انتظار کشیدن سخته. خیلی سخته. خیلی خیلی سخته. کاشکی میشد برای کسی یا چیزی که داری انتظارشو میکشی، حداقل یک صورتحساب بفرستی برای تمامی لحظاتی که در انتظار سپری شده و یک راهی هم باشه که حتما صورتحساب پرداخت بشه!

امروز عصر در حال قدم زدن با سگهایم در کنار دریاچه کوچک کنار خانه ام بودم و چهار نفر هم در همون مسیری که من راه می رفتم، جلوتر از من حرکت می کردند. من و سگها ازشون جلو زدیم و در این حین متوجه شدم که چینی هستند و دو مرد و دو زن بودند که داشتند بلند بلند با هم حرف می زدند. من هم گوشیم زنگ خورد و همون گوشه کنارها جایی ایستادم و مشغول صحبت بودم که دیدم این دو مرد چینی رفتند و روی دریاچه که یخ هم زده، ایستادند. من هم همینجوری که تلفن حرف میزدم زیر چشمی هم نگاهشون میکردم. حالا اون قسمتی از دریاچه که اونها روش ایستاده بودند شاید عمقش حدودا یک متر هست. این دو مرد گویا در حال سنجش استقامت و ضخامت یخ رو دریاچه بودند. چون که همش رو یخ بالا و پایین می پریدند. یکیشون که ظاهرا دیگه براش با یخ سر و کله زدن جذابیتی نداشت، رفت به سمت زنها که کنار دریاچه ایستاده بودند و اون یکی مرد هنوز در حال بالا پایین پریدن با شدت بیشتری بود که یهو صدای شترق شترقققققق عجیبی به گوشم رسید. بله متاسفانه یخ رو دریاچه شکسته بود و ایشون افتاده بود اون وسط. البته نجات پیدا کرد و فکر نمی کنم چیزیش شده باشه. من با دیدن این صحنه خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودم رو گرفتم که صدای خنده ام بلند نشه. باور کنید دیدن اون صحنه و نخندیدن بسیار کار سختی بود. حالا موندم که ایا این چینی ها اعتقاد به نحس بودن روز جمعه ای که دست بر قضا سیزدهم ماه هم باشه دارند یا خیر! اگه بهش اعتقاد دارند که حتما نحسی این روز گریبانشون رو گرفته!
پ.ن: امروز، جمعه سیزده فوریه هست. روزی که در باورهای خرافی اینها نحس شمرده میشه.
مردی حدودا سی و چند ساله وارد فروشگاه بزرگی که لوازم الکترونیکی و موبایل می فروشد، می شود.
مرد در حالی که موبایلی در دست دارد به سمت قسمت خدمات پس از فروش می رود و شروع می کند به حرف زدن با خانمی که در این قسمت کار می کند.
مرد: موبایلم خراب شده و چند روزی هست که نمی تونم باهاش اس ام اس بفرستم.
زن: براتون موبایل رو میفرستم به مرکز، برای تعمیرات احتمالی. لطف کنید موبایل رو بدید به من که ترتیب کار رو براتون بدم.
مرد: ولی من برای یک گارانتی پلان خیلی خوب پول زیادی پرداخت کردم و این گارانتی که من برای این موبایل دارم میگه که هر وقت موبایلم دچار مشکل شه، نیازی به تعمیر و این حرف ها نیست و به جاش یک موبایل نو دریافت میکنم. نمیشه الان یک موبایل نو بهم بدی؟
زن: نه متاسفانه! دریافت موبایل نو وقتی شامل میشه که موبایلتون قابل تعمیر نباشه مثلا وقتی که موبایلتون شکسته شده باشه. الان فقط می تونم براتون بدم تعمیرش کنند.
مرد موبایل رو به کف زمین می اندازد و با پاهایش چند باری به روی گوشی می پرد به طوری که موبایل خرد و خاکشیر می شود.
مرد: الان که موبایلم کاملا داغون شده، سریعا یک موبایل نو بهم بده!
