امروز که از سرکار اومدم خونه، گربه ام رو پیدا نکردم. با خودم فکر کردم که نکنه که سگهام، گربه رو قورت دادن! بعد دیدم نه، امکانش کمه! این گربه هست که همیشه سگهام رو اذیت می کنه و سگها ازش حساب می برند. رفتم زیرزمین، تو اتاقی که مخصوص شستن رخت و لباسه و ماشین رخت شویی و خشک کن و اینها اونجان. با صحنه زیر مواجه شدم. انچان خوش خوشانش شده بود و جای گرم و نرمی پیدا کرده بود که تا من رفتم و دوربین رو از طبقه بالا اوردم، از جاش اصلا تکون نخورده بود! همخونه می گه که کاشکی ماشین رختشویی رو روشن می کردی تا گربه حسابی تمیز شه!!!
فردا عازم سفر کاری هستم و یک مدتی نخواهم بود.
خوب و خوش باشید.


مکان: مترو، ایستگاهی در مرکز شهر.
یک مادر حدودا شصت ساله و دختر حدودا بیست و پنج ساله با هم در حال صحبت هستند. مارک کیف و کفش دختر گوچی هست.
مادر: من دلم می خواد وقتی که من مردم و جنازه من رو سوزوندید، خاکسترم رو تو حیاط خونه پخش کنید! نزدیک درختهای سیب تو حیاط!
دختر: من دلم می خواد که خاکستر من تو بوتیک گوچی پخش شه!
یکی از همکاران من، شب سال نو میلادی به خودش قول داده بود که در سال جدید وزن کم کنه. این همکارم به بقیه افرادی که تو یک تیم کار می کنیم، تصمیم جدیدش رو گفته بود و از ما خواسته بود که از نظر روحی در این دورانی که در حال وزن کم کردن هست کمکش کنیم. بعضی از ما باهاش ورزش می کردیم و هر روز کلی تشویقش می کردیم که افرین, باریکلا! وزنت داره کم می شه، کلی خوشتیپ شدی و یا اگه با هم می رفتیم بیرون غذا بخوریم مثل ایشون غذای رژیمی می خوردیم که هوس نکنه غذای چرب و چیلی بخوره. خلاصه امروز ایشون بعد از چند ماه تلاش مداوم، ورزش و رژیم غذایی بسیار مناسبی، به وزن ایده الش رسیده و حدود بیست و پنج کیلو وزن کم کرده. خیلی خوشحال بود امروز و همکارانی که در این چند ماه بهش کمک کرده بودند رو برای ناهار به پیتزا دعوت کرد. طفلی مدت ها بود که غذای این مدلی نخورده بود و عاشق پیتزا هم هستش! دیگه به غیر از پیتزای خودش، نیمی از پیتزای من رو به اضافه ثلث پیتزای یک همکار دیگه رو هم که باقی مونده بود رو نوش جان کرد ایشون! بهش در پایان روز کاری گفتم که فکر کنم با این پیتزاهای که امروز خوردی، کلی از وزن سابقت برگشت!خیلی خندید و گفت که نه مواظب خواهد بود همیشه و به ورزش و رژیمش ادامه خواهد داد!

مکان: دبیرستانی در پایتخت یک کشور اروپایی
پسری تقریبا هجده ساله: ببین، یک سوال! عیسی مسیح تو کریسمس به دنیا اومد مگه نه؟
دختری تقریبا هجده ساله: اره خب!
پسر: و تو عید پاک مصلوب شد، مگه نه؟
دختر: اره، همین طوره!
پسر: این که با این حساب فقط چند ماه از عمرش گذشته بوده وقتی که کشته شده!!

