به ما پناهنده بشید از دست زنتون. چاره دیگه نداشتم نمی تونستم بهش بگم که بره به هتل!
نیم ساعت بعد با یک سگ و دو تا چمدون لباس و وسایلش به خونه ما رسید. در این نیم ساعتی هم که در راه بود من تند تند داشتم خونه رو تمیز می کردم و همخونه هم در کمال خوشحالی همش می گفت که خدا کنه وسط هفته ها دوستان تو بیان خونه که مجبور شی خونه رو تمیز کنی!!! شاید ایشون هم هوس کرده بود که شب از خونه پرت شه تو کوچه!
| + | نوشته شده توسط فریناز در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 22:13 |
احسان ولی زاده من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده که باید خاطره ای راجع به اولین روز مدرسه بنویسم.
اولین روز مدرسه، دایی من همراه دختر داییم که یک سال از من کوچکتر هست و اون موقع هنوز مدرسه نرفته بود، خونه ما بودند. صبح که مامانم من رو اماده کرد که ببره مدرسه، دختر دایی ما خودش رو چسبوند به من و شروع به گریه و جیغ و داد کرد که منم می خواهم برم مدرسه! هرچی باهاش صحبت کردن که تو سال دیگه می ری مدرسه، ول کن این فریناز بدبخت رو، افاقه نکرد که نکرد. مامان من هم از ترس اینکه بچه برادرش از این خونه موندنش و نرفتن به مدرسه با من، تاثیر بدی تو روحیه اش بگذاره، دست اون رو هم گرفت و با من اورد مدرسه. اونجا با معلمهام صحبت کرد و اونها اجازه دادند که دختر داییم هم با من سر کلاس به همراه مامان و پدرم بشینه. اینجا رسمه که مادر و پدر تا یک هفته باید بیان سر کلاس و با بچه هاشون تا عصری در مدرسه بمونند که ضربه روحی به بچه ها نخوره. روز اول مدرسه من همراه با دختر داییم شروع شد ولی اون روز اینقدر به این بچه سخت گذشت که دیگه فرداش علاقه ای به اومدن به مدرسه نداشت. همکلاسی های اون روز اول مدرسه ام که هنوز بعضی هاشون رو می بینم و با هم دوستان خوبی هستیم همیشه حال دختر داییم که فقط یک روز همکلاسیشون بود رو می پرسند. در اینجا هر کلاس اولی در مدرسه دو تا معلم داره که همزمان با هم در کلاس هستند و از کلاس اول تا کلاس ششم که دوره دبستان تمام می شه همین دو معلم در کلاس تدریس می کنند و مثل ایران هر سال معلم ادم عوض نمی شه. اینجوری بچه ها خیلی با معلمهاشون دوستان خوبی می شن و هم با همکلاسی هاشون که همیشه از کلاس اول تا ششم که با هم تو یک کلاس هستند و تغییری نمی کنند.
من هم باید پنج نفر رو دعوت کنم که خاطره ای رو از مدرسه برامون بنویسند. اسیه، نرگس، سوری، علی و هامون اگر دوست داشتین بنویسید.
این پست هم مربوط به خاطره اخرین روز مدرسه هست. خوشبختانه من فقط خاطرات خوب و دلپذیر از دوازده سال مدرسه رفتنم دارم.
| + | نوشته شده توسط فریناز در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 20:22 |

