تبليغاتX
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
!!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار
......

...که یک چیزی که معنی خاصی برای یک فردی داره، شاید مفهوم کاملا متفاوتی برای افراد دیگه داشته باشه. جالبه که دنیا اینجوریه که ممکنه ما تجربیاتمون هم از یک مورد مشترک با هم فرق داشته باشه، یک واژه برای من معنی داره که شاید برای شما اون معنی رو نداشته باشه. همه جا، همیشه این مسئله همین جوری بوده فکر میکنم...
عجیب هم نیست، مگه نه؟

پ. ن: فردا عازم سفر هستم و چند روزی نخواهم بود. مراقب خودتون باشید تا من برگردم!


| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 8:11 |

نصفه شب از شنیدن سر و صداهایی عجیب و غریب از خواب بیدار شدم ولی اونقدر مست خواب بودم که خیلی به فکر پیدا کردن منبا صداها نیافتادم و سعی کردم به خوابیدن ادامه بدم به امید اینکه دوباره ادامه خوابمو ببینم. بعد از چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در ورودی خونه رو شنیدم و دیگه اینجا بود که تصمیم گرفتم برم و ببینم تو خونه چه خبره، خوابم هم از سرم پریده بود! از اتاق خواب بیرون اومدم و دیدم برق همه اتاق ها روشنه! به اتاق کار سر زدم دیدم که بیشتر کتابها از کتابخونه ریخته شده پایین و کف زمینه... اتاق نشیمن که چند ساعت قبل مرتب بود هم کاملا به هم ریخته بود. به اشپزخونه هم یک نگاهی کردم دیدم همه کابینت ها درش بازه و سطل اشغال هم کف زمین پخش شده! خلاصه به هر طرفی که می رفتم یک وضع افتضاحی بود و همه چی درهم برهم بود. حالا خوبه من ادم شجاعی هستم و گرنه فکر میکردم که اون دزدها دوباره برگشتند خونه ما که این دفعه کار رو تموم کنند(دزدهای اون دفعه رو یادتونه؟)! تازه اینجا بود که یادم افتاد که همخونه طبقه بالا نبود، طبقه پایین هم که نبود و کلا غیب شده بود ولی بعد یادم اومد که اون هم همزمان با من اومده بود که بخوابه. پس کجا بود الان؟ پیش خودم فکر کردم که خب احتمالا رفته بیرون ولی چرا خونه رو به این روز در اورده!!!؟ خب مثل بچه ادم میرفت! در همین فکرها بودم که شنیدم یک صداهایی از بیرون اشپزخونه، از تو حیاط میاد. با ترس و لرز رفتم پشت پنجره اشپزخونه که دیدم یک نور خفیفی از جلوی مکانی که برای اشغالها تو حیاط داریم دیده میشه. مونده بودم که چه کار کنم. از همون پشت پنجره چند لحظه ای به اون ادمی که تو حیاط بود خیره شدم تا تونستم لباس ها شو تشخیص بدم. کاپشن همخونه تنش بود. کلا شکل و شمایلش به همخونه شباهت زیادی داشت. یک چیزی پوشیدم و از در رفتم بیرون. دیدم همخونه کف زمین حیاط نشسته و یک چراغ قوه لای دندوناشه و نشسته سر چند تا کیسه زباله و توی زباله ها رو میگرده! بهش می گم تو اینجا چه کار میکنی؟ اون هم این موقع شب؟ رو کرده و به من میگه: بیا کمک کن بهم فریناز! یادته من سه روز پیش برای خودم چی خریده بودم؟ من متوجه شدم که اصلا بهش احتیاجی ندارم! می خوام فردا ببرم پسش بدم و پولش رو پس بگیرم(اون چیزی که ایشون خریده بود چیز ارزونی نبود) ولی هرچی می گردم رسید خریدش رو پیدا نمی کنم...بیا بهم کمک کن! بهش میگم بیا بریم تو، اشکال نداره که گمش کردی، راه های دیگه هم وجود داره برای زنده کردن پولت بدون رسید! میگه: نه نمیام، تا پیداش نکنم نمی تونم بخوابم! من هم رفتم تو خونه.

ایشون تا نزدیکیهای صبح تو خونه و بیرون از خونه رو می گشت و نذاشت هیچ کس تو خونه بخوابه! هفته پیش هم در حال انداختن اشغالها، همراهش کلیدهاش رو هم انداخته بود تو اشغالی بیرون از خونه و دو ساعت در حال جستجوی کلیدهاش تو اشغالی بود. جدیدا علاقه وافری به دراوردن دل و روده اشغال ها پیدا کرده. کم کم دارم نگرانش میشم، می ترسم این کار براش یک عادت بشه!


| + | نوشته شده توسط فریناز در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 7:35 |

رئیس یکی از همکارهام طی صحبتی که دیروز باهاش داشته بهش گفته که اینقدر در سر کار نباید هرکاری رو که همکارهای دیگه میندازند گردنش انجام بده و گاهی اوقات هم بد نیست که به همکارهاش نه بگه و نذاره اینقدر ازش سو استفاده بشه. این همکار و دوست من خیلی مظلوم و حرف گوش کن هست و به همین دلیل همکارهای دیگه خیلی ازش بیگاری می کشند.

