دیروز، یعنی بیست فروردین یا نهم اوریل، تولد بنده بود. یکی از دوستان بسیار عزیزم یک روز قبل از تولدم، هر نیم ساعت یک بار زنگ می زد و بهم یاداوری می کرد که فقط هفت ساعت و بیست دقیقه تا پایان هفده سالگیم مونده و بعد از اون یک سال به سنم اضافه می شه و هی می پرسید که الان چه احساسی داری که فردا یک سال سنت می ره بالاتر? یه جورایی مثل اینکه با خودش فکر کرده بود که با این کارش می تونه من رو عصبانی کنه. در صورتی که می دونه من سن وسال برام مهم نیست و دوستانی ده سال کوچکتر از خودم تا سی سال بزرگتر از خودم رو دارم و با همشون هم رابطه بسیار خوبی دارم.
خلاصه از کله صحر روز تولد من، اقوام و دوستان هی به ما زنگ زدن برای تبریک گفتن و ما رو از خواب و زندگی انداختند. البته یکی در میون هم یک اقایی که کارش دلیوری کادو و گل بود زنگ می زد و می پرسید که کی ما خونه هستیم که کادوهام رو تحویلم بده، یک دفعه پلاک خونه رو می پرسید، یک دفعه اسم کوچه رو و بار بعد یک چیز بدیهی دیگه رو.
شب هم قرار بود با چند نفر از دوستان و اقوام برای جشن تولد بریم یک رستوران یونانی. دو تا از همین دوستان من هم در همین هفته تولدشون بود، و ما فکر کردیم که بهتره برای صرفه جویی در وقت، همگی با هم یک روز تولدهامون رو جشن بگیریم. کلی ادم علاف من بودنند، که وقتی که اقای دلیوری، امدن، من بهشون خبر بدم که ساعت قرارمون رو مشخص کنیم. من واقعا نمی دونم که چرا همیشه این بلا سرم می اد که هر دفعه که من برای کسی، کادو یا نامه مهمی رو می فرستم، حتا اگر با فدکس یا دی اچ ال ، اون نامه یا کادو دیر به دست گیرنده می رسه، البته عکس این قضیه هم صادق هست. این اداره پست و اینا، چه پدر کشتگی با من دارن رو نمی دونم.
نزدیکیهای ساعت هفت شب بود و هنوز از اقای دلیوری خبری نبود. به دوستان زنگ زدم و اطلاع دادم که با وضع موجود و به دلیل اینکه خودم شخصا باید یک سری مدارک رو امضا می کردم و بسته ها رو تحویل می گرفتم بهترهست که برنامه امشب رو کنسل کنیم و به جاش، شنبه تولدبازی کنیم. به خاطر اینکه فردای روز تولدم، روز کاری دوستان بود و اگر حتا همون موقع می خواستیم بریم بیرون،با حساب وقتی که شام و کیک و مخلفات خوردن و تولدبازی ازمون می گرفت، دیگه خیلی دیروقت می شد و ملت از کاروزندگی فرداشون عقب می افتادند.
بعد از پنج دقیقه، در حالی که گوشی تلفن دستم بود و برای اخرین نفر از مهمونها داشتم جریان کنسل شدن تولد رو توضیح می دادم، اقای دلیوری تشریف فرما شدند و دوستم هم که پشت تلفن بود از جریان مطلع شد، خداحافظی کرد وگفت که پس شنبه می بینیم همدیگرو. بعد از یک ربع، یکی دیگر از دوستان زنگ زد و گفت که از طریق اون دوستم که فهمیده بود که کادوهام به دستم رسیده، متوجه شده که دیگه منتظر بسته هام نیستم، و با بقیه دوستان ، هماهنگ کرده، یکی کیک و شمع می خره، یکی دیگه از رستوران نزدیک خونش شام می گیره و بقیه هم کارای دیگر رو انجام می دن و من فقط لباس بپوشم وحاظر باشم که همگی تا نیم ساعت دیگه دم در خونه ما هستند. نگو این ناقلا ها همگی از قبل حاظر شده بودن که بیان خونه ما و منو گذاشته بودن سر کار و از اول هم قرار نبوده که بریم رستوران یونانی. با اقای دلیوری هم از قبل هماهنگ کرده بودند که مخصوصا بعد ساعت هفت شب بیاد.
خلاصه بعد از نیم ساعت، عین زلزله ریختن تو خونه، و مراسم تولد بازی رو تند تند انجام دادن و چونکه دیروقت داشت می شد، کم کم تشریف بردن خونه هاشون.
