<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> !!!!!.....اســـــب ســــــفید بالـدار</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/</link>
<description>......</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Jun 2008 23:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دوشنبه ۱۰ تیر، روز اعتراض سفید!</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;font size=&quot;7&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt; اندیشه ها فیلتر نمی شوند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 23:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> اعتراض سفید!</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0); font-weight: bold;&quot;&gt;دوشنبه ۱۰ تیر روز اعتراض سفید&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهت اعتراض به فیلترینگ وبلاگها و سایتها، از عزیزانی که موافق با این طرح هستند تقاضا می شود که در این روز از نوشتن پست جدید خودداری کرده و به جای آن صفحه ای خالی در وبلاگ خود قرار دهند که فقط این جمله در آن نوشته شده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     &lt;font size=&quot;7&quot; style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt; اندیشه ها فیلتر نمی شوند!&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لینک :  &lt;a href=&quot;http://andishehyeariya.blogfa.com&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;http://andishehyeariya.blogfa.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 19:45:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جشن فارغ التحصیلی از دبیرستان!</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>
سلام، پست جدید می نویسم، فقط به خاطر دوستانی که نگران من بودن و فکر کردند، بلایی سر من اومده. مرسی از همتون، حالا به این زودیها،  از دست اراجیفی که من می نویسم، راحت نخواهید شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها در سوئد خصوصا در مرکز شهر ، کامیونهای رو باز، ماشینهای اشغالی، ماشینهای کانورتیبل زیادی، حامل دختر و پسرهایی که دیپلم دبیرستانشون رو گرفتن دیده می شود. بچه هایی که از شادی جیغ می کشند و با مردم توی خیابان بای بای می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این رسم قدیمی سوئدی ها هست که بچه هایی که از دبیرستان فارغ التحصیل می شوند، جشنی بزرگ برگذار می کنند.از دو ماه قبل از دیپلم گرفتن، به جای اینکه بشینند و برای کنکور درس بخونند، این جوانان، هر شب در یک دیسکو پلاس هستند. هر کلاسی در هر  دبیرستانی موظف هست که یک شب در یک دیسکو معروف شهر، یک جشنی برپا کنه، با توجه به اینکه، اینجا بیش از ۳۰ رشته مختلف در هر دبیرستانی تدریس می شه، دو ماه اخر سال تحصیلی بچه ها به رفتن به این دیسکو ها اختصاص پیدا می کنه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عروسی گرفتن یا جشن فارغ التحصیلی از دانشگاه اینقدر مهم نیست، که این جشن  فارغ التحصیلی از دبیرستان براشون مهم هست. این مردمان، شاید برای جشن عروسی شون یا برای بچه دار شدنشون، فامیلاشون رو دعوت نکنند ولی برای روز دیپلم گرفتنشون از دبیرستان، همه  فامیلاشون از اقصی نقاط سوئد، به دبیرستانی که در اون تحصیل می کنند، دعوت می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح روزی که این بچه ها، قراره که فارغ التحصیل بشن، شش صبح شروع به جشن گرفتن می کنند. دخترها، لباسی سفید، مانند عروسان و پسرها کت وشلوار و کراوات می پوشند و همه کلاهی سفید که نماد فارغ التحصیلی از دبیرستان هست رو بر سر می ذارن . و بچه های هر کلاسی، دسته جمعی، به خونه همه همکلاسی هاشون سر می زنند و در هر خونه ای براشون صبحانه مخصوص اون روز، که به صبحانه شامپاینی مشهوره سرو می شه. این صبحانه شامل، پن کیک، خامه، توت فرنگی ، شامپاین و مخلفات هست. حالا شما تصور کن که این بچه ها، باید، حد اقل اون روز، خونه ۲۰ تا از همکلاسی هاشون برن و از این صبحانه ۲۰ بار نوش جان کنند، در نتیجه همه شون مست هستن وقتی که به دبیرستانشون می رن تا دیپلمشون رو بگیرن. وقتی که به سر کلاساشون می رسند، درهای مدرسه رو قفل می کنند، در حالت عادی در مدرسه همیشه باز هست. بعد از اون، بچه ها نمرات و لوح تقدیری رو از معلمشون دریافت می کنند و  همگی پشت در ورودی مدرسه که قفل هست انتظار می کشند، تا در براشون باز شه. وقتی که در براشون باز می شه، بچه ها مثل دیوانه ها ، فریاد کشان، به بیرون، مدرسه می دوند و هر کسی سعی می کنه که خوانواده خودش رو پیدا کنه.  