حرف هات هنوز تو گوشمه، اره، تنها هستی و ادم تنها هست و می مونه، میدونی چرا؟ نه به این دلیل که من دوستت نداشتم، چون خودت خواستی همیشه تنها باشی، همیشه خواستی جدا باشی، درد و بار و خوشیت رو جدا داشته باشی، کی باورم کردی؟؟؟ کی من رو شریک خودت کردی؟ پنج دقیقه یک امتحان گرفتی و فکر کردی که اوکی این حرف من رو نمی فهمه و ما از هم جداییم، اینجوری بود، نه؟ شرط و شروط گذاشتی که اینجوری باش با من، اونجوری باش با من، تا ایا من خوب بشم یا نشم، خب اصلا لازم نیست که خوب بشی! حقیقت اینه که دلت می خواد فکر کنی دست منه، اما دست من نیست! دلت می خواد من رو سرزنش کنی که نتونستم طاقت بیارم و باهات خوب باشم. نه، نمی تونم، نمی تونم وقتی همش تو با من بد بودی و هستی، تو خودت هیچ وقت من رو نپذیرفتی، تو خودت من رو قبول نکردی، هنوز هم می گی باهام خوب باش، باهام خوب باش! یعنی اینکه باور نداری که من باهات خوبم، هی می خوای امتحان بگیری ازم. شک داری که حالت با من بهتر میشه چون که باور نداری که من دوستت دارم. چرا؟ چرا؟ چون شک داری ته دلت از من، دلخور هستی بی دلیل از من، با من بدی!
می خوای بهم بگی بدم و حالت رو نمی فهمم، اشکالی نداره بگو! می خوای بگی تنهایی و تنهات گذاشتم، این هم اشکالی نداره، بگو. اره، من هم ادمم، منم شرایط روحیم بد میشه گاهی، منم نمی فهممت، تو هم هیچ وقت من رو نفهمیدی، من سالهاست دارم صبر میکنم که حالت خوب شه، اما نشده، هروقت هم که برای مدت کوتاهی بهتر شدی، کنارم گذاشتی به خاطر حال خودت، خودت ، خودت و بازهم خودت! که تنها بشی که حالت خوب بشه. همش گوش دادم بهت، هی میگی یک کم دیگه، یک کم دیگه...کی دیگه؟؟؟ چند سال بس نیست؟؟؟
تو برای من تا حالا چه کار کردی؟ اصلا تا حالا برای من کاری هم کردی؟ ادعای بزرگ، نه؟ منم ادمم و خودخواه مثل همه دیگه، اما خیلی کمتر از بقیه خودخواهم، مسلما هزاران بار کمتر از تو، که از چند سال پیش به من بدی کردی و هنوز هم خودت رو جدا میکنی تا هر سختی پیش میاد. فقط امتحان میگیری ازم که من خودم رو اثبات کنم بهت، تو ولی نمی خوای هیچی بهت اثبات بشه، تو عاشق بدی بودی و هستی، تو عاشق خودت هم بودی و هستی، میدونی مشکل الانت هم چیه؟ اینه که با خودت بد شدی و این برات خیلی عجیب و سخته. چرا حالت اینقدر خرابه؟ چون خودت رو هم داری از دست میدی. چرا نمی تونی به من اعتماد کنی؟ چرا اگر حتا از خودت ناراحتی نمی تونی مثل همه ادمهای عادی بیای و درد دل کنی و من رو همدمت بدونی و بذاری من هم باهات سختی بکشم. چونکه میگی من هیچوقت نمیفهممت. چرا؟ چونکه من ادم غریبه بودم و هستم، همیشه غریبه بودم و سختی ها مال خودت بود. میدونی چیه؟ خودت اینجوری خواستی و کردی از اولش، من رو جدا کردی از خودت، هنوز هم جدا میکنی...
من هنوز هم دوستت دارم، اما یک بار باورم کن، امتحان نگیر ازم، یک بار اعتماد کن، نه پنج دقیقه، نه دو روز، نه یک ماه! یک بار با من باش، کاری که هیچ وقت نکردی، یک بار باور کن، یک بار بفهم که تنها نیستی، البته اگه دلت می خواد. اگه نه که بازم خودتی و خودت، اینجوری من رو هم داری عذاب میدی. وانگهی مگه من اصلا ادم بودم و هستم؟؟؟ حرف همیشه و همیشه فقط سر تو بوده و هست...