یکی از دوستان بسیار عزیزم، که امسال به علت اینکه در کشور دیگه ای هستش، نتونست در جشن تولدم شرکت کنه ولی هدیه تولدم رو برام پست کرده بود، هر سال برام هدیه ای گران قیمت ولی باعث دردسر برام می خره. و با اینکه من سالهاست که بهش می گم که شما خودت لطفا بدون کادو تشریف بیار و من طفلی رو اینقدر با این کادوهای عجق وجقت عذاب نده، باز هم هرسال با یک هدیه پر دردسر منو حرص می ده. برای مثال برام یک جک و جونور کمیاب و وحشتناکی می خره که، از یک بچه نوزاد بیشتر به مراقبت احتیاج داره و خرج خورد و خوراک روزانش هم از دو تا ادم بالغ، بیشتر هستش. و از اونجایی که می دونه که من از مرگ هر چیز زنده ای، حالا می خواهد انسان باشد، حیوان و حتا گل و گیاه، بسیار ناراحت می شم، همیشه از این دسته کادو ها برام می یاره. منم که احتمالا در زندگی گذشته ام، قاتلی، جلادی یا یک چیزی توی این مایه ها بودم، هدیه های ایشون رو در یکی دو ماه به شهادت می رسونم، بعدش هم کلی غصه می خورم و وقتی ایشون از اینکه من کادوشون رو کشتم، با خبر می شه، خیلی عصبانی می شه و به من می گه که، فریناز، تو هیچ اهمیتی برای کادوهایی که من برات می خرم قائل نیستی و دستی دستی نابودشون می کنی.
الان سه سال پشت سر هم به علاوه کادوی اصلیم که چیز دیگه ای بوده، یک گلدان گل ارکیده، هم برام گرفته، که من در عرض دو هفته ارکیده بیچاره رو خشکش کردم، از بس که از گل وگیاه خوشم می اد و این دوستم هم کلی ناراحت شده از بی توجهی من به گل ایشون. پارسال از این دوستم تقاضا کردم که دیگه ارکیده، اونم از نوع بسیار کمیابش نخره. امسال با کمال تعجب دیدم، علاوه بر یک گلدان یک و نیم متری ارکیده نادر که باید زیره نور لامپ مخصوصی ازش نگهداری بشه، یک درختچه تزئینی بونسای ژاپنی هم برام فرستاده، که روزی نیم ساعت باید برگهاشو با روغنی مخصوص چرب کرد و نیم ساعت هم کارهای دیگه روش انجام داد، یعنی روزی یک ساعت برای این بونسای, من باید وقت صرف کنم. تو شناسنامه این بونسای نوشته شده که چهل ساله هستش و حدود صد و بیست سال عمر می کنه. حالا این دوستم منو تهدید کرده، که اگر تا هشتاد سال دیگه بلایی سر این بونسای بیارم، منو می کشه. خدا به دادم برسه.
جای همگی شما خالی بود دیشب، دوستان عزیزم. دوستتان دارم، مرسی که این پستم رو خوندید، مرسی تا پست بعدی.





خلاصه از کله صحر روز تولد من، اقوام و دوستان هی به ما زنگ زدن برای تبریک گفتن و ما رو از خواب و زندگی انداختند. البته یکی در میون هم یک اقایی که کارش دلیوری کادو و گل بود زنگ می زد و می پرسید که کی ما خونه هستیم که کادوهام رو تحویلم بده، یک دفعه پلاک خونه رو می پرسید، یک دفعه اسم کوچه رو و بار بعد یک چیز بدیهی دیگه رو.
شب هم قرار بود با چند نفر از دوستان و اقوام برای جشن تولد بریم یک رستوران یونانی. دو تا از همین دوستان من هم در همین هفته تولدشون بود، و ما فکر کردیم که بهتره برای صرفه جویی در وقت، همگی با هم یک روز تولدهامون رو جشن بگیریم. کلی ادم علاف من بودنند، که وقتی که اقای دلیوری، امدن، من بهشون خبر بدم که ساعت قرارمون رو مشخص کنیم. من واقعا نمی دونم که چرا همیشه این بلا سرم می اد که هر دفعه که من برای کسی، کادو یا نامه مهمی رو می فرستم، حتا اگر با فدکس یا دی اچ ال ، اون نامه یا کادو دیر به دست گیرنده می رسه، البته عکس این قضیه هم صادق هست. این اداره پست و اینا، چه پدر کشتگی با من دارن رو نمی دونم.
نزدیکیهای ساعت هفت شب بود و هنوز از اقای دلیوری خبری نبود. به دوستان زنگ زدم و اطلاع دادم که با وضع موجود و به دلیل اینکه خودم شخصا باید یک سری مدارک رو امضا می کردم و بسته ها رو تحویل می گرفتم بهترهست که برنامه امشب رو کنسل کنیم و به جاش، شنبه تولدبازی کنیم. به خاطر اینکه فردای روز تولدم، روز کاری دوستان بود و اگر حتا همون موقع می خواستیم بریم بیرون،با حساب وقتی که شام و کیک و مخلفات خوردن و تولدبازی ازمون می گرفت، دیگه خیلی دیروقت می شد و ملت از کاروزندگی فرداشون عقب می افتادند.