خوانواده ها هم، از قبل ، پلاکارتی رو اماده کردن، که روش یک عکس از کودکی های فرزندشون دیده می شه. و  خوانواده ها و دوستانی که در حیاط مدرسه، منتظر یکی از این بچه ها هستند، وقتی که بچه شون رو پیدا می کنند، به گردن بچه شون، گل، مشروب، اسباب بازی و کلی چیزهای دیگه اویزون می کنند و بعدش هم، بچه های هر کلاسی، سوار ماشینی که با بادکنک و گل تزئین شده، واز قبل هر کلاسی، یک ماشین اجاره کرده، می شن و چند ساعتی توی خیابونها می چرخند و اواز مخصوص اون روز رو می خونند و کلی شادی می کنند. شب هم هر کسی می ره سراغ  خوانواده خودش، تا در جشنی که براش تدارک دیدن شرکت کنه. بعضی ها این جشن رو در خونشون برگذار می کنند، و عده ای در رستوران یا سالن جشنی که از قبل توسط  خوانواده رزو شده. بقیه شب هم مثل یک جشن عروسی برگذار می شه، یعنی شام و رقص و موزیک و کیک و کادو. کادو هم یا طلا و یا پول هستش. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هفته، ما تو دو از این جشنها شرکت کردیم، ولی اون قدری که به اون بچه هایی که دیپلم گرفته بودن خوش گذشت، به ما نگذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جشن فارغ التحصیلی از دبیرستان، تقریبا ۱۵۰ ساله که به این صورت برگذار می شه و یکی از انگیزه های برگذاری چنین جشنی، تشویق جوانان به گرفتن مدرکی از دبیرستان بوده، که قدیما مثل اینکه دیپلم خیلی ارزش داشته. ولی امروزه این جشن به عنوان یک رسم یا سنت برگذار می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جشن فارغ التحصیلی من، خیلی خوش گذشت ولی از بعدش بگم. &lt;br /&gt;شخصا، پنج روز تمام تو تخت افتادم بودم، از شدت استخوان درد، به خاطر اینکه از بس اون روز جشن ما سرد بود و توی اون کامیونی که ما رو توشهر می چرخوند، باد داشت ما رو با خودش می برد. یک هفته هم صدای من مثل صدای اقا خروسه شده بود، از بس جیغ و فریاد زده بودم از فرط خوشحالی. همکلاسی هام ، حال وروزشون بهتر از من نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسیه عزیز ازم سوال کرده که من چرا پلاکارت عکس کودکیم دستم نیست. این سوال چند تا جواب داره، من هرگز کودک نبودم که از اون دوران عکسی داشته باشم، از اولش همین سن بودم. یا اینکه من اینقدر سنم زیاده، که در دوران کودکی من دوربین عکاسی هنوز اختراع نشده بوده. ولی جواب واقعی این سوال این هست که من یک ده کیلو به گردنم اویزون بود، دیگه نمی تونستم پنج کیلو بار هم دستم بگیرم. در عکسا پلاکارت خودم رو پیدا نمی کنم، فقط برای اسیه جون یک عکس می ذارم، ببخش که کیفیت نداره. رنگ زرد و ابی که در بادکنکها و نخهایی که از گردن مردم در عکسها اویزونه، رنگ پرچم  سوئد هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن : عکسایی که کیفیت خوبی ندارند، عکسایی هست که من الان از رو عکسای چاپ شده، ازشون عکس گرفتم، شرمنده&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i26.tinypic.com/16iwjfm.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i30.tinypic.com/2v2tm34.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i27.tinypic.com/aww388.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i25.tinypic.com/10cjmf6.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i25.tinypic.com/35cric0.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i27.tinypic.com/33er5u9.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 01:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش سفر...</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>
