*حضور در بعضی صحنه ها، به نظر خیلی درد اور می رسه! خدا نکنه نقش اون خانمه که تو عکسه به ادم تو یک فیلم داده شه!!!
*نوشتن کلا یادم رفته. مدتی به دلیل کسالتی که داشتم و هنوز هم دارم، نبودم یا کم پیدا بودم. سر کار هم چند روزه که نرفتم .البته اصلا چیز مهمی نیست، دکترها اتفاق نظر دارند سر این موضوع که اگه تا اخر هفته نمیرم، امید زیادی به زنده موندنم هست. چه پست جگرخراش و سوزناکی شد! تا یادم نرفته باید خیلی خیلی از دوستانی که در این چند روز غیبتم از طرق مختلف جویای حالم بودند تشکر کنم. خیلی منو ببخشید که نگرانتون کردم. واقعا منو ببخشید، من الان یک فریناز شرمسار خجالت زده هستم از بس که محبت دیدم ازتون در این چند روزه!
پ.ن: عمو نوید گلم مرسی از محبتت. شرمنده که نشد درست حسابی یکشنبه عصری باهات حرف بزنم. ممنون که به فکرمی!
پ.ن: چهارشنبه سوری خوش بگذره به همگی خصوصا به سوری عزیزم! من نمی تونم برم بیرون برای مراسم امشب، دوست داشتم از رو اتش بپرم مثل هر سال، ولی نمیشه! جای من رو خالی کنید لطفا!

من اخیرا دچار خود سانسوری شدم در این وبلاگ. اولین دلیلش اینه که یک اشنایی که سن تقریبا زیادی هم داره، بلاگ من رو پیدا کرده و برام کامنت میذاره و نظرات عجیب و غریب و جامعه شناسانه و روانشناسانه ای از خودش ساطع می کنه! من باید چکار کنم الان؟ برای اینکه این اشنا گرامی از دست من ناراحت نشه و من بتونم با خیال راحت هرچی دلم خواست رو بنویسم باید از این بلاگ برم و با اسم دیگه شروع به نوشتن کنم؟؟؟ نکن همچین کاری با من اشنا گرامی!
دوم اینکه ...حوصله ندارم دومین دلیل رو بنویسم چون خیلی از خودتون درگیر شدین باهاش! لطفا اینقدر به هم گیر ندیم! در هر صورت من بیدی نیستم که از این بادها بلرزم، گفته باشم! فقط دلم خواست یکم غر بزنم امروز! همین!

امروز من تعطیل بودم و قرار بود که نرم سر کار! برای ناهار قرار بود که برم خونه یکی از دوستانم و چون این دوست ماشین نداره و مبل هاش رو هم فروخته، می خواست که بعد از خوردن ناهار با ماشین من بریم مبل فروشی های خارج شهر که یک مبل ارزون بتونه بخره. قبلش هم قرار بود که کمی خونه رو تمیز کنم و عصر هم تصمیم داشتم که نهال های درخت گردو از تو باغچه در بیارم و بدمش به یک دوست دیگه که بکاره تو حیاطش. شب هم قرار بود یک عالمه لباس اضافی و قدیمی از کمدها جمع کنم و بدم بره. کلا قرار بود یک عالمه کار مفید در این روز تعطیل انجام بدم. صبح همه چی طبق برنامه انجام شد و روز خوب و عالی رو شروع کردم. ساعت هفت از خواب بیدار شدم. تی وی رو روشن کردم و در حین خوردن صبحانه به اخبار هم نگاه کردم.
بعد یک دفعه سردم شد و رفتم پتو اوردم رو مبل نشستم جلو تی وی و نمی دونم چی شد که یک دفعه خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم ساعت نزدیک دوازده ظهره! سریع پریدم تو حموم که اماده شم برم خونه دوستم که قرارم با دوستم بهم نخوره! تو حموم پام لیز خورد و کله ام به نوک وان اصابت کرد. در هر صورت من با وجود دردی که داشتم دوش گرفتم و از حموم اومدم بیرون! با خودم فکر کردم که نکنه ضربه مغزی شده باشم!!! گفتم بذار یک کم جلوی کامپپوتر بشینم و برای تست اینکه هوش و حواسم سر جاشه، یک دست بازی کنم! بعد اگه مطمئن شدم حالم خوبه، برم خونه دوستم! شروع به بازی کردم و یک دفعه متوجه شدم هوا تاریک شده. خبر خوب این بود که من هنوز زنده بودم و خبر بد اینکه، دوستم طفلی هزار بار به من زنگ زده بود و من صدای تلفن رو نشنیده بودم. یک کم به خودم بد و بیراه گفتم و از اون جا که اب رفته به جوی بر نمی گرده، دیدم بهتره که به بازی کامپیوتریم ادامه بدم و بقیه روزم رو خراب نکنم! بعد فکر کردم که نه بهتره که برم لباس ها رو از کمد جمع کنم..نه اصلا ولش کن... بذا من برم یک کم دیگه بازی کنم بعد میرم دنبال کارهام..