امروز روز تولد من هست. نمی خواستم اپی داشته باشم راجع به این موضوع. ولی دوستان از بس به من لطف داشتند و این روز رو به من تبریک گفتند، یک چند تایی شون هم تهدید کردند که زود باش اپ کن! که واقعا دیدم نمی تونم چیزی راجع بهش ننویسم. از همه دوستانی که از چند روز قبل تا همین لحظه و بعدا تبریک گفتند و خواهند گفت تشکر می کنم. سپاس بابت این همه لطف. اگه می دونستم اینقدر من رو دوست دارید، یک کاری می کردم که هروز تولدم باشه. حالا چطوری این کار رو می کردم رو فعلا فکری راجع بهش نکردم. تشکر ویژه از دوستان و دشمنان که یک پست از وبلاگشون رو به تولد من اختصاص دادند. عمو نوید گلم، مجیدعزیز دم بخت، کتایون مهربانم،ماری بلا و شیطونم، نگاه خوب و پر از انرژیم، شادی عزیزم، فریبا دوست داشتنی ام، گلناز گل گلی ام، سوفیا وفادارم و پوریا عزیز. واقعا شادم کردید، براتون بهترین ارزوها رو دارم و همه گی رو هم خیلی دوست دارم.
یک فردی در زندگی من هست که واقعا دوستش دارم. خیلی چیزها تو زندگیم ازش یاد گرفتم. از اولین روز تولدم تا به حال همیشه من رو این عزیزم از خواب بیدار می کرد و تولدم رو بهم تبریک می گفت و کادو بهم میداد. امسال اولین سالی هست که من ایشون رو در کنار خودم، در روز تولدم ندارم. ولی صبح امروز برام کادویی رو که خریده بود همراه یک کارت تبریک توسط مامان بهم رسوند. تو کارتش مثل همیشه فقط یک جمله نوشته بود. جمله ای که برای من معنی خاص داره و با خوندنش ، یک ربعی دلتنگش شدم شدیدا. از ناراحتی اینکه امسال پیشم نیست. خب قرار نیست امروز ناراحت باشم یا کسی رو ناراحت کنم. چیز خاصی برام ننوشته بود:
Joyeux anniversaire, ma chérie
همین!

* چند شب پیش به دوستم، حدود ساعت ده شب زنگ زدم. گفت که دختر یک ساله اش رو به سختی خوابونده و کلا روز بدی داشته و کلی غرغر دیگه. بعد من شروع کردم یک چند دقیقه ای باهاش راجع به یک موضوعی حرف زدن و متوجه شدم که این دوستم کاملا ساکته و هیچی نمیگه! چند باری اسمش رو صدا زدم، دیدم جواب نمیده و گوشی رو قطع کردم! با خودم فکر کردم شاید تلفنش مشکل پیدا کرده و دیگه بهش زنگ نزدم. روز بعد دوستم زنگ زده و می گه که ببخشید که دیشب وسط صحبتمون خوابم برد!!! از این به بعد هرچی رو که یادم بره به دوستم بگم و بعدا از دستم ناراحت شده که چرا بهش مثلا فلان چیز رو نگفتم، بهش جواب خواهم داد که چرا اتفاقا من برات تعریف کردم. اون شبی که تو وسط مکالمه ما خوابت برد!!! به همین دلیل هیچی یادت نمیاد!
* چند هفته پیش همکارم بهم زنگ زده بود حدود ساعت یازده شب! تا ساعت یک نیمه شب راجع به مسائل کاری و پروژه جدید با هم صحبت می کردیم. اخرین جملاتی که در اون مکالمه همکارم به من گفت و بعد کاملا ساکت شد و خوابش برد این بود: مرد باید حقوق خودش رو در دستانش بگیره و امور مالی اش رو خودش امضا کنه! اینها اصلا ربطی به اون چه که ما راجع بهش صحبت می کردیم نداشت. روز بعد ایشون چیزی از این حرف های بی ربطش یادش نمی امد! هروز من سر این حرفهاش سر به سرش میذارم و کلی می خندیم!
* دیشب من نشسته بودم و با دخترک تو عکس پایین حرف میزدم. همزمان هم پشت کامپیوتر نشسته بودم و ایمیل هامو چک می کردم. بعد از اینکه مدت طولانی من حرف زدم و هیچ جوابی از دخترک نشنیدم پاشدم و با صحنه زیر مواجه شدم! اخه میشه ادم عینک به چشم و در یک همچین حالت ناراحتی، خوابش ببره اون هم ساعت نه شب؟؟؟
* از این داستان ها زیاد دارم که دوستان و اطرافیان در حین حرف زدن با من به خوابی عمیق فرو رفتند. من ایا واقعا صدام اینقدر خواب اوره؟؟؟