سلام&lt;br /&gt;یک مقداری راجع به ژاپن توضیح خواسته بودید. راستش رو بخواین، من فقط چند بار به توکیو سفر کردم، و مسافرت های من هرگز توریستی نبوده، هرچند دوستان  ژاپنی اونقدر به ما لطف داشتند که تا جای ممکن، سعی کردند ما رو با فرهنگ بسیار غنی شون اشنا کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توکیو شهری بسیار شلوغ، با خصوصیات شهرهای بزرگ بود. اون قشری از  ژاپنی ها که من باهاشون سر وکار داشتم، انسانهایی بسیار سخت کوش و مودب بودند. چیزهایی رو هم که من از فرهنگشون یاد گرفتم، از اونا یاد گرفتم، حالا اگه اینجا چیزی رو اشتباه می نویسم، یا من خنگ بودم واشتباه یاد گرفتم یا اونا اطلاعات غلط بهم دادند، که اگه مورد دوم صحت داشته باشه، صبر می کنم تا بیان اینجا، تا تلافی کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونجوری که من فهمیدم، اکثر جوانان ژاپنی ، در خانه والدینشون زندگی می کنند تا وقتی که ازدواج کنند. &lt;br /&gt;رسم ورسومشون خیلی براشون مهمه، به عنوان مثال چوبهایی رو که ازش برای غذا خوردن استفاده می کنند (هاشی) را ادم هرگز نباید، مستقیم، فرو کنه تو کاسه برنجی که جلوشه، مثل اینکه اینکار رو فقط برای شادی روح امواتشون می کنند. یا اینکه وقتی که از ظرفی مشترک چند نفر استفاده می کنند، چونکه معمولا ما چند مدل غذا سفارش می دادیم، ادم هر بار که  از ظرفی مشترک می خواد غذا برداره، بایستی دیگه اون قسمتی از هاشی رو که دردهانش گذاشته بود رو وارد ظرفی مشترک نکنه و چوب غذاخوری رو برگردونه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والا، اینا مارو یک رستورانی بردن پارسال، البته ما رو به زور شمشیر بردن، ظاهرا جای بسیار گرون و با کلاسی بود. که سوشی روی بدن عریان یک ادم که روی زمین خوابیده بود، سرو می کردنند. این سوشی خوردن، ساعتها به طول انجامید. و طفلی این ادم بدبخت، تا ما غذامون تموم نشد، کوچکترین حرکتی نکرد. بدنش هم بدون مو و بسیار تمیز بود. به زنایی که ازشون به عنوان، سفره یا ظرف غذا استفاده می شه، نیوتایموری و به مردا، نانتایموری گفته می شه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازسوغاتی های ژاپن می شه، ماشینهای ژاپنی، وسایل الکترونیکی مثلا از مارک سونی، کیمونوی ژاپنی، وسایل تزئینی ژاپنی، ساکی و عطر و لباسایی از مارک معروف ایسی مییاکی* رو نام برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک بار هم ما رو بردند یک  رستورانی که یک ماهی خیلی بدمزه سرو می کرد، البته این ماهی از نظر سمی بودن برای خوردن، بعد از یک نوع قورباغه، سمی ترین حیوان برای انسان محسوب می شه. و اشپزهایی که این نوع ماهی رو پاک می کنند، اصولا سه تا چهار سال درس می خونند و طرز پاک کردن نقاط سمی این ماهی رو یاد می گیرند و انقدر امتحانی که می دن بعد  چهار سال درس خوندن، سخته، که فقط سی درصدشون قبول می شن. این ماهی به قدری سمی هستش، حتا بعد از پختن اگر درست پاک نشده باشه، که در عرض چند ثانیه ادم رو می کشه. در ظمن غذای بسیار لوکس وگرونشون هم هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پست بیشتر راجع به غذا شد، تقصیر من هم نیست، از اول گفتم که، من توریستی به اونجا سفر نکردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.۱ سوشی بر خلاف اونچه که خیلی ها فکر می کنند، ماهی خام و مخلفات نیست، بلکه شامل ماهی پخته هم می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن۲: ساکی، عرق یا ابجویی بسیار قوی که از برنج درست می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* Issey Miyake &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i26.tinypic.com/2qxz5o6.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i32.tinypic.com/b84lc3.jpg&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://i30.tinypic.com/5p1zis.jpg&quot; /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 01:31:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خستگی...</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>سلام&lt;br /&gt;من ازسفر برگشتم. عمو نویدم درست حدس زده بود که کجا می رم. امروز مراسم خاکسپاری، یکی از جک و جونورهام رو داشتم، که خواهر عزیزم به قتل رسوندش در مدتی که من نبودم. در ضمن ایشون درختچه تزئینی بونسای ژاپنی من رو هم تقریبا خشک کرده. حالم هم اصلا خوش نیست، خستگی و هزار کوفت و زهر مار دیگه، دفعه دیگه با یک پست شادتر می ام.&lt;br /&gt;قربون همگیتون...&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 01:10:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره سفر...</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>