مکان مترو
دو پسر شانزده ساله درباره امتحان ریاضی که چند روز پیش برگذار شده صحبت می کنند.
پسر شماره یک: امتحان ریاضیت رو چطور دادی؟
پسر شماره دو: من اصلا نرفتم سر جلسه امتحان! تو چی؟ امتحان رو خوب دادی؟
پسر شماره یک: من رد شدم. نمره ام صفر شد!!!
پسر شماره دو: مگه امتحانش سخت بود؟
پسر شماره یک: نه بابا! اتفاقا خیلی هم اسون بود!!!
خانم مسنی حدودا هفتاد و پنج ساله در یک گل فروشی به سمت قسمت پرداخت می رود، در هر حالی یک گلدان گل در دست دارد. پول را از کیفش بیرون می اورد و منتظر می شود که فروشنده، پول گل را از او دریافت کند.
فروشنده: سلام خانم، این گلی که شما انتخاب کردید کمی پژمرده شده، می خواین براتون یک گل تازه و زیباتر از همین نوع بیارم؟
خانم مسن: نه، لازم نیست! من که برای خودم این گل رو نمی خوام که! برای یک دوستی دارم کادو می برم! همین گل خوبه براش! از سرش هم زیاده!

صبح خیلی زود، قبل از اینکه برم سر کار، همکارم بهم زنگ زد وگفت که حالش خوب نیست و امروز نمی تونه بیاد سر کار. ایشون برای تعطیلی اخر هفته، یک پروژه مهم رو با خودش برده بود خونه، که روی این پروژه تو همون خونه کار کنه. امروز هم ما سر همین کار، ساعت ده جلسه مهمی داشتیم. همکارم که متوجه شد که من نگران جلسه و پروژه هستم به من گفت که قبل از ساعت ده کار رو به دستم می رسونه. ولی از اونجایی که من دوشنبه ها سرم خیلی شلوغه و این وجدان کاری هم من رو کشته!!! دیدم نمی تونم به گفته همکارم اطمینان کنم و بهتره خودم برم خونه این همکار و کار رو ازش تحویل بگیرم. اون هم قبول کرد و من قبل از اینکه برم سر کار، رفتم خونه ایشون. دم در خونه اش رسیدم و زنگ در رو زدم که ایشون اومد دم در و گفت که یک قسمتی رو، روش خوب کار نکرده و باید یک سری توضیحات بهم بده.
اون: اگه می خوای بیای تو باید بهت بگم که خونه من خیلی کثیف و شلوغه! شوکه نشی! من در حال تعمیر یک مخزن نفتی تو اتاق پذیرایی هستم و این کار باعث نامنظم شدن خونه من شده!(این قسمت رو با خنده گفت)
من: می فهمم چی می گی! خونه من هم گاهی اوقات این مدلی میشه! ادم تنها که زندگی میکنه حوصله تمیز کردن خونه رو نداره! مهم نیست.
اون: من تمام عمرم تنها زندگی کردم. همیشه هم خونه ام همین جوری بهم ریخته هستش. تصور یک خونه مرتب و تمیز برام خیلی سخته! خونه تمیز چه شکلی می تونه باشه؟ میشه یک روز من رو دعوت کنی بیام خونه تون؟ البته یک روزی که همه چی مرتبه!
چند روز پیش قرار شد که من از دختر ده ساله یکی از دوستانم، به مدت یک شب نگهداری کنم. مامانش به دلایلی نمی تونست بچه رو اون شب نگه داره و من هم این بچه رو که اسمش مایا هست رو خیلی دوست دارم و خوشحال بودم از اینکه یک شب پیش ما می مونه. اون روز من بعد از کار، رفتم مایا رو از مدرسه برداشتم و سر راه خونه، رفتیم یک فروشگاه موادغذایی تا خریدی کنیم. تو فروشگاه در حال خرید بودم که دیدم مایا نزدیک یخچال قسمت شیرینی فروشی ایستاده و با دقت و علاقه به شیرینی خامه ای های مخصوص روزه داران نگاه میکنه. اینجا اون شیرینی که تو عکس هست رو، مخصوص ایام روزه معمولا در فروشگاه و قنادی می فروشند. در زمانهای خیلی دور که اینجا مردم هنوز روزه میگرفتند این شیرینی مخصوص خورده میشده. الان هم این سنت پخت و خوردن شیرینی براشون باقی مونده هنوز. من که دیدم مایا زل زده به شیرینی ها بهش گفتم:
من: می خوای برات از این شیرینی ها بخرم که بعدا تو خونه بخوری؟
مایا: نه، نمی خوام! ادم با خوردن اینها چاق میشه!
من: ولی من فکر نمیکنم ادم با خوردن یک دونه شیرینی چاق شه! (این بچه اتفاقا خیلی هم لاغره!)
مایا: چرا، میشه! در دنیای من ادم با خوردن حتا یک دونه از این شیرینی ها هم چاق میشه!
من: سکوت...(توقع داشتید چی جوابش رو بدم خب!؟)
مایا: میدونی، اخه من تو دنیای خودم زندگی می کنم...
پ.ن. برای مخاطب خاص: احسان عزیز، باور کن خیلی شرمنده ات هستم. خیلی زیاد...