من وبلاگ هایی رو می خونم که بتونه من رو:
بخندونه
اشکم رو در بیاره
عصبانیم کنه
غمگینم کنه
بهم انگیزه بده
کنجکاوم کنه
چشم هامو خسته کنه قبل خواب
عاشق کنه
بهم ایده های جدید بده
به تفکر وادارم کنه
مطلع کنه
سرحال بیاره
خستگی ام رو از تنم بیرون ببره
چند لحظه ای از روزمرگی هام دور کنه
.
.
.
.
.
پ.ن: ربط عکس به متن رو خودتون یک جوری دریابید!

مکان: مرکز خریدی در شلوغ ترین منطقه شهر...
مردی میانسال به همراه دختر نوجوانش، در حال خرید کادوهای کریسمس هستند و به علت جمعیت زیادی که در مرکز خرید وجود دارد، به سختی راه می روند.
دختر: چه قدر ادم اینجاست! چه صف های بلندی دم در اتاق پرو و صندوق ها هستش...نمیشه اصلا تکون خورد!
پدر: اره دخترم، حق با توئه! به نظرت چه اتفاقی ممکنه بیوفته اگه من این تو این شلوغی، یک دفعه فریاد بزنم "من به خودم بمب وصل کردم و می خوام این ساختمون رو منفجر کنم"!؟ فکر میکنی مردم از ما فاصله می گیرند و میذارند ما به راحتی به خریدهامون برسیم؟
دختر: هاهاها، امتحان کن!
پدر: فکر کنم به امتحانش بیارزه!
دختر: اما اگه بدشانسی بیاری و محافظ های این مرکز خرید، بیان و دستگیرت کنند، اون وقت تو روزنامه ها آبروت به عنوان یک تروریست میره !
پدر: معلومه خب...ولی اعتراف کن که امتحانش خیلی جالبه!
* هجده اذر ماه، سالروز تولد کتایون عزیزمه. دوست خوبم، این روز رو از صمیم قلب بهت تبریک میگم. امیدوارم سالهای سال در کنار همسر و فرزندانت، رهام و شهرزاد عزیزم به خوبی و خوشی زندگی کنی. عکس های این پست هم تقدیم به تو کتی جانم. خوش بگذره بهت روز تولدت!
در ضمن این تبریک تولد از طرف عمو نوید و من بود..
* مهربان نارسیسم، دوست عزیزم سفرت بی خطر باشه و خوش بگذره بهت. دلم برای حرف های پر از مهرت تنگ میشه. امیدوارم که همیشه موفق و شاد باشی مثل همین الان و همیشه جفت شش بیاری تو زندگیت. مواظب اون قلب مهربون و افتابیت باش!
* دوست خیلی خوبم که شاید دلت نخواد اسمت رو اینجا بنویسم و نه دسامبر منتظر یک خبر خوب هستی. من همیشه به یادتم و منتظر شنیدن خبرهای خوب هستم ازت. برای خودت و خانواده ات ارزو بهترین ها رو دارم و امیدورام که در این ماه خیالت از همه چی راحت بشه و من هم در شادیت سهیم بشم.
* این پست مثل پست های قبلی نیست و قدری پراکنده نوشتم، امیدوارم مشکلی نباشه برای خوندنش. اول اینکه ای دوستانی که عصبانی شدید و بعضی هاتون تهدید هم من رو کردید که چرا کامنت دونی پست قبل کار نمی کنه، چرا اپ نمی کنم، چرا کم بهتون سر میزنم و بی معرفت شدم! براتون توضیح بدم که من کامنت دونی پایین رو خودم بستم بنا به دلایلی. ولی این کامنت دونی این پست باز هست، بفرمایید حالا هر چه قدر دلتون خواست نظر بدید!