دوستان خوب وبلاگیم &lt;br /&gt;یک چند روزی عازم سفر هستم.&lt;br /&gt;نه وقت اپ کردن خواهم داشت، و نه نظر گذاشتن. خیلی ببخشید مرا. عکسی که اینجا می گذارم، عکس کشوری هست که بهش سفر می کنم. &lt;br /&gt;اگر تنوستین حدس بزین از این عکس که کجا می روم?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i29.tinypic.com/294md1g.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 02:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حلقه امید!</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>پیشنوشت : خجسته باد اول ماه مه، روز جهانی کارگر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دعوت پدرام عزیزم، من نیز با قرار دادن این شعر، به حلقه امید می پیوندم. اگر شما نیز علاقه مند به انجام این کار بودید، لطفا به وبلاگ، اندیشه اریا، در بخش پیوندها مراجعه کنید. مرسی از همگیتون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم رونق زمان شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باد خزان نکبت ایام، ناگهان        &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برباغ و بوستان شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این تیزی سنان شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون داد عادلان به جهان در،بقا نکرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیداد ظالمان شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این عوعو سگان شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرد سم خران شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زین کاروان سرا بسی کاروان گذشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناچار کاروان شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا سختی کمان شما نیز بگذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                                            (سیف فرغانی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه چیز ضروری برای خوشبختی در زندگی; کاری است برای انجام دادن، شخصی است برای عشق ورزیدن به او و از همه مهمتر امیدواری و ارزو داشتن. &lt;br /&gt;(ژوزف ادیسون، شاعر و نویسنده)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: دوستی از من خواسته بود که پست قبلی و اون عکس رو بگذارم، برای یه تحقیقی که انجام می ده، پدرام عزیز تا حد زیادی، جوابش، نسبت به جواب دوست محقق من می خورده، ولی مرسی از همه عزیزانی که نظر گذاشتند. &lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 17:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شادی...</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>
اگرتونستین حدس بزینین که این عکس معنیش چی هست، غیر عروسی. &lt;br /&gt;خیلی مرسی!&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i27.tinypic.com/2v3hro1.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 04:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد من!!!