تبليغاتX
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
......


با خودم فکر می کنم تا چه اندازه انسان میتواند با دیگران مهربان باشد، بدون این که مهربانیش را به حساب حماقتش بگذارند.






| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 6:28 |

ببخشید من رو جدا اگه این پست جدید من نامفهومه! با عرض پوزش از همه دوستان فرهیخته!

اصلا از کجا معلوم که این پست رو بخونید؟؟؟

ولی بد نیست که خودم یادم باشه که این پست مال اون روزی بود که صبح کله سحر زنگ زدم و کلی از همکارهامو از خواب بیدار کردم. یادش به خیر!

ای همکارها و دوستان بد اخلاق نیمه خواب من!

در اون روز بچه ها تاب بازی کردند!
پاشو خب !

اه، اه...

از طرف یک غریبه وسط کدهای جاوا غرق شده، کمک!!!

چای من کو؟ کو؟ یارم کو؟ یارم کو؟نازنین نگارم کو؟
نیستش که!
مگه ما بچه نبودیم؟

اه، اه...

باشه دیگه
خب؟

دیدار به قیامت!
لابد اونجا هم نگرانید که چی بپوشید؟
گرچه لابد همه لخت هستند اونجا!
استغفر الله!
خدا هم بعله و اینا؟؟؟
ای بابا!

این بود اخرین سوغاتی من به شما!

پ.ن: فشار کاری قبلا باعث این نوشتن این پست شد، حالا هم این پست جدید!

| + | نوشته شده توسط فریناز در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 6:41 |

بعضی از ادمهایی که با موبایلشون حرف می زنند، فکر می کنند که اطرافیانشون صحبت هاشون رو نمی شنوند. درست مثل بچه هایی که وقتی دستشون رو رو چشمها شون می ذارن فکر می کنند که نامرئي می شند!

چند روز پیش برای خرید مواد غذایی به سوپر مارکتی رفته بودم، هنگام پرداخت، در صفی که من توش ایستاده بودم، نفر جلویی من پسر نوجوانی بود، من نمی دونم چند سالش بود، اما می دونم که سنش کمتر از هجده سال بود. می دونید چرا این رو می گم؟ چون گه این اقا پسر بارها سن و سالش رو به همگی ما که در صف ایستاده بودیم گوشزد کرد.

پسر در صف ایستاده بود با یک بسته ابجو در دست چپش و در دست راستش تلفن موبایلش که به گوشش چسبانده بود و در حال گفتگو کردن بود. مکالمه ایشون رو من و همه افرادی که در صف ایستاده بودند، به اضافه صندوقدار شنیدیم از بس که بلند صحبت میکرد. در زیر مکالمه ایشون رو درج می کنم:

پسر: می دونی، من مجبور شدم که الان بیام و ابجو بخرم و امشب از ناراحتی همه اش رو بنوشم، اخه این دختره، جسیکا امروز با من رابطه اش رو قطع کرد! گفت که زیادی پاپیچش می شدم و تحمل ریخت من رو دیگه نداره! ولی خوب بود اگه الان اون با من اینجا بود، جسیکا حداقل همیشه برام ابجو می خرید! من که هنوز هجده سالم نشده و نمی تونم به تنهایی ابجو بخرم. تف به این شانس! نه ...می دونی، امروز روز بدی بود کلا! مامانم هم گیر داده بود بهم که باید بیشتر تو کار خونه کمک کنم و کمی هم برای خرید خونه از پول خودم خرج کنم، اما من...یک لحظه گوشی رو نگه دار!

پسر در این لحظه نوبتش شده بود که پول رو به صندوقدار پرداخت کنه. میره جلوی صندوق، بسته ابجو رو میذاره جلوی خانوم صندوقدار، لبخندی میزنه، تو جیباش دنبال کیف پولش میگرده و به صحبت هاش با دوستش در اون ور خط ادامه میده.

پسر: اره، می دونی، من هم همین حرف تورو به مامانم زدم! که مامان تو وظیفه داری که از من نگهداری کنی تا وقتی که من هنوز هجده سالم نشده! یعنی خوب وظیفه قانونیش هست که تا وقتی که من از نظر قانونی بالغ نشدم از من نگهداری کنه و خرجم رو بده! من هم که هنوز چند ماهی مونده تا هجده سالم بشه!

صندوقدار: ببخشید، می تونم کارت شناسایی شما رو ببینم؟

پسر به صندوقدار خیره میشه...