این روزها که به پایان سال میلادی نزدیک میشیم، مشغله کاری من خیلی زیاد شده. و کلی کار ناتمام دارم که باید قبل از سال نو کاملشون کنم. همچنین هفته ای سه-چهار شب هم بعد از کار باید در مراسم خاص و مهمونی های شرکت های مختلفی که باهاشون کار کنم، شرکت کنم و شب ها خیلی دیر به خونه میام. بماند که کلی دغدغه دیگر هم دارم. با این حال باز هم تا جایی که بتونم بهتون سر میزنم ولی دیگه اسم این رو نمیشه گذاشت بی معرفتی که!!! خوب و خوش باشید در این اخرین روزهای سال ۲۰۰۸





مشغول صحبت کردن با تلفن بودم با برادرم، که دیدم مامانم به گوشیم داره زنگ میزنه.
من: ببین، میشه چند لحظه صبر کنی ؟ مامان داره زنگ میزنه!
برادرم: اوکی...
من فقط میرسم که دو تا جمله با مامان رد و بدل کنم که از پشت خط صدای زنگ خوردن گوشی مامان رو میشنوم. مامان از من می خواد که یک لحظه صبر کنم...مامان با گوشیش حرف میزنه و بعد از چند ثانیه به من میگه: برادرت زنگ زده و من، وقتی صحبتش با من تموم شد خودم بهت زنگ میزنم. فعلا خداحافظ!
برمی گردم و تلفن رو بردارم و می فهمم که برادرم تلفن رو قطع کرده و رفته!
یعنی برادر من بعد این همه سال نفهمیده که هر دو ما یک دونه مامان داریم؟
مامانم بعد از یک ربع بهم زنگ میزنه و در همون حین که با مامان حرف می زنم یک اس ام اس برای برادرم می فرستم به این مضمون:
" برادر عزیزم، من و تو مامانمون یک نفره!"
بعد چند روز هنوز جواب اس ام اسم رو نداده!
پ. ن ۱: من همین یک دونه برادر رو دارم که چهل سالشه، خیلی هم دوستش دارم.
پ. ن ۲: بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید به مناسبت نزدیک شدن به سال نو میلادی.

با سپاس بیکران از دوست خوبم پدرام علیزاده برای یاداوری این روز بزرگ. لطفا مطلبش را در رابطه با این روز بخوانید.
اندیشه تان همیشه سبز باد!

مربای عزیزم
تو نزدیکترین ادم دنیایی به من، منم که دیوونه! دوست دارم که این قدر خوب همه چی رو می فهمی و میدونی و می بینی، درد داری و ناراحتیم، فاصله می گیریم و برامون عجیبه، برای من حداقل که ما چرا باید با هم بد باشیم و هم دیگه رو نفهمیم یا بد بفهمیم. از کی این طلسم شکل گرفت؟ من از ته قلبم می دونم، از همون ثانیه اولی که دیدمت، که احتیاج به حرف نداشتیم برای فهمیدن هم، نه حرف خاکی، نه حرف زمینی، حالا یک روزهایی شده که فقط اعصاب هم رو ناراحت می کنیم و دلمون از هم خون میشه.
حرف ها راه خودشون رو گم می کنند، یک موقع ارزو می کنم من و تو فقط نشسته باشیم توی ایوان خونه، خیره به باغ باد و بارون زده، هوای نم دار و صدای تکون خوردن صندلی با یک سبد میوه. خالی از ارزو، خالی از حرف، لحظه های پر از بودن!
این روزها حال خوشی ندارم، تو می دونی، قلبم درد میگیره که حال تو رو هم بد می کنم. باورت دارم که تنها چیز خوب دنیایی، همه چیزی که می خوام این هست که حالت خوب باشه، تنها کسی هستی که احتیاج ندارم جلوت بازی کنم یا تظاهر به چیزی کنم، حرف هات رو تو ذهنم چند بار مرور کردم، حرف های تو، حرف دل من هم هست. این رو باید بهت بگم که تو از پسش بر میای، به همه چی غلبه کردی، اینم درست می شه، اما الان افتادیم تو دور باطل روزهای بد، همه چی فرسوده کننده شده، اعصابمون خراب شده، درست میشه، این روزها میگذره، یک کم باید قوت داشت و صبر و حوصله...