امروز عصری یک سر رفته بودم خونشون و همسرش هم خونه بود. نشسته بودیم و حرف میزدیم و چیزی می خوردیم که دوست من رفت اشپزخونه که تلفن رو که زنگ میزد رو جواب بده. در راه برگشت از اشپزخونه همسرش رو کرد بهش و ازش خواست که چیزی رو براش از اشپزخونه بیاره. همکار من هم خیلی جدی به همسرش گفت که نه! من نمیارم. می خوام با دوستم حرف بزنم، خودت برو و بیارش. همسرش هم خیلی متعجب نگاهش کرد، یک جوری که انگار دوست من عقلش رو به کل از دست داده. همکارم هم به همسرش توضیح داد که من که نباید همیشه تو این خونه به تو سرویس بدم. خودت دست و پا داری پاشو برو خودت هرچه می خوای از اشپزخونه بیار! البته بعد همسرش رفت تا اون چیزی رو که می خواست بیاره. به من ربطی نداره که این کار دوستم با همسرش جلوی من درست بود یا غلط، ولی خوشحال شدم که اقلا دوستم داره تمرین نه گفتنش رو بالاخره از یک جایی شروع می کنه.

شخصا هرگز نه گفتن برام سخت نبوده و با این مسئله مشکلی نداشتم ولی خب، نه شنیدن تا چند سال پیش برام خیلی سخت بود. ولی الان نه شنیدن هم به اندازه نه گفتن برام اسون شده. تو زندگی لازمه که هم ادم گاهی نه بگه و هم گاهی نه بشنوه!


| + | نوشته شده توسط فریناز در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 21:34 |

مکان: یک کوپه قطار تقریبا خلوت.

پسری حدودا پانزده ساله با گوشی همراهش تماسی میگیرد و به فرد ان طرف خط با هیجان می گوید: الو، صدامو داری؟ بذا یک چیز عجیب برات تعریف کنم! یک نفر رو صندلی جلویی من نشسته که قیافه اش مو نمیزنه با تو! تازه همسن تو هم به نظر میرسه!

سکوت به مدت چند ثانیه...

پسر(در حال صحبت با گوشی): نمیشه ازش عکس بگیرم! اخه دختره خوابیده.

صدایی از ان طرف خط می اید که با فریاد می گوید: دقیقا به همان دلیل که دختر رو صندلی قطار خوابش برده است و حواسش به اطرافش نیست بایستی ازش عکس گرفت.

پسر: باشه، من الان ازش عکس میگیرم. باور کن اول که وارد قطار شدم چند لحظه فکر کردم که خود تو اینجا نشستی! فکر کن اسمش هم مثل تو سوفیا باشه! چه قدر جالب میشه اونوقت!

از ان طرف خط صدایی نا مفهوم به گوش میرسد...

پسر: نه نه، من جرات ندارم ازش اسمش رو بپرسم. اخه اون موقع بیدار میشه!

دختر "خواب" در صندلی روبرو : به خودت زحمت پرسیدن اسمم رو نده! اسم من سوفیا نیست...

پسر(در کمال عصبانیت): چطور به خودت اجازه دادی که به حرفهای من گوش بدی؟؟؟ سرت به کار خودت باشه و به خوابت ادامه بده!


| + | نوشته شده توسط فریناز در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 22:16 |


* من همین الان از جشن سال نو و اتش بازی برگشتم. فکر کنم گوشم کاملا کر شده از صدای ترقه و نارنجک و خمپاره ها، دیگه هیچ صدایی نمی شنوم. همخونه میگه کاشکی زبانت لال میشد به جاش(بیشعور هستش، خودم میدونم)! دست دو نفر از اقوام هم سوخته و دکتر خونه داره دستشون رو پانسمان می کنه...طفلی ها!

* یک خاطره براتون از دوران کودکیم تعریف می کنم. مامان میگه اون موقع پنج سالم بوده. شب کریسمس دعوت بودیم خونه یک از دوستان و وقتی که پاپا نوئل که گویا پدر خانواده میزبان بوده وارد خونه میشه که کادوها رو بین بچه ها تقسیم کنه. با گونی کادوها خطاب به بچه ها که به صف برای گرفتن کادو هاشون ایستاده بودند میگه که کدوم از شما بچه های بدی بودید در سال اخیر؟ بچه های بد و شیطون برند اون ور بایستند تا با این چوبی که من تو دستم هست یک کتک مفصلی بزنمشون که دیگه شیطونی نکنند!!! بچه های خوب هم برند این ور که من بعد از تنبیه گروه اول بهشون کادوشون رو بدم. من و دختر داییم هم با شنیدن حرف های پاپا نوئل فورا رفتیم تو اون سمتی که برای بچه های بد در نظر گرفته شده بود تا تنبیه بشیم. در حالی که مثل ابر بهاری اشک می ریختیم چون که مطمئن بودیم که اون سال حسابی شیطونی کرده بودیم و به جای کادو باید کتک نوش جان کنیم. در هر صورت ایشون فقط شوخی بی مزه ای کرده بود و اصلا مارو کتک نزد و به جاش بهمون کادو داد.


* از تمامی شما دوستان عزیز که در این مدت بهم تبریک گفتید از صمیم قلب سپاسگزارم. نمیدونید چه احساس خوبی به من دادید هموطن های خوبم. ممنونم از همگی. دوستتون دارم. با بهترین ارزوها برای سال جدید...



| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 4:1 |

این اخرین پستی هست که در سال ۲۰۰۸ می نویسم. امسال، سال عجیبی بود برای من...امیدوارم که سال جدید برای همه سال خوبی باشه. این چند روز تعطیلی رو میرم سفر. چند تا لینک میذارم به پست هایی که پارسال نوشتم و حال و هوای این ایام رو داره، اگه خواستید بخونیدشون. تعطیلات، روزهای خوب و سال جدید پرباری رو برای همه ارزومندم.

اولین، دومین، سومین و چهارمین لینک!

گل ها هم تقدیم به شما عزیزانم!

| + | نوشته شده توسط فریناز در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 18:39 |