پسر: همممم، من کارت شناساییم رو تو خونه جا گذاشتم. ولی باید بگم که من بیست و یک سالم هست، پس مشکلی برای خرید ابجو نباید باشه!

صندوقدار: اوکی، ولی پس چرا نیم ساعته که داری به دوستت اون وررخط میگی که زیر هجده سالی؟! همین یک دقیقه پیش هم گفتی این حرف رو!

بله اقا پسر! همه فهمیدن که حدودا چند سالته! و بد نیست که اونایی که با موبایلشون راجع به خصوصی ترین چیزهای زندگیشون حرف میزنند، بدونند که دور و بری هاتون کر نیستند که! در ضمن هیچ علاقه ای هم ندارند، این اطرافیان فلک زده که حرف هاتون رو بشنوند. پس لطفا ارامتر با موبایلتون حرف بزنید!

پ.ن: اینجا تا هجده سالت نشده باشه ، بهت سیگار و مشروب نمی فروشند و معمولا در فروشگاه ها از افرادی که کم سن به نظر میاند کارت شناسایی برای فروش این اجناس می خواهند تا از طریق کارت شناسایی، سن طرف رو بفهمند.



| + | نوشته شده توسط فریناز در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 6:39 |

می خوابم به یادت، خوابت رو می بینم، بیدار می شم با فکرت، اینکه تنها موندی...

دشتی- گوشه دیلمان

چنان در قید مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
.........


پی نوشت: نارسیس عزیزم من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده بود که بایستی تلخ ترین خاطره ام رو می نوشتم، خدا رو شکر من اینقدر خاطره تلخ دارم که دقیقا نمی دونم کدومش رو بنویسم. اگه الان چیزی بنویسم همتون شروع می کنین به گریه و زاری، پس چیز خاصی نمی نویسم ولی بدونید که از مرگ عزیزانم، بحران مالی، ، بیماری و غیره ، همه چیز داشتم تو زندگیم. خدا بده برکت! ولی به هر صورت زندگی ادامه داره و من هم هنوز زنده ام و حالم هم خوبه!


| + | نوشته شده توسط فریناز در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 6:47 |

مادری حدودا بیست و پنج ساله همراه پسر تقریبا پنج ساله اش در اتاق انتظار مطب دندانپزشکی نشسته اند.
پسر بعد از مدتی به سمت اکواریوم بزرگی که در سالن وجود دارد می رود و در حالی که دستهایش رو به شیشه اکواریوم چسبانده با ماهی ها شروع به حرف زدن می کند و به مادرش هم می گوید که ماهی ها بسیار دوست داشتنی و زیبا هستند.

پسر: مامان، من یک دونه از این ماهی ها می خوام!
مادر: می تونی از اقای دندانپزشک بپرسی که ایا می شه یک دونه از این ماهی ها رو به تو بده.
پسر: من اون ماهی سیاه بزرگه رو می خوام. می خوام شب که می خوابم بغلش کنم تا خود صبح!
مامان: می خوای با خودت ببریش تو تختخوابت؟
پسر: اره!
مامان: ولی من فکر می کنم اگه این کار رو انجام بدی ماهی می میره. ماهی ها فقط تو اب زنده می مونند.
پسر: مهم نیست، بذا بمیره! فقط امشب رو با من بخوابه اگه مرد هم اشکالی نداره!!!


| + | نوشته شده توسط فریناز در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 7:36 |

چهارشنبه هست، زیاد خوابیدم، هوا خوبه، اهنگ خوبیم دارم گوش می کنم، چند روز اخرم عجیب بودند، گاهی خالی، گاهی گیج، اما مطمئن! یک کم سردمه، تو دوران انتظارم، منتظر یک چیزی که درست نمی دونم چی هست، اما احساسم بهم می گه که باید منتظر بمونم.

تو هم خوب نیستی! بر حسب وظیفه با من هر روز حرف می زنی، نه؟ نزن با من حرف اگه اینجوریه! راحت باش، هیچ وقت از تحمیل کردن هیچی به جایی نمی رسه، اتفاق درست همیشه خود به خود میوفته، منم زیاد به روزمره ها علاقه مند نیستم، تو هم که به قول خودت تنبلی و عاری از هر گونه احساس. چند حرف خوب، کتاب های جالب بود که برات بفرستم، اما اینا رو هم سانسور می کنم مثل قبل از این...

 امروز یک شعری باید داشته باشه! چرا اتفاق نمی افته؟ نکنه خواب بودم؟؟؟ یک راه، یک رودخونه اب زلال سرد لازم دارم، اگر می شد خالص تعمید پیدا کرد...

