مکان: محوطه بیرونی رستورانی در مرکز شهر.
دو مرد و یک زن، حدودا سی ساله دور میزی در رستوران نشسته اند و مشغول خوردن غذا هستند.
مرد شماره یک: می دونید، من از دیروز شروع کردم به دویدن!
مرد شماره دو: منظورت چیه؟ می خوای دنبال اتوبوسی که هروز دیر بهش میرسی بدوی یا دنبال دخترها؟
مرد شماره یک: نه، نه! منظورم اینه که به عنوان ورزش شروع به دویدن کردم ...
زن: افرین به تو! کار خوبی می کنی.
مرد شماره دو (با شک و تردید): ولی...حالا چرا تصمیم به همچین کاری گرفتی یک دفعه؟
مرد شماره دو (در حالی که یک سیگار روشن میکنه): ......چون که دیروز اینترنتم رو قطع کردند و تا هفته دیگه هم وصل نمیشه!
پ.ن مرتبط: سه روزی در نت نخواهم بود! سفر کاری در پیش دارم.
در حال پخت غذا در اشپزخانه هستم که تلفن زنگ میزنه. بهش می گم که در این قابلمه رو بذار تا من برم و تلفن رو جواب بدم. وقتی بر می گردم با صحنه زیر مواجه میشم. میگه که حوصله پیدا کردن در قابلمه رو نداشته!

سه دختر، دو عدد از دختران هجده ساله، یکی از انها بیست ساله و پسری بیست و سه ساله در صف ایستاده اند و با هم گفتگو می کنند.
دختر بیست ساله: من حالم خیلی بده...
دختر هجده ساله شماره یک: من قرص مسکن دارم. می خوای بهت بدم؟
دختر هجده ساله شماره دو: من سیگار دارم. می خوای یک نخ؟
پسر: من ودکا دارم. بیا بگیر بخور، خوب می شی!
...
..
.
من تا جایی که بتونم در زندگیم برنامه ریزی داشتم و دارم. ولی در حال حاظر به دلیل کارم، برنامه ریزی کل زندگیم تابع ساعات کاری بسیار متنوعم هست و گاهی این برنامه کاملا بهم می خوره.
از دوشنبه تا جمعه می رم سر کار. من ادم کم خوابی هستم. صبح ها، کمی قبل از پنج صبح از خواب بیدار میشم البته بعضی وقتها هم اصلا شب نمی خوابم و کار می کنم و به جاش بعد از ظهر می خوابم. بعد از بیداری چند ساعتی خونه هستم و به بعضی از کارهام میرسم و بعد هم راهی کار میشم. در سر کار جز ساعت ناهار، نه تلفن غیر کاری جواب می دم و نه کاری که بی ربط به کارم باشه رو انجام میدم. برنامه ریزی کاریم خیلی دقیق هست. بعد از کار هم اکثر وقتم برای خانواده ام هست. چند ساعتی رو با اونها می گذرونم و بعد هم یک ساعت وقت، فقط برای خودم دارم که معمولا کاری رو که دوست دارم انجام میدم ولی به تنهایی. در این یک ساعت نمیذارم کسی مزاحم خلوتم بشه. در ضمن اکثرا روزی یک ساعت ورزش می کنم و غذای کل خانواده هم طبق برنامه ریزی خاصی هست. ولی کارهای دیگه ای هم انجام میدم که در این پست ذکر نشده به دلیل به دلیل طولانی شدن مطلب. این برنامه کلی روزهای هفته من بود. البته برنامه ریزیم بر طبق الویت کارهایم هست.
در شنبه معمولا یا مهمان دارم و یا به مهمانی میرم و شاید هم با دوستان و خانواده بیرون برم. بقیه روز شنبه هم برنامه ریزی خاصی داره که با توجه به اینکه اون روز چه کار باید انجام بدم تنظیم میشه. روزهای یکشنبه حدود دو ساعت در یک کلاس هنری شرکت می کنم و بقیه وقتم رو در طول روز اون طور که دلم می خواد می گذرونم و البته معمولا با برنامه ریزی قبلی. البته من روزهای شنبه و یکشنبه هم چند ساعتی کار می کنم.
یک برنامه ریزی دراز مدت هم برای کارم و زندگیم دارم که سعی می کنم که تلاش کنم و وقت براش بذارم تا بهش برسم. در هر صورت من همیشه یک برنامه ریزی جایگزین هم دارم که اگر اتفاقی افتاد و به برنامه زندگیم نرسیدم، بتونم اون برنامه رو انجام بدم. شب ها حدود ده دقیقه وقت میذارم و برنامه روز بعدم رو می ریزم و روزی که گذشت رو ارزیابی می کنم که ببینم چقدر در برنامه ریزیم موفق بودم. به هر حال تنظیم بالانس کار و بقیه زندگی برای من بدون برنامه ریزی و مدیریت زمان انجام نمیشه.
نکته: من برای اون چه که برام مهم هست برنامه ریزی می کنم و خیلی وقتها از چیزهایی نه چندان مهم میزنم تا به اهدافم برسم.
پ.ن: مشغله کاری و ماموریت کاری داشتم. افرادی که جویای حال من بودند از طرق مختلف و نگرانشون کردم من رو ببخشن. شرمنده روی ماه همه تون!