می دونی یک موقعی ناراحتی ها و خاطرات بد، ادم رو میندازه تو یک چاه تاریک، هولش میده و به زور پرتش می کنه به گل الودگی عمق تنهاییش، یک موقعی بدبینی ادم رو میسپاره به دست این گودال پرت و از یاد رفته، از ته اون گودال دیگه هیچی ادم نمی بینه، همه چی سیاهه و تمام بدنش مجروحه، قبلش تاریکه و صداش به هیچ جا نمی رسه. میگذره یک مدت تا سرش رو بالا کنه و ببینه که ذره نوری میاد، تنها چیزی که هست، تنها امیدی که هست و همیشه بوده و ندیدتش نوره دوست داشتنه، که نمی میره، خورشید بالای سرشه که اون موقع می بینه که حقیقت داره، که اگه از اول بهش توجه میکرد، هیچ وقت با چشم بسته راه نمی رفت که توی چاه بیوفته. تو اون خورشید منی، ته هر چاهی هم که باشم، بی اغراق، هر امید دیگه ای که مرده باشه، تو تنها واقعیتی هستی که احتیاج به تظاهر و گول زدن خودم برای باورت ندارم، یک جورایی تو من رو دوباره زنده می کنی...
نمی دونم چرا میشینم و این ها رو می نویسم، نمی دونم حالا که این همه ناراحتی از من چطور روم میشه، اما من همون ادمی هستم که تو خوب می شناسیش، یک کم مجروح، یک کم ضربه خورده، یک کم گلی و بارون خورده، تو هم حالت بدتر از منه، اما تا اخر دنیا، این رو می دونم که هرچی بشه، دوست دارم، تویی که هستی...
پ.ن ۱: تشکر ویژه از همه دوستان عزیزی که در مدتی که من در سفر بودم، من رو فراموش نکردند و جویای حالم بودند، خیلی دوست داشتنی و ماه هستید. من دلم براتون تنگ شده بود و کلی هم دوستتون دارم. وقتی برای خرید سوغاتی نداشتم، این دو عکس رو به جاش از من قبول کنید! عکس اول تقدیم به دشمنانم، عکس دوم تقدیم به دوستانم!
پ.ن ۲؛ امروز به خاطر هم خونه، ما روز شکرگزاری داریم، می خواستم راجع به روز شکرگزاری بنویسم ولی عکس هاش اماده نیست، شاید دفعه دیگه نوشتم راجع بهش...


دوستان خوبم، من فردا عازم سفری کاری هستم و چند روزی، احتمالا وقت سر زدن به شما دوستان عزیزم را نخواهم داشت. سرما بدی هم خوردم و حدودا صد و سی ساعت، امروز خوابیدم ولی بهتر که نشدم هیچ! دیگه از تخت بیرون هم نمیتونم بیام بیرون از شدت درد استخوان. هیچکی هم نیست که یک لیوان اب دستم بده! اهل و عیال و جک و جونورهام از ترس اینکه مریضی من بهشون سرایت کنه از خونه صبح زود در رفتند. خوبه این لپ تاپ رو میز کنار تخت بود و دسترسی بهش اسون بود وگرنه اپ هم نمی تونستم کنم.
البته من دیشب تصمیم داشتم که از کار اولم استعفا بدم و فقط به کار دومم برسم ولی چه کنم که این وجدان کاری و پایبندی به تعهد و مسئولیتم منو کشته! و از سفر کاری هم نمی تونم بگذرم! می پرسید برای چی؟ خوب همه چی رو نمی تونم به شما بگم که!
دیشب به یک جشن از طرف شرکت ما برگذار شده بود در یک هتل و من هم بالطبع دعوت بودم. همکاران و مشتریان خارجی شرکت ما بسیار زیاد، من رو تحویل گرفتند و یک نفر بیشعور شون هم یک پیشنهاد بی شرمانه به من داد، پدر سوخته!!! کلی هم از لباسم تعریف کردند، بیشتر مرد بودند دیگه وگرنه لباس من تحفه ای نبود!!! بعدا اومدم خونه و فهمیدم چرا اینقدر از لباسم تعریف می کردند و چرا بیشترشون اون قدر با من نایس بودند! نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم که پاک دیشب ابروم رفت! به همین دلیل استعفا می خواستم بدم. لطفا کنجکاوی نکنید که من دوباره باید از خجالت اب شم!
این عکسها رو هم قولش رو به چند نفر از دوستان داده بودم. اسم گربه رو هم شرمنده نمی تونم بگم (عجب پستی شد، پر شد از نمی تونم بگم ها)، هم اسم دوستی هست که این بلاگ رو می خونه می ترسم که بهش بر بخوره.