راستی، فهمیدی که می تونی تنهای تنها بمونی؟ کشفش باید کرد، حتا اگر هیچ وقت دانسته نشده، حتا اگر هیچ کس شناساییش نکرده، حتا اگر هیچ کس حسش نکرده، باید ناب، خالی، خالص نگاه کرد....

دلم برای نگاهت تنگ شده...

پنج صبح


| + | نوشته شده توسط فریناز در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 6:51 |

امشب اینجا جشن هالوئین هست و این جشن رو من از کودکی ارادت خاصی نسب بهش داشتم و هنوز هم برام همین طوره. خیلی خوردن غذاها و کیک های مهمونی امشب، درست کردن صورت کدو تنبل، اماده کردن شکلات برای بچه هایی که میان دم در خونه، تزئین خونه به شکل وحشتناک، ترسوندن بچه ها با لباسهای ترسناک بالماسکه ام و مهمونی شب هالوئین و بقیه رسومش رو دوست دارم. همیشه از این شب خاطرات خوبی داشتم و امروز هم کلی کدو تنبل که خودم پرورششون دادم (من خیلی سبزیجات دیگه رو تو باغچه خونه ام پرورش می دم) رو بخشیدم به همسایه هام و کلی خوشحالشون کردم. حدود دو ساعت هم داشتم کدو رو خالی می کردم و رو صورتش نقش در می اوردم. دست راستم هم مدتی هست که به دلیل کار زیاد درد می کنه و با بدبختی کدو رو خالی کردم. هرچی هم از اطرافیان کمک خواستم کسی حاضر به کمک نشد. تو خونه ما رسم داریم که هرکسی باید برای عید یا جشن خودش کار خودش رو انجام بده، یعنی تو خونه ما هرکی باید برای خودش و با دست خودش یک سبزه برای عید درست کنه، یا یک کدو برای امشب و بقیه اعیاد و جشنها همین جوری هست (اینجوری سعی می کنیم که چند ساعت کنار هم باشیم و یک کار مشترک رو با هم انجام بدیم). اصلا درک نمی کنند که من برای تسکین درد بعدش مجبور به تزریق یک مسکن موضعی شدم. خلاصه می خواستم بگم که من دستم درد می کرد و به همین دلیل کدوم زشت شد! هر کدومتون که هالوئین رو جشن می گیرید امیدوارم که بهتون خوش بگذره و بقیه هم نگران نباشید که من به جای شما خوش خواهم گذروند.

عکس اول: کدو در باغچه قبل از عمل!

عکس دوم: همون کدو بعد از عمل توسط من. من نمی دونم چرا این کدو قیافه اش شبیه یکی شده که من خوب می شناسمش! ایا برای شما هم قیافه اش اشناست؟؟؟




| + | نوشته شده توسط فریناز در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 5:32 |


من توسط کتایون عزیز دعوت به یک بازی شدم و باید راجع به این سوال بنویسم که، "اگر نامرئي بودي ،دوست داشتي كجا بودي؟"


اول اینکه به چند بانک سر می زدم، چون که یک کار مهمی دارم تو بانک. ولی کارم اون چه که شما فکر می کنید نیست. ازتون اصلا انتظار ندارم که فکر کنید که می خوام کار خلافی انجام بدم!

از نامرئي بودنم سو استفاده می کردم و چند تا کاغذ بی ارزش رو که قراره یکی برام امضا کنه خودم می رفتم و امضا می کردم که زحمت ایشون هم کمتر بشه. به هر حال وظیفه دارم که کار مردم رو کمتر کنم دیگه!

دوست دارم به خونه چند تن از دوستانم سر بزنم و کمی وسایلشون رو جابه جا کنم، کاغذهای مهمشون رو یک جایی بذارم که فکرشون نرسه و یخچالشون رو نصفه شب خالی کنم تا وقتی صبح از خواب بلند می شن کلی بترسند و فکر کنند که فراموشی گرفتند. خوب من دوست داشتنم رو این مدلی نشون می دم دیگه،

نه، جدا دیدین که من اگر نامریی بشم فقط قصدم کمک به خلق الله است و اصلا به فکر خودم نیستم!

دعوت هم کسی رو به این بازی نمی کنم، هرکی دوست داشت بنویسه!


پ.ن. :
این پست نوید رو هم بخونید. خوندنش خالی از لطف نیست!



| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 2:12 |