امروز صبح که از خواب بیدار شدم، طبق عادت هر روزم رفتم پشت در بالکن ایستادم. یکمی از پرده رو زدم کنار و خواستم که ببینم هوا چطوریه. معمولا اون وقت صبح ادمیزادی اطراف خونه ما دیده نمیشه! ولی امروز با کمال تعجب دیدم یک پیرزن خموده که خوب هم نمی تونست راه بره و یک عصا دستش بود، داره از پشت خونه ما رد میشه. البته خیلی نزدیک خونه ما نبود. در همین حال یک پسر جوان در حالی که می دوید از کنار پیرزن رد شد و کیف پیرزن رو از رو دستش خیلی وحشیانه کشید و با خودش برد!
من با دیدن این صحنه کیف قاپی، با خودم فکر کردم که الان من باید سریع عکس العملی نشون بدم. خودم رو پرت کردم رو تلفن و به پلیس زنگ زدم.
خانومی اون ور خط، جواب داد و من ماجرا را خیلی سریع براش تعریف کردم. خانومه گفت که باشه من سریع یک ماشین می فرستم. من هم خوش و خرم برگشتم سمت بالکن و دیدم که پیرزن به همون حالت قبل داره راه میره و کیفش هم دستشه! درست همون موقع، همون پسر جوان در حالی که می دوید از کنار پیرزن رد شد و کیف پیرزن رو از دستش کشید. اون صحنه ای که من قبلا دیدم دوباره داشت تکرار می شد!
من یکم گیج شدم. به خودم گفتم یک چیزی اینجا اشتباهست! پرده رو کاملا زدم کنار. دیدم دوربین فیلمبرداری وگروه فیلمبرداری کمی اون طرف تر خونه من هستند، چیزی که من قبلا ندیدم!
| + | نوشته شده توسط فریناز در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 10:50 |