امتحانی در درس فلسفه، شامل فقط یک سؤال بود. و این سؤال بدین صورت مطرح شده بود:
-ایا این یک سؤال است؟
یک دانشجو به این سؤال پاسخ بسیار کوتاهی داد. او در جواب نوشت:
ـ بله، اگر این یک جواب است، ان هم یک سؤال است!
این دانشجو بالاترین نمره را در این امتحان از ان خود کرد!
پ.ن: از دو دوست گلم که جفتشون هم اسمشون ربطی به گل داره خیلی ممنونم برای اینکه سر جلسه ازمون دکترا جای من رو خالی کردند، اون هم با گذاشتن گلی روی یک صندلی. احساس خیلی خوبی به من دادید با این کار. به امید موفقیت جفتتون در این ازمون و موفقیت همه دوستان دیگری که در ازمون هایی در مقاطع دیگه شرکت کردند. حالا به نظر شما این دوستان گل کاکتوس گذاشتند جای من یا گل گوشتخوار؟؟؟
به دعوت شادی عزیز این پست رو می نویسم.
*جوانی بیست و پنج ساله در ایستگاه اتوبوس، بر روی نیمکتی نشسته است که ناگهان گوشی اش زنگ میزند. جوان تلفن رو جواب میدهد.
جوان: بله بفرمایید.
سکوت
جوان: جدی می گی؟؟؟
سکوت
جوان: واقعا متاسفم! خبر خوشی نبود.
سکوت
جوان: میشه بعدا سر این موضوع باهم حرف بزنیم؟ من پشت خطی دارم. خودم بعدا بهت زنگ می زنم، مراقب خودت باش و اصلا خودت رو ناراحت نکن!
جوان تلفن را قطع میکند و سریعا به فرد دیگری زنگ میزند.
جوان: سلام، تو به من پونصد دلار ناقابل بدهکاری! کی بیام ازت بگیرمش؟
سکوت
جوان: چرا اینقدر کم حافظه ای تو؟ ما با هم سر پونصد دلار شرط بندی کردیم!
سکوت
جوان: خب راجع به دنی و جسیکا دیگه!
سکوت
جوان (در حالی که میخندد): اره، الان زنگ زد بهم و گفت که می خوان ازهم جدا بشن!