مکان: اشپزخانه یک هتل نسبتا بزرگ.
پسری حدودا هجده ساله که برای کاراموزی به رستوران هتل امده است، کنار مردی حدودا چهل ساله که سرآشپز رستوران هتل است، ایستاده و با او مشغول به گفتگو است.
پسر: خب من الان باید چه کاری انجام بدم؟
سرآشپز: تو الان، تمام اون تخم مرغ هایی رو که روی میز هست رو بر می داری و برای صبحانه، اب پزشون می کنی!
پسر: با پوست اب پزشون کنم یا بدون پوست؟
بچه که بودم هر وقت که میرفتم خونه پدرم خصوصا اگه در فصل بهار می رفتم پیشش، ساعت ها می نشستم تو حیاط خونه اش و خیره می شدم به درخت مگنولیایی که در حیاط داشت. من عاشق شکوفه های سفید مگنولیا بودم و یک حس خیلی خوبی این درخت پدر به من میداد. از همون موقع تصمیم گرفتم که وقتی که خودم، خونه ای از خودم داشتم و حیاطی، حتما یک درخت مگنولیا توش بذارم که اون حس خوب همیشه با من باشه. الان سالهاست که هم خونه ای دارم و هم حیاطی. ولی به دلیل اینکه سالهاست که جا و مکان ثابتی ندارم و هر ازگاهی از این قاره به اون قاره، از این کشور به اون کشور و از این شهر به اون شهر کوچ می کنم، نتونستم هنوز یک درخت مگنولیا تو خونه ام داشته باشم. دیروز که برای سیزده بدر همراه چندی از دوستان به اطراف خونه رفته بودیم، در راه برگشت، یک مگنولیا دیدم غرق در شکوفه. عجیب بود که پارسال این درخت رو ندیده بودم، چون من هروز با سگهام در اون اطراف قدم می زنیم. خوشحالم که این درخت رو پیدا کردم. اشکالی نداره که مال خودم نیست ولی از فردا روزی نیم ساعت من میرم کنار این درخت می نشینم تا حس خوب سالهای کودکی رو که امروز دوباره با دیدن این درخت حس کردم، تجربه کنم. چند تا عکس از این درخت میذارم. متاسفانه عکسها خیلی خوب نیوفتاد ولی اشکالی نداره.
پ. ن ۱: امیدوارم که دیروز، سیزده بدر به همگی خوش گذشته باشه! من کلی سبزه گره زدم به نیت دوستان وبلاگی مجرد که امسال برند خونه بخت.
پ.ن ۲: متاسفانه نمی دونم اسم درخت مگنولیا به فارسی چی میشه. اگه میدونید، لطف کنید و به من هم بگید.



از طرف عمو نوید به یک بازی وبلاگی دعوت شدم. با تشکر از ایشون بابت دعوت، بایستی چند قانون زندگیم رو بنویسم.
۱- هیچ چیزی تو این دنیا پایدار نیست. پس سعی می کنم از لحظات و اتفاقات خوب در زندگیم، نهایت لذت رو ببرم و تلخی ها رو هم با شادی پر کنم. من اصلا میونه خوبی با غم ندارم! همیشه هم یک راهی برای شاد شدن پیدا می کنم.
۲- سر چیزی که من قدرت تغییرش رو ندارم اصلا غصه نمی خورم.
۳- در شادی هایم همه رو شریک می کنم ولی از مشکلاتم تا جایی که امکانش باشه، به کسی چیزی نمی گم.
۴- سعی می کنم تا حدی که در توانم هست به اطرافیانم عشق، محبت و شادی بدم. با یک لبخند و با گفتن یک جمله زیبا و چیزهای کوچک و بزرگ دیگه. چون احتمالش خیلی زیاده که فردایی در کار نباشه.
۵- تنها فردی که می تونه زندگی رو به کام من تلخ کنه، خود من هستم و نه فرد دیگه! درسته که فرد دیگه با کاراش و حرفاش می تونه من رو برنجونه یا به من خسارت وارد کنه! ولی وقتی من این اجازه رو به خودم بدم که از دستش ناراحت بشم برام ناراحتی به وجود میاد و نه قبل از اون! من همچین اجازه ای، سر چیزی به کسی نمیدم!
۶- اطرافیان رو اون طور که هستند می بینم نه اون طور که من دلم می خوان که باشند.
۷- از کسی توقعی ندارم در زندگی! حتا از نزدیکانم! اگه کاری انجام میدن برای من از سر لطفشونه و اگه ازاری می رسوند به من، من در شرایط اون ها نیستم که قضاوت کنم چرا اینکار رو کردند. حتا دلیلی برای کارشون برای خودشون وجود داشته که من ازش بی اطلاعم.
۸- خوبی و مهربانی اطرافیان رو هرگز فراموش نمی کنم و حتما جبران می کنم. ولی بدی ها رو خیلی زود می بخشم فقط به دلیل اینکه خودم اسایش داشته باشم.
از طرف من هر کسی که دوست داره، دعوته که در این بازی شرکت کنه.
سپاس بابت تمامی شادباش های شما عزیزانم برای فرا رسیدن نوروز. امیدوارم همگی سال خوبی در پیش رو داشته باشید. براتون آرزوی روزای خوبی دارم، روزهایی پر از ارامش و شادی. سال نو مبارک!
عکس اول رو دوست عزیزی برام از تهران فرستاده. عکس سفره هفت سینشون هست که من ازش دیروز خواهش کردم که برام عکس رو بفرسته و امروز این کار رو انجام داده بود.عکس بسیار زیبایی هست. ممنون از لطفت امید عزیزم.