ادم بعضی وقت ها دقیقا منظور کارهای مردم رو متوجه نمیشه!
عکس در اتاق هتلی در تایلند گرفته شده.

دوست خوبم، خبرنگار غرغرو از من دعوت کرده که از مواردی که برام اتفاق افتاده و خیلی ترسیدم، بنویسم.
* هفت یا هشت ساله بودم و اون زمان من و برادرم مثل کارد و پنیر بودیم. همش با هم دعوا و کتک کاری می کردیم و من معصوم رو همش عذاب میداد این برادر یکی یک دونه. یک بار در حین دعوا یک عروسک پرت کردم طرف برادرم و این عروسک خورد تو فرق سرش و برادرم نقش زمین شد! یک چند دقیقه ای همین جور کف زمین ولو بود. من رفتم بالای سرش و دیدم که تکون نمی خوره و مطمئن شدم که مرده و من کشتمش! خیلی ترسیدم و شروع کردم به تکون دادن برادرم و گریه هم می کردم. که یک دفعه برادرم زنده شد و معلوم شد که داشته برام فیلم بازی می کرده که اشک من رو در بیاره. ولی اون ترس قاتل شدن هنوز به یادمه! هرچند اگه می دونستم بعدا چه موجودی میشه، حتما ضربه رو کاری تر و حساب شده تر وارد می کردم!
* دانشجو بودم چند سال پیش و اون موقع یک مردی که لباس هایی شبیه شیطان پرست ها می پوشید، همیشه تو راه دانشگاه تا خونه من رو همراهی می کرد. قیافه عجیب و ترسناکی برای خودش درست کرده بود. من رو زیر نظر داشت و تعقیبم می کرد. واقعا همیشه سنگینی نگاهش رو خودم تو خیابون حس می کردم و می دونستم که خونه اش نزدیک خونه من نیست. حالا بماند که چطوری این اطلاعات رو پیدا کرده بودم. یک شب ساعت دو صبح (هوا تاریک بود) اومدم پنجره اتاقم رو باز کنم که هوا قدری عوض شه و بعد بخوابم. یک دفعه سرم رو از پنجره کردم بیرون و دیدم این اقا پایین پنجره من ایستاده و داره سیگار می کشه. خونه من هم طبقه همکف بود و ایشون خیلی راحت می تونست وارد خونه من شه. تا من رو دید دستی برام تکون داد و به طرف من اومد که من سریع پنجره رو بستم و یک لحظه خیلی ترسیدم. دیگه بعد از اون روز من این مرد رو ندیدم. شاید هم من الکی ازش ترسیدم و بیچاره اصلا کاری به من نداشت! ولی به هرحال با دیدنش، اون موقع صبح خیلی ترسیدم!
* چند وقت پیش برای کاری رفتم به جایی که اول نمی دونستم که دقیقا چه ادمهایی کار می کنن تو اون شرکت و کی هستند. بعدا که وارد شدم فهمیدم و واقعا جای ترسناک و خطرناکی بود. خیلی ترسیدم اون چند ساعتی که اونجا بودم و یک دو شبی، خواب نداشتم از ترس اینکه من کجا بودم! دیگه بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم. عمرا بتونید حدس بزنید که کجا بودم و چه کاری اونجا داشتم!
* چند وقت پیش تو خونه افرادی داشتند به زور در رو می شکوندن و وارد خونه من میشدن. خیلی ترسیدم. این دفعه از همه موارد بالا بیشتر ترسیدم. دیگه پلیس هم وارد ماجرا شد. اینجا راجع بهش بخونید.
هرکی خواست از طرف من دعوته که تو این بازی شرکت کنه!