بعد از پنج دقیقه، در حالی که گوشی تلفن دستم بود و برای اخرین نفر از مهمونها داشتم جریان کنسل شدن تولد رو توضیح می دادم، اقای دلیوری تشریف فرما شدند و دوستم هم که پشت تلفن بود از جریان مطلع شد، خداحافظی کرد وگفت که پس شنبه می بینیم همدیگرو. بعد از یک ربع، یکی دیگر از دوستان زنگ زد و گفت که از طریق اون دوستم که فهمیده بود که کادوهام به دستم رسیده، متوجه شده که دیگه منتظر بسته هام نیستم، و با بقیه دوستان ، هماهنگ کرده، یکی کیک و شمع می خره، یکی دیگه از رستوران نزدیک خونش شام می گیره و بقیه هم کارای دیگر رو انجام می دن و من فقط لباس بپوشم وحاظر باشم که همگی تا نیم ساعت دیگه دم در خونه ما هستند. نگو این ناقلا ها همگی از قبل حاظر شده بودن که بیان خونه ما و منو گذاشته بودن سر کار و از اول هم قرار نبوده که بریم رستوران یونانی. با اقای دلیوری هم از قبل هماهنگ کرده بودند که مخصوصا بعد ساعت هفت شب بیاد.
خلاصه بعد از نیم ساعت، عین زلزله ریختن تو خونه، و مراسم تولد بازی رو تند تند انجام دادن و چونکه دیروقت داشت می شد، کم کم تشریف بردن خونه هاشون.
یکی از دوستان بسیار عزیزم، که امسال به علت اینکه در کشور دیگه ای هستش، نتونست در جشن تولدم شرکت کنه ولی هدیه تولدم رو برام پست کرده بود، هر سال برام هدیه ای گران قیمت ولی باعث دردسر برام می خره. و با اینکه من سالهاست که بهش می گم که شما خودت لطفا بدون کادو تشریف بیار و من طفلی رو اینقدر با این کادوهای عجق وجقت عذاب نده، باز هم هرسال با یک هدیه پر دردسر منو حرص می ده. برای مثال برام یک جک و جونور کمیاب و وحشتناکی می خره که، از یک بچه نوزاد بیشتر به مراقبت احتیاج داره و خرج خورد و خوراک روزانش هم از دو تا ادم بالغ، بیشتر هستش. و از اونجایی که می دونه که من از مرگ هر چیز زنده ای، حالا می خواهد انسان باشد، حیوان و حتا گل و گیاه، بسیار ناراحت می شم، همیشه از این دسته کادو ها برام می یاره. منم که احتمالا در زندگی گذشته ام، قاتلی، جلادی یا یک چیزی توی این مایه ها بودم، هدیه های ایشون رو در یکی دو ماه به شهادت می رسونم، بعدش هم کلی غصه می خورم و وقتی ایشون از اینکه من کادوشون رو کشتم، با خبر می شه، خیلی عصبانی می شه و به من می گه که، فریناز، تو هیچ اهمیتی برای کادوهایی که من برات می خرم قائل نیستی و دستی دستی نابودشون می کنی.
الان سه سال پشت سر هم به علاوه کادوی اصلیم که چیز دیگه ای بوده، یک گلدان گل ارکیده، هم برام گرفته، که من در عرض دو هفته ارکیده بیچاره رو خشکش کردم، از بس که از گل وگیاه خوشم می اد و این دوستم هم کلی ناراحت شده از بی توجهی من به گل ایشون. پارسال از این دوستم تقاضا کردم که دیگه ارکیده، اونم از نوع بسیار کمیابش نخره. امسال با کمال تعجب دیدم، علاوه بر یک گلدان یک و نیم متری ارکیده نادر که باید زیره نور لامپ مخصوصی ازش نگهداری بشه، یک درختچه تزئینی بونسای ژاپنی هم برام فرستاده، که روزی نیم ساعت باید برگهاشو با روغنی مخصوص چرب کرد و نیم ساعت هم کارهای دیگه روش انجام داد، یعنی روزی یک ساعت برای این بونسای, من باید وقت صرف کنم. تو شناسنامه این بونسای نوشته شده که چهل ساله هستش و حدود صد و بیست سال عمر می کنه. حالا این دوستم منو تهدید کرده، که اگر تا هشتاد سال دیگه بلایی سر این بونسای بیارم، منو می کشه. خدا به دادم برسه.
جای همگی شما خالی بود دیشب، دوستان عزیزم. دوستتان دارم، مرسی که این پستم رو خوندید، مرسی تا پست بعدی.





| + | نوشته شده توسط فریناز در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 22:6 |