</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>دیروز، یعنی بیست فروردین یا نهم اوریل، تولد بنده بود. یکی از دوستان بسیار عزیزم یک روز قبل از تولدم، هر نیم ساعت یک بار زنگ می زد و بهم یاداوری می کرد که فقط هفت ساعت و بیست دقیقه تا پایان هفده سالگیم مونده و بعد از اون یک سال به سنم اضافه می شه و هی می پرسید که الان چه احساسی داری که فردا یک سال سنت می ره بالاتر? یه جورایی مثل اینکه با خودش فکر کرده بود که با این کارش می تونه من رو عصبانی کنه. در صورتی که می دونه من سن وسال برام مهم نیست و دوستانی ده سال کوچکتر از خودم تا سی سال بزرگتر از خودم رو دارم و با همشون هم رابطه بسیار خوبی دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه از کله صحر روز تولد من، اقوام و دوستان هی به ما زنگ زدن برای تبریک گفتن و ما رو از خواب و زندگی انداختند. البته یکی در میون هم یک اقایی که کارش دلیوری کادو و گل بود زنگ می زد و می پرسید که کی ما خونه هستیم که کادوهام رو تحویلم بده، یک دفعه پلاک خونه رو می پرسید، یک دفعه اسم کوچه رو و بار بعد یک چیز بدیهی دیگه رو. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب هم قرار بود با چند نفر از دوستان و اقوام برای جشن تولد بریم یک رستوران یونانی. دو تا از همین دوستان من هم در همین هفته تولدشون بود، و ما فکر کردیم که بهتره برای صرفه جویی در وقت، همگی با هم یک روز تولدهامون رو جشن بگیریم. کلی ادم علاف من بودنند، که وقتی که اقای دلیوری، امدن، من بهشون خبر بدم که ساعت قرارمون رو مشخص کنیم. من واقعا نمی دونم که چرا همیشه این بلا سرم می اد که هر دفعه که من برای کسی، کادو یا نامه مهمی رو می فرستم، حتا اگر با فدکس یا دی اچ ال ، اون نامه یا کادو دیر به دست گیرنده می رسه، البته عکس این قضیه هم صادق هست. این اداره پست و اینا، چه پدر کشتگی با من دارن رو نمی دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیکیهای ساعت هفت شب بود و هنوز از اقای دلیوری خبری نبود. به دوستان زنگ زدم و اطلاع دادم که با وضع موجود و به دلیل اینکه خودم شخصا باید یک سری مدارک رو امضا می کردم و بسته ها رو تحویل می گرفتم بهترهست که برنامه امشب رو کنسل کنیم و به جاش، شنبه تولدبازی کنیم. به خاطر اینکه فردای روز تولدم، روز کاری دوستان بود و اگر حتا همون موقع می خواستیم بریم بیرون،با حساب وقتی که شام و کیک و مخلفات خوردن و تولدبازی ازمون می گرفت، دیگه خیلی دیروقت می شد و ملت از کاروزندگی فرداشون عقب می افتادند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از پنج دقیقه، در حالی که گوشی تلفن دستم بود و برای اخرین نفر از مهمونها داشتم جریان کنسل شدن تولد رو توضیح می دادم،  اقای دلیوری تشریف فرما شدند و دوستم هم که پشت تلفن بود از جریان مطلع شد، خداحافظی کرد وگفت که پس شنبه می بینیم همدیگرو. بعد از یک ربع، یکی دیگر از دوستان زنگ زد و گفت که از طریق اون دوستم که فهمیده بود که کادوهام به دستم رسیده، متوجه شده که دیگه منتظر بسته هام نیستم، و با بقیه دوستان ، هماهنگ کرده، یکی کیک و شمع می خره، یکی دیگه از رستوران نزدیک خونش شام می گیره و بقیه هم کارای دیگر رو انجام می دن و من فقط لباس بپوشم وحاظر باشم که همگی تا نیم ساعت دیگه دم در خونه ما هستند. نگو این ناقلا ها همگی از قبل حاظر شده بودن که بیان خونه ما و منو گذاشته بودن سر کار و از اول هم قرار نبوده که بریم رستوران یونانی. با اقای دلیوری هم از قبل هماهنگ کرده بودند که مخصوصا بعد ساعت هفت شب بیاد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه بعد از نیم ساعت، عین زلزله ریختن تو خونه، و مراسم تولد بازی رو تند تند انجام دادن و چونکه دیروقت داشت می شد، کم کم تشریف بردن خونه هاشون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از دوستان بسیار عزیزم، که امسال به علت اینکه در کشور دیگه ای هستش، نتونست در جشن تولدم شرکت کنه ولی هدیه تولدم رو برام پست کرده بود، هر سال برام هدیه ای گران قیمت ولی باعث دردسر برام می خره. و با اینکه من سالهاست که بهش می گم که شما خودت لطفا بدون کادو تشریف بیار و من طفلی رو اینقدر با این کادوهای عجق وجقت عذاب نده، باز هم هرسال با یک هدیه پر دردسر منو حرص می ده. برای مثال برام یک جک و جونور کمیاب و وحشتناکی می خره که، از یک بچه نوزاد بیشتر به مراقبت احتیاج داره و خرج خورد و خوراک روزانش هم از دو تا ادم بالغ، بیشتر هستش. و از اونجایی که می دونه که من از مرگ هر چیز زنده ای، حالا می خواهد انسان باشد، حیوان و حتا گل و گیاه، بسیار ناراحت می شم، همیشه از این دسته کادو ها برام می یاره. منم