زن: خب من الان باید اصلا به روی خودم نیارم که این صحنه رو دیدم...
مرد میانسالی به بیمارستان برای چک اپ سالیانه مراجعه میکند. پرستاری شروع به پرسیدن چند سوال برای تکمیل پرونده او میکند.
-وزن شما چقدره؟
-۶۷ کیلو
پرستار مرد را وزن میکند و وزن او را در حالی که بلند میگوید، یاداشت میکند.
-وزن شما ۸۸ کیلو هست
پرستار دوباره سوال میکند:
- قدتون چقدره؟
-۱۷۹ سانت
پرستار قد مرد رو اندازه گیری میکند و به او میگوید شما ۱۶۸ سانت هستید و یادداشت میکند.
پرستار فشار خون مرد را میگیرد و رو به مرد میگوید که شما فشارتون خیلی بالاست.
-بله، پس انتظار داشتی که فشارم با این حرفهایی که زدی نرمال باشه؟! وقتی که من وارد این بیمارستان شدم قدبلند و لاغر بودم. الان من یک مرد قدکوتاه و خپل هستم.
*امروز دوست خوبم مجید بیست و نه ساله میشه! تولدت رو بهت تبریک میگم مجید عزیز و امیدوارم که به تمام ارزوهات، یکی پس از دیگری برسی! در ضمن امیدوارم که هرچه زودتر یک شوهر خوب پیدا کنی و بری خونه بخت! عکس گلها هم تقدیم به تو! اميدوارم آسمون دلت هميشه آبی و افتابی باشه و روحت همیشه سپید بمونه.

"به سمت چپ بپیچید"
این همکار من هم گویا تو عالم هپروت بود و یک لحظه ناخوداگاه، با سرعت ۱۱۰ کیلومتر در ساعت، فرمون رو به سمت چپ گرفت که بپیچه که یک دفعه به خودش اومد و یک لبخند ملیحی هم تحویل من داد! اخه سمت چپ هیچ خروجی وجود نداشت! تازه برگشته میگه که خوب شد که به حرف جی پی اس اطمینان نکردم، وگرنه الان جفتمون مرده بودیم!
من همیشه میدونستم که همکارم خیلی مرد حرف گوش کنی هست ولی دیگه نه در این حد!
من دیروز در اولین ساعات بامداد، از پاریس رسیدم خونه. اول قرار بود فقط سه روز در لندن باشیم و بعد برگردیم ولی مشکلی برای کلاینت فرانسوی مون پیش اومده بود که اجبارا سفری به پاریس هم داشتیم. هردو سفرم خیلی کوتاه و پر از کار و خیلی خسته کننده بود. در لندن تنها تفریحی که داشتم حرف زدن با رسپشنیست هتل وقتی که اخر شب برمیگشتم به هتل بود(اونهم فقط چند دقیقه) و در پاریس هم یک شب رفتیم کاباره ای معروف و نزدیکی های صبح برگشتیم و خیلی هم خوش گذشت. پارسال هم همین موقع ها خیلی با عجله من مجبور شدم برم پاریس، هرچند کلی سعی کردم از زیرش در برم و دعوا هم کردم ولی نهایتا مجبور شدم به رفتن. لاله گوشم هم تقریبا نابود شد پارسال تو اون سفر و تا مدتها شبها با گریه می خوابیدم، یادته محسن؟
دیروز هم کمی به خونه و زندگی رسیدم و بعدش هم خوابیدم تا الان! خیلی خسته بودم و غمگین. باید از همخونه عزیزم یک تشکر درست حسابی کنم امروز بابت فداکاری هایی که در نبود من انجام میده و اینکه اینقدر خوب من رو درک میکنه که دقیقا متوجه میشه که کدوم رفتار من ناشی از استرس کاریم و خستگی هستش. لطفا عمو نویدم گیر نده به این قسمت! هرچند اگه گیر هم بدی مشکلی نیست!
دلم برای همگیتون تنگ شده بود.