که احتمالا در زندگی گذشته ام، قاتلی، جلادی یا یک چیزی توی این مایه ها بودم، هدیه های ایشون رو در یکی دو ماه به شهادت می رسونم، بعدش هم کلی غصه می خورم و وقتی ایشون از اینکه من کادوشون رو کشتم، با خبر می شه، خیلی عصبانی می شه و به من می گه که، فریناز، تو هیچ اهمیتی برای کادوهایی که من برات می خرم قائل نیستی و دستی دستی نابودشون می کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان سه سال پشت سر هم به علاوه کادوی اصلیم که چیز دیگه ای بوده، یک گلدان گل ارکیده، هم برام گرفته، که من در عرض دو هفته ارکیده بیچاره رو خشکش کردم، از بس که از گل وگیاه خوشم می اد و این دوستم هم کلی ناراحت شده از بی توجهی من به گل ایشون. پارسال از این دوستم تقاضا کردم که دیگه ارکیده، اونم از نوع بسیار کمیابش نخره. امسال با کمال تعجب دیدم، علاوه بر یک گلدان یک و نیم متری ارکیده نادر که باید زیره نور لامپ مخصوصی ازش نگهداری بشه، یک درختچه تزئینی بونسای ژاپنی هم برام فرستاده، که روزی نیم ساعت باید برگهاشو با روغنی مخصوص چرب کرد و نیم ساعت هم کارهای دیگه روش انجام داد، یعنی روزی یک ساعت برای این بونسای, من باید وقت صرف کنم. تو شناسنامه این بونسای نوشته شده که چهل ساله هستش و حدود صد و بیست سال عمر می کنه. حالا این دوستم منو تهدید کرده، که اگر تا هشتاد سال دیگه بلایی سر این بونسای بیارم، منو می کشه. خدا به دادم برسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جای همگی شما خالی بود دیشب، دوستان عزیزم. دوستتان دارم، مرسی که این پستم رو خوندید، مرسی تا پست بعدی.&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i26.tinypic.com/2lc63qd.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i29.tinypic.com/34pm2xt.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i25.tinypic.com/71jp11.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i27.tinypic.com/126ea84.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i26.tinypic.com/rwsbbo.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Apr 2008 18:36:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> عید پاک</title>
<link>http://farinazd.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>یکی از اعیاد بزرگ مسیحیان، عید پاک هست که تقریبا همزمان با عید نوروز ما می شه. دسته های مختلف مسیحیان عید پاک رو در تاریخهای مختلفی جشن می گیرند اما بیشتر این دسته ها همزمان با نوروز، عید پاک رو برگزار می کنند. جالبه که این عید پیام اور زمانی هست که مسیح به صلیب کشیده می شه و بعد از سه روز، روز رستاخیز اوست، بعد از اون هم ماجرای دیگه ای اتفاق می افته که الان جای بازگو کردنش نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ایام عید پاک مردم به جشن و پایکوبی می پردازند، برعکس مسلمین که برای مرگ هر امامی تو سر و کله خودشون می زنند و به اصطلاح عزاداری می کنند. خوشبختانه این خارجی ها عادت دارند که همه مراسم مذهبیشون رو به جشن وشادی تبدیل کنند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نمادهای این عید، می توان از تخم مرغهای رنگ شده، خرگوش، هدیه های از شکلات و درختچه هایی کوچک و تزئین شده رو نام برد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: شرمنده اون دسته از دوستانی که انتظار یک پست سیاسی رو داشتن، قول می دم دفعه دیگه جبران کنم.&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i26.tinypic.com/2552og6.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i32.tinypic.com/vztq3m.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i31.tinypic.com/2dalzrn.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i25.tinypic.com/2d10pwh.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Apr 2008 02:24:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farinazd&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>farinazd</dc:creator>
<guid>http://farinazd.